تبلیغات
تانگوی کور
تانگوی کور
بپوش پنجره را ای برهنه ! می ترسم که چشم شور ستاره ترا نظر بزند حسین منزوی
 
دوشنبه 1 شهریور 1395 :: نویسنده : ستاره بود
دوست عزیزی قابل دونستن و این شعر زیبا و متناسب با حال و هوای وبلاگ رو تقدیم بنده کردن؛ ضمن تشکر از آقای شعبانی به خاطر منتی که بر سر من گذاشتن، با افتخار این شعرو با اجازه ایشون تقدیم دوستان می کنم:

صدای هق هق باران هوای یک نفره
و جای خالی تو دست های یک نفره
تمام شهر پر از من که بی تو پرسه زدم
و اشکهای من از دردهای یک نفره
و خوب زیر گرفتی مرا که گربه شدم
کنار جاده ی بی انتهای یک نفره
شبی که سیب شدی و نچیدمت از خود
من آدمم که تویی آن حوای یک نفره
تو حس خوب کمی قبل و بعد طوفانی
تو شکل هق هق مردی صدای یک نفره
چقدر غصه کشیدم چه دودها خوردم
بدون آتش تختت فضای یک نفره
که التماس نکن قلب بی وفایش را
چقدر ضجه زده این گدای یک نفره
خدا الست مرا آفرید با تب او
و رفت و سوخت مرا آن دوای یک نفره

(شاهوشعبانی)




نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 9 تیر 1395 :: نویسنده : ستاره بود
بیشتر آدم‌ها فقط وقتی هستند، هستند و وقتی نیستند، نیستند؛ بعضی‌ها وقتی هستند هم نیستند، اما عده‌ای حتی وقتی نیستند هم هستند و لحظه‌لحظه در تو جاریند، تعداد این افراد معمولاً در زندگیِ هر شخص از انگشتان یکدست هم تجاوز نمی‌کند و مصیبت زمانی آغاز می‌شود که این عدد به یک نفر محدود شود و هرگاه به هر بهانه‌ای زندگی‌ات از حضور این فرد خالی شد، جهان تبدیل می‌شود به جزیره‌ای متروک و کاش مصیبت تا همین تنها شدن ادامه داشت که در این جزیره‌ی خالی از سکنه و دورافتاده، لشگر خاطراتش امانت نمی‌دهد، هرچه تلاش می‌کنی تا تمام پیوندها و بهانه‌هایی که آن‌یک نفر را یادت می‌اندازد را قطع کنی و از بین ببری، بی‌فایده است. بالاخره یکی همنام اوست، یکی چشمانش شبیه اوست، یکی استخوان بندی او را دارد، یکی صدای خنده هاش تو را یاد او می‌اندازد، و گاهی هیچ شباهتی وجود ندارد و فقط دلت برایش تنگ‌شده و امان از این روزها که حتی کنارت آب می‌خورند، یاد او می‌کنی، چراکه عزیز تو هم آب می‌خورد!

شاید عشق نام دیگر همین تضادِ هستی و نیستیِ همان یک نفر باشد و باقی هرچه هست، صرفاً سرگرمی‌های شاعرانه ایست برای وقتی‌که او نیست.

ازآنجاکه انسان جزو موجوداتی است که سریع‌ترین وفق پذیری ها با محیط و شرایط را دارد، معمولاً به این نیستی هم عادت می‌کند و همیشه در هیجان و داغی اوایل جدایی نمی‌ماند، نفرت‌ها و دوست داشتن به یک ثبات قابل‌کنترل می‌رسد و آینده‌ی عاشق معجونی می‌شود از عشق و نفرتی که مدام بین این دو در نوسان است.
روزهایی که دلگیری، آن‌قدر گرم و تازه آرزوی حضورش را حس می‌کنی که انگارنه‌انگار که سال‌هاست رفته و دیگر نیست و روزهایی که خوشحالی، فقط او را می‌خواهی که در این حال خوب شریکش کنی و فقط حضور اوست که مکمل همه‌چیز است. بعد از او هم زندگی جریان دارد و می‌توان دوباره کسی را دوست داشت، اما دیگرکسی جای او را پر نمی‌کند و اینجا برای همیشه خالی می‌ماند و کسی به آخرین لایه قلبت نمی‌تواند نفوذ کند، البته روانشناسان می‌گویند که خودِ تویی که اجازه نمی‌دهی کسی جای او را پر کند و مثل بت از تصویری که از او ساخته‌ای محافظت می‌کنی؛ اما چه اهمیتی دارد چرا و چگونه؟!
گاهی منطقی می‌شوی، خودت را کوک می‌کنی برای انکارش، به هر وسیله‌ای خودت را قانع می‌کنی که او یکی بود شبیه همه و مدام عیب‌ها و آزارهایش را مرور می‌کنی تا این کوک را تا ابد تثبیت کنی و قلبت را از این تسخیر و مغزت را از این انحصار رها کنی، اما کوک ابدی نیست و با دیدن اولین لباس زرد در پشت ویترین یک مغازه و تصورش بر قامت او، دوباره ایمان می‌آوری به او با تمام عیب و آزارهایش و آن لحظه آرزویی جز بازگشتش و اینکه فقط یک‌بار دیگر اسمت را صدا کند نداری و انگار تا پایان عمر، همین روال تمام سهمت از او می‌شود.
مرور خاطرات و فرستادن خیال به جستجویش و این قبیل مازوخیست ها، سوخت و انرژی ِ زنده نگاه‌داشتن او در توست و هرگاه که می‌رود تا این یاد کم‌رمق شود، یک فیلم یا چندباره گوش کردن یک موسیقی لعنتی که گویا دقیقاً برای آزار تو و یادآوری او برای تو ساخته‌شده، یادش را جان تازه‌ای می‌بخشد.
خدا نکند که یادآوری او و این جدایی، همراه باشد با واژه‌هایی مثل خیانت، فریب و دروغ که جنگ درونی تو بعد از او در چند جبهه ادامه دارد، جبهه‌ای که باید با ارتش چشمانش، خنده‌هایش و تمام زیبایی‌ها و شیرین‌زبانی‌هایش، بجنگی و بغض کنی و دیگری که برای ایجاد نفرت از همه‌چیز و همه‌کس در تو حمله می‌کند و سربازانش چشمان رنگی رقیب است و خنده‌ها و خاطراتی که او با عزیز تو داشته که تا جایی پیش می‌رود که داستان هر خیانت و بی‌وفایی را از روزنامه، فیلم، کتاب‌های تاریخ، رمان، دوستان و ... که می‌بینی و به گوشت می‌رسد، نفست بالا نمی‌آید و قلبت تندتر می‌زند و هر خیانتی هرکجای عالم رخ دهد انگار بر تو وارد آمده؛ و معشوق خائنِ تو تکثیر می‌شود به تمام کسانی که خیانت می‌کنند و تو می‌شوی تنها موجودی در عالم که به او خیانت شده، می‌شود و خواهد شد.





پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : ستاره بود

اگر کمی وفادار بودی و کمی مرد بودم، اگر کمی دوستم داشتی و به من فکر می‌کردی و اگر کمی دل کندن بلد بودم، اگر فقط یکی از این‌ها بود، حالا این‌قدر فکر بودنت و حسرت نداشتنت خوره‌ی وجودم نبود. تو هم می‌شدی مثل همه‌ی آدم‌ها که بود و نبودنشان برایم یکی است و حداقل نبودنشان هیچ دردی نیست اگر بودنشان درد نباشد!





نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 10 دی 1394 :: نویسنده : ستاره بود
اگر قیافه ام می گوید که من خیلی خوشحالم ، تا همین حد بگویم که دلم دارد می ترکد ، لابد قیافه ام خیلی مسخره است که اینطور به نظر می رسم ، خب چه می شود کرد ، بعضی ها این شکلی اند . خب همه که مثل تو قشنگ و ناز نیستند که منزوی برای چشمانش بسراید :
دو چشم داشت _ دو " سبزآبی " بلاتكلیف
كه بر دوراهی " دریا چمن " مردد بود

فکرت طرف غرور هم نرود ، که غرور کدام نداشته ام را داشته باشم ، ثروت فضایی خود ؟! ، یا سواد و موقعیت پدرم را ؟! ، قیافه هم که تکلیفش روشن شد !
برخی تصمیم ها فقط شبیه تصمیم است ، اما اسمش را می توان فرار گذاشت ، یا عجله برای سریع تر اتفاق افتادن چیزی که آن قدر به روی دادنش مطمئنی که نمی خواهی بمانی تا خودش در وقت معلومش واقع شود . همین قدر از دستت برمی آید که تلخی تحمیلش را با دهن کجی و انتحاری که بازنده ی اول و آخرش هم خودت هستی ، جواب دهی و نشان دهی اصلا هم غافل گیر نشدی و اصلا هم " درد نداشت ! "

عین خودکشی ! به نظرم خودکشی بیشتر از هر گناه دیگری باید حرص خدا را در بیاورد . این همه تشکیلات و پیامبر و نعمت و مصیبت و نقشه و ... که تو را امتحان کند و هرجور که دلش خواست بالا و پایینت کند ، و تو یکهو می زنی زیر همه چیز و بازی را خراب می کنی و تمام !
آخر دلم هم خنک نشده ، که بگویی دنبال خنک شدن دلم بودم . کافیست بشماری که بدون تو ، من چه چیزهایی از دست دادم ، و تو بعد از من !؟ ، پس ببین که بازنده ی این بازی منم . فقط وقتی نقشی در این بازی ندارم ، خب کلا بگذار بازی هم نخورم . بازی خوردن دردش بیشتر از حذف برای همیشه است .

بحث بخشیدن و نبخشیدن و کینه شتری نیست ، بعضی کارها نباید انجام شود ، و بعضی حرف ها نباید گفته شود ، تو آن میوه ی ممنوعه را خوردی ، اما جای نگرانی نیست که این من بودم که هبوط کردم و بزرگترین کاش من برای همیشه این شد ، کاش نخورده بودی ! این حرف ها و کارها ، جایش خوب نمی شود و هربار که یادت آمد ، باید بنشینی و زخمش را تمیز کنی و دوباره ببندی و دوباره و دوباره ، و یا خودت چیزی ازت باقی نمی ماند از این بغض و نفرت و خود خوری ها ، و یا طرف مقابل آنقدر خسته می شود که فقط می خواهد ، دیگر گم شوی از زندگیش و اینگونه بود که من گم شدم .

برای من که حتی اسمت را نمی دانم و تنها داشته ام از تو چند نشان است که درستی هیچکدام مشخص نیست ، دنیا چه جای وحشتناکی می شود ، وقتی امید پیدا کردنت روز به روز کمتر و کمتر می شود . یکی از شاعران ترک زبان تعبیر زیبایی برای این مورد دارد با این مضمون که ، روز به روز بر جمعیت دنیا افزوده می شود و پیدا کردن تو مشکل تر !

عازیزم ، زانی که دِلِد ناو ای دنیا فقط ارای یکی تنگ بود ، یانی چَه ؟




نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 11 آذر 1394 :: نویسنده : ستاره بود

نکند کم پرستیدمت که رفتی ، نکند در قصد قربتم الی تو چیزی دیدی !؟

ببین خدایان دیگر را ، عهد شکستن های صدباره را هم تاب می آورند و باز ، باز آمدن های بنده اش را چون گروه کر زمزمه می کنند ، خب معبودا این بار بیا و توبه ام بپذیر که این تواب بودن رسم خدایان است .

نه که فکر کنی سر عقل آمده ام ، فقط انگار وقت رفتن نفرینم کرده ای ، هرچیز و هرکس تو را به یادم می آورد ، من از نفرین خدایان ترسیده ام ، برای برداشتنش اگر چاره ای جز بندگی نیست بیا تا به بزرگیت شهادت دهم و دوباره ایمان بیاورم .

 
بلای خدایان که فقط فرو بردن در زمین و زلزله و طوفان و باران های سیل آسا که نیست ، خدای من ، همه را با تو متر می کنم ، او شبیه خدا می خندد ، او هم نام خدای من است ، آن یکی از دیار خدایم آمده ، نفرین مدرنت را از من بردار .


بعد از تو ، تن و روحم از من فرمان نمی برند که همه ساز تو را می زنند ، چشمانم برای خودش عزادار توست ، خیالم در شهر سردت دنبال تو می گردد و روزی هزار بار به در خانه ات می آید و لحظه دیدارت را طرح می ریزد ، سکوت که می شود تا بیایم به خود آیم در خاطراتت گم شده ام و بدون تو با تو خاطره می سازم و می شود بلای جانم .

 
فقط بیا ، به تو سوگند دایم الوضو می مانم برایت ، با وردی و ذکری در گوش چپ و راستم یک جور حالیم کن که  به من می اندیشی بعد ببین به اذن تو زنده می شوم تا این معجزه ی منسوخ با تو احیا شود .
فقط پنهانی بیا و پنهانی دعوتم کن ، مبادا کس دیگر هم به تو ایمان بیاورد ، زبانم لال ، که تو خدای منی ، خدای یک نفره .





نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 35 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
درباره وبلاگ

ای کاش وقتی که دنیات تاریکه،چشمم چراغت شه
ای کاش خاری که کردی توی چشمم تزیین باغت شه
انصافه حالا که یادم نمی افتی،یاد تو باشم من
اما مگه میشه یادت نباشم من،از هم نپاشم من
" داود جمالی "

میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :