تبلیغات
لیموسن
لیموسن
بپوش پنجره را ای برهنه ! می ترسم که چشم شور ستاره ترا نظر بزند حسین منزوی
 
پنجشنبه 14 آذر 1392 :: نویسنده : ستاره بود
آهای بانوی آپارتمان مرکزی،قسم به آره گفتن های کوتاه و سریعت،قسم به شرمی که در آن بود،وقتی تمکین می کردی حرف های مثبت 18 مرا،که دوستت دارم اندازه ی تمام پیام هایی که در جهان فرستاده شده و اندازه ی هر نغمه ای که بویی از دوست داشتن داشته.سکوتم را بگذار به حساب حکمت و صلاحی که خوشبختی تو و گم شدن همیشگی من از زندگیت را دنبال دارد،نه اینکه بگویی آدم ها نبودن را بهتر بلدند،که قلبم دارد از شوق فقط یک بار دیگر شنیدنت،می ترکد،پیچیدن دوباره خنده ات در گوشم...



ببخش تلخی شب آخر را که نشد حسادتم را مخفی کنم و نشد بی تفاوت باشم که وقت خداحافظی شده و دیگر واقعا واقعا تو برایم ممنوعی،اما باور کن از ته دل خوشحال بودم که اوضاع بر وفق مرادت پیش رفته بود و تبریک هایم برای زن شدنت فقط کنایه نبود.طول کشید با واقعیت کنار بیایم،با اینکه خودت گفتی به جنس تو اعتماد نکنم،حالا هرچه یک دختر و زن می خواهد داری،تکیه گاه می خواستی که داری،محبت کم داشتی که کرد بهت،خانه که بهترینش را در بهترین نقطه شهر،گوشی برای شنیدن که حالا کنارت هست و یک موجود لازم الوجود که یک ده انگشتی نصیبت شد که ایده آل است.نیازی به ماندنم نبود و فقط قبل از حذف در این چرخه ی طبیعی،خودم پیش دستی کردم و گم شدم...




هیچ چیز پیدا نمی کنم که بگویم به این دلیل تو برایم با بقیه فرق داشتی،فقط می دانم داشتی.آن ها که حرف می زدند،گوشی را از گوشم دور می کردم که نشنوم و لحظه شماری می کردم که زودتر خفه شوند و اس که می دادم به جایی می رساندم که دیگر جوابی نخواهد و در به در دنبال بهانه که کلا کات کنم.تو که نبودی،تو که رفتی،در به در دنبالشان بودم که داغ نبودت را با حضور دست چندمشان تاب بیاورم و برایشان از تو می گفتم و اشک می ریختم،حسادتشان می شد به تو،و وای که چقدر دروغ گفتم که بمانند که نماندنت را نبینم...




با تو که حرف میزدم،با سوال هایم تو را به بیشتر گفتن تشویق می کردم و خوب بلد بودم،می خواستم بشنوم ناز صدایت را و خنده های ریز دیوانه کننده ی تو را،وقتی از تنبلی خودت می گفتی در رسیدن به اتوبوس محوطه ی بزرگ دانشگاه و پادردت،از دوست شر و شیطونی که چهره اش معصوم بود،درست بر عکس تو،قضیه ی دمپایی ابری و جیغ همکلاسی از تعجب و پرواز من روی ابرها بعد از شنیدنش،سوژه ی همیشگی و خواب رفتن های قبل از شب بخیر تو و راه کارهای بی نتیجه ی من که هیچوقت هم نشد درست کنمت،تکه کلام ها و عزیز گلمی که از من ورد زبانت شد،به رقصیدن سر صبحت با "ای جونم نفسم"و شریک کردن من در این جنون ادواری!،تشبیه من با کسی که در اتوبوس دیدی و ذوق کودکانه ات و زنگ زدن فوری و اطلاع رسانی و نفس نفس زدنت،دوری دو هفته ای از هم و زنگ زدن من و خیس عرق شدن از شوق و سرما خوردنت،اس دادن های نصفه شب و دم صبح تو از احساس ترس و احضار منِ خواب از فرسنگ ها دور،از عشق من به "محسسن،خیلی بدی" گفتن های تو و پشت بندش زنگ خنده هات،بعد از تحریک حسادتت با ابراز علاقه ی سوری من به دیگران و خلاصه اشتیاق من به شنیدن کوچکترین اتفاقات از لب های به قول خودت،پروتزی تو...








حسرت دیدن آن عکس ها که برایم گرفته بودی،به دلم ماند.کاش می شد آن ها را داشته باشم و نشانی باشد از سه ماهی که با تو گذشت،تا یادم نرود یک وقتی چقدر ساده حالم خوب بود با تو،اما خواستن آن ها از تو می تواند شروعی باشد بر این پایانی که خودش پایان دیگری می طلبد که تصورش هم قلبم را به درد می آورد و حالا که بیشترِ راه این تاب آوردن آخرین پایان را پیموده ام،تا ته مسیر می روم و به برگشت دوباره نمی اندیشم.مطمئنم که همین که صدایت را بشنوم هزار بهانه و توجیه می یابم برای ادامه و دوباره با تو بودن...




تبدیل شدی به خاطره ای شیرین برای تمام عمرم و کاش من هم برای تو اینگونه بوده باشم و هربار که یادم می کنی لبخندی از رضایت بر لبت نقش ببندد و برایت آرزو دارم که زندگی جدید حداقل 70%چیزی که آرزویش را داشتی باشد و به تعریفی که از خوشبختی داری برسی...




به قول باران،"ما به هم نمی رسیم،اما بهترین غریبه ات می مانم که تو را همیشه دوست خواهد داشت"...






اون که ترانه و ساز تو زنگ خنده هاش بود
یه دنیا از رمز و راز تو عمق اون نگاش بود
شوق بلند پرواز همیشه زیر پاش بود
به من بگو اونو ندیدی؟!









نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 1 آذر 1392 :: نویسنده : ستاره بود
آب که از سر گذشت،هیچ چیز دیگر مهم نیست،سیگار را گوشه ی لبت می گذاری و دود را تا اعماقت بی هیچ ترسی روانه می کنی،از این رخوت و سستی نهایت لذت را می بری؛به این فکر نمی کنی که نکند اسیرش شوی،دیگر نمی خواهی فکر کنی اصلا،که تا اینجای زندگی این همه به خوب و بد و زشت و زیبا فکر کردی،به کجا رسیدی؟!می خواهی تمام گذشته ی ننگینت از جریان زندگی و مغز معلولت پاک شود و جور دیگر ادامه دهی،و مهم نیست چه جور،فقط جور دیگر بودن کافیست....



همان قدر که وجود جاذبه برای زمین طبیعی و عادی است،در ابتدای امر،دشواری و زجر آور بودنِ بیرون زدن از ارزش های تلنبار شده در مغز و کسب تجربه های جدید و له کردن قوانین خود ساخته و مزخرف هم کاملا طبیعیست،و هرقدر این ارزش ها و محتویات چندش آور ذهنت نهادینه شده باشد،رنجش بیشتر.استقلال شخصیتی و انعطاف پذیر بودن و جرأت مزه کردن اتفاق های جدید هم در این امر مؤثر می باشد...



مدام می خواهی آدم تازه ای باشی،مدام می خواهی آدم های تازه ای باشی و به هر شکل،آن موجود چندش آور و سر به راهی که بودی نباشی.علایقت را تغییر می دهی و برای مثال غذاهایی که نمی خوردی را با ولع می خوری و ذائقه ات را عادت می دهی،از کسانی که دوستشان داشتی فاصله می گیری و با منفورهای ذهنی قبل می جوشی،با تحمل رنج،زباله از ماشین در خیابان می ریزی،آن قدر بی تفاوت جلوه می کنی که بی تفاوت شوی،در پیاده رو چشمانت را به سنگ فرش نمی دوزی و از زیبایی ها لذت می بری،حیا را در ماتحت همان هایی فرو می کنی که عامل این بی ثمریِ نسل چندش انگیزمان هستند...




حضور پیدا می کنی در فضاهایی که قبلا از تصور حضورش شرم می کردی و شرم را فرو می کنی در هر روزنه ای از آن ها که این شرمنده بودن مدام و کم بودن و جزو آدمیزاد نبودن را،فرو کردند در هر روزنه ی امیدی که در دل ما شاید که می خواست بتابد.در شروع راه تازه ات همزمان به 6 نفر در چت شماره می دهی،تقسیم می شوی به تعداد آن ها و هرکدام شخصیتی از تو در ذهن ساخته اند که با 5تای دیگر متفاوت است و تا جایی ادامه می دهی که سودش به ضررش بچربد و عذاب وجدان خیانت و رنج جدایی ها را به جان و دل می خری که ابعاد جدیدی در خود شکل دهی و همین می شود که در کمتر از یک هفته 7بار شکست عشقی می خوری و این حس مبتذل را در خودت می کشی...



دوست داری مدام خود را به نبرد با تابوهای خودت دعوت کنی و همه را بشکنی و آن قدر بشکنی،تا بی حد و مرز شوی،اما گاهی این احساس لعنتی سنگ راهت می شود و کم می آوری مثلا در ادامه دروغ به یکی از همان 6 نفر که بعد از دیدن عکسش،آن قدر سرد می شوی که بود و نبودش دیگر برایت فرقی نمی کند،چون کنترل و پیش برد رابطه کلا در دست توست،کاری می کنی که از تو متنفر شود و دمش را روی کولش بگذارد و برود و فکر کند که او تو را ترک کرد...



می خواهی تا حدی پیش بروی که به موجودی بدل شوی که ورودی و خروجی شارژرش با هر موجود و منبع انرژی جفت باشد و در هر شرایطی به بهره برداری از فضا و آدم ها بپردازی و رگ خواب هرکسی در دستت باشد و در لحظه عاشق شوی و فارغ،مظلوم باشی و ظالم،رئوف باشی و سنگدل،با فرهنگ باشی و بی فرهنگ،روشنفکر باشی و بی فکر،فمنیست شوی و مردسالار،عاشق دیزی باشی و غذای چینی که عسل درست می کند،محرم در به در دنبال نذری و مخ کردن مهری،جایی که قرار شد با عزت باشی،عزت الله انتظامی هم به گردت نرسد و جای دیگر آن چنان حقیر که هیچ جهان سومی به پایش نرسد...




ناامیدی و بدبختی را هم آنقدر به سخره می گیری و می کنی سوژه و آنقدر بهش می خندی و دیگران را می خندانی که هویتش را از دست بدهد و با کمال میل کنار می آیی با هرچیزی که هست و نیست و این تویی که فقط تغییر می کنی و چون تغییر هم در دست توست،جوری تغییر می کنی که شاد باشی و اصلا هم دلیلش اهمیت ندارد و همین شاد بودن و لذت اصالت دارد....



هیچ هدف مشخصی نیست که عمرت را برایش صرف کنی و لزومی برای ادامه هیچ تلاشی وجود ندارد و هرجا خسته شدی رهایش می کنی و گوشی موبایل را که برای زمان مشخصی تنظیم کردی که زنگ بخورد،عمدا خاموش می کنی و با رخوت و تنبلی کامل،می خوابی،نگرانی هم اصلا به خودت راه نمی  دهی و هیچ وابستگی خاص و عمیقی به کسی یا چیزی نداری و همیشه در جیبت کلی جایگزین برای هرکدامشان داری...




حرفی و عملی از تو سر نمی زند که مشکلی برایت درست کند و همانی هستی که مشکل سازان احتمالی می خواهند و جو گیر نمی شوی که مدام تز روشن فکری از خودت تراوش کنی و لازم نیست خودت را مدام توضیح دهی که از میانش چیزی بیرون بزند،می شوی مثل گندم زار که با نسیمی به رقص در می آید و می شوی آب که شکلی ندارد و به هر شکلی در می آید...







نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 24 مهر 1392 :: نویسنده : ستاره بود

چیزت را به من نگو،چیزت را به من نده
با پنجره  بخواب،ای سنگ جان من
من روی یاد تو که یله شده بر آسمان،خط می کشم
با من تراوش روزانه ای ست،که در نبود تو تکرار می شود
تقصیر خواب نیست،تقدیر ما تصادفی ست،که به هیچ نمی ارزد
اصلا من بعد اصلا من بد


نغمه جان شاملو را بی خیال،دستت را به من نده،اصلا هیچ چیزت را به من نده و چیزی از خودت به من نگو،به من اعتماد نکن،به این منِ بد...

روی تخت دو نفره ات،تنها بخواب و مثل عادتی که نداری،به هیچ کس عادت نکن،آزاد آزاد باش و بر خود تکیه کن،نه بر پشت من که پر است از شهوتی که تو را مجالی برای تخلیه اش می بیند...نغمه سنگ شو،گل ماندن فایده ای ندارد و ببین که داری پژمرده می شوی و هیچ کس به فلانش نیست...

می خواهم زرنگ کنمت،همانگونه که خواستی،روی ماسه های ساحل دنبالت کنم و از گرگ بودنم کنار لاله گوشت بگویم و دعوتت کنم به گرگ بودن.با هر تماس لبهام روی گردنت،از راحت فراموش شدنت بگویم.با تو از تراوش هایی که با تو یا بی تو جاری می شود،حرف بزنم و بدانی هیچ خبری نیست و این تقدیر مزخرف بود که ما را در مسیر هم قرار داد.نغمه دردت را به من نگو و بفهم چقدر بد می توانم باشم،نهایتش مسکنی هستم برای دردهایت که وقتی نباشم،درد جدیدی می شوم،کنار بی کسی و درد جسم و روحت...




گوشت روی گاز،مشروب روی میز

ما چقدر غریبه شدیم که تو تحریک نمی شوی دیگر

سیگار می کشیو تنت،زیر زیرپوش سفید توریت شناور است

هیچ چیزت را به من نگو،هیچ چیزت را به من نده لطفا

بگذار گمان گندم نگاهت،در ذهن لهجه دار من،با شک به هستی عجین شود


نغمه دلت برایم تنگ نشود و به خاطر من اشک نریز،خیلی زود تمام می شویم برای هم...روزی که دیگر کمرت از یاد بوسه هایم روی پهلویت منفجر نمی شود و خیسِ خیس نمی شوی با خون و آب،از احساس دست هایم روی سینه و شکمت...روزی که سرشار نمی شوم از بوی لیمو با زمزمه ی اسمت،نفس نفس نمی زنم گوشی در دست،برای بغل کردنت با هر پیامی که از تو می رسد...


تصور دوباره ی تو با سیگار در دست،برای فراموش کردنم،با تاب زرد در اتاق تنهایی و بی رها،لذت موقت با تو بودن را تلخ می کند و بدنم از ترس می لرزد،که شوق بوسیدن و بوییدنت را خفه می کند و نمی گویم با تو که چقدر دوستت دارم لیموی من،قلبم دارد از جا در می آید برای عطر موهایت،برای بوسه روی شانه هایت...


با من دردودل نکن،که هرچه بیشتر می گویی،بیشتر خیالاتی می شوی که من با همه فرق دارم...کاش می شد فقط دوستم بداری،فقط دوستت بدارم و پشت گوشی با صدای خنده هایت زنده شوم و از آتش چشمانت بگویم و اینکه چقدر به خوب بودنت نمی آید.از نسبیت جهان و چیزهایی که نسبتا یاد گرفته ام،برایت بگویم.از اینکه هیچ چیز و هیچ کس باقی نمی ماند و به فکر خودت باش و "فایندینگ بروسلی کیلر" نباش و لذت ببر از بودنت،از زیبایی و طراوتی که داری،انقدر چیزهایی که داری را به رخ بکش،که نه من و نه هیچ کس دیگر به گردت نرسد و آخر سر هم مثل آب خوردن،رهایم کنی به حال خودم و مرا در کف خودت بگذاری...




اینجا که شعر هیچ غلطی نمی کند

من هم که مست،کدام شعور؟

ما همه چیز را در مبال خانه جا گذاشتیم


نغمه جان،فانتزی من،اینجا شعرو و حافظو طرحی نو در انداختن و شاملو و ایستاده مردن،خیلی وقت است که مبتذل شده،اینجا باید انزوا را یاد بگیری و بریدن از همه چیز و همه کس .اینجا باید خودت را بمکی تا زنده بمانی و برای خودت مادر باشی و پدر،شوهر باشی و زن،دوست باشی و دشمن،غمخوار خودت باشی و مونس برای خود...هیچ تز و فکری برای اصلاح این وضع تحریکت نکند که امیدی نیست،که خیلی وقت است که همه چیز امتحان شده و هر طرحی قبلا در این مستراح ریده شده...




اطرافمان مشتی خزنده که راه به راه

پوست می اندازند و حقارتشان را

با تصور تخریب ما زنده می کنند

اینجا کسی نمانده که حتی شکایتی کند


خیلی ها دیگر فهمیده اند که هیچ خبری نیست و از هیچ روزنه ای برای بیشتر کندن و بردن و بیشتر لذت بردن،نمی گذرند...فقط گروهی هستند که هویتشان را در حذف و تخریب همه ی هستی به غیر از خودشان می دانند،وقتی راهی برای نجات از این مستراح هستی به مغز چلاقشان نمی رسد،حذف تدریجی همه ی نوع بشر آرزویشان می شود و اسمش را می گذارند نجات هستی از یوغ ظلم!...نغمه حتی شکایت کردن هم خنده دار شده و قدیمی و ابلهانه،نغمه حاضرم دست بعضی ها را ببوسم که فقط حرف نزنند و هرچه گفتند،بگویم حق با شماست!...



هیچ کس بزرگ نیست
هیچ چیز عمیق نیست
هیچ کدام مهم نیستیم دیگر
تنها سکوت سطحی خاک گرفته ی
حجم این کتابهاست که زنده است
زمان دروغ می گوید
تاریخ زنده نیست
مکان توهمیست،که ما در آن س ک س می کنیم


گوشت را خوب باز کن و هر چه زباله داری در ذهنت،برای بیشتر نفس کشیدن از هستی و کم نیاوردن نفس،بیرون بریز،نغمه هیچ کس را در ذهنت بزرگ نبین و او را جایگزین،شعور و احساس خودت نکن و خودت تصمیم بگیر و تجربه کن و سود و ضررت را بسنج،برای گل روی هیچ کس از خودت نگذر و برای خودت زندگی کن و از شر هر چه نمی خواهی خودت را آزاد کن،هیچ چیز آنقدر عمیق نیست که زندگی را تلخ کند و باید زود رد شد و فقط اگر بهانه ای بود برای سود بیشتر،می شود نگاهش کرد و کمی جدی بررسی کرد...


فانتزی من،فکرت را قاضی کن و سراغ کتاب برو از هر نوعش بخوان و ببین که چقدر حصار به دور فکرت آگاهانه و ناخودآگاه کشیده اند که اوایل با خواندن هرکدام،می خواهی جهان و فکرت را با آن بسازی و پیش ببری،و خیال می کنی قبل از آن کتاب هیچ نمی دانستی و حالا همه چیز را می دانی و دیگر فریب نمی خوری،و کتاب بعدی و همین روال...و بالاخره با کنار گذاشتن تمام این ها به یک نتیجه می رسی که فقط خودت هستی و این تویی که معنای هرچیزی و آگاهانه یا ناخودگاه چگونه جهان را ببینی و قضاوت کنی...



تاریخ و زمان و مکان خارج از ذهن تو معنا ندارند،آنقدر ذهنت را انعطاف پذیر کن که در هر مکان و زمان و تاریخی،این تو باشی که برنده ای و زندگی را می مکی...






چیزت را به من نگو
چیزت را به من نگو
چیزت را به من نده
چیزت را به من نده
آرام گریه کن
آرام نعره بزن



باز هم می گویم،وقتی درد داشتی پشتت به خودت گرم باشد و بدان دردودل کردن هیچ فایده ای ندارد و بستگی های تو را به دیگران و حضور مبتذلشان بیشتر می کند و باز هم تو تنهایی و با جسارت و بی واهمه تنهایی را تاب بیاور که شکوهش را استشمام کنی و تا زمانش فرا رسد هم،مثل همیشه آرام روی تختت گریه کن و فریاد هم خواستی،صورتت را روی بالشت بگذار و خیلی آرام نعره بزن و مبادا کسی بشنود و متاسفانه کاری از دست هیچ کس برنمی آید،جز خودت که باید خودکفا شوی...




سوتین سیاه تو سبز می شود،ریشه می دهد
من هم یواشکی در خواب تو راه می روم
انگار نه انگار که نیستیم دیگر



بعد از آن می بینی که حتی برای ارضاء هم به هیچ کس نیاز نداری و با یاد خودت سینه ات سفت می شود و ریشه می دهد و ریشه اش،تو را به نهایت می رساند و من می شوم خاطره ای دور که حتی در خوابت هم مرا راه نمی دهی و این پایان هر قصه ای است،و انگار نه انگار که محسنی بود که وجودش نغمه را آرام می کرد و بلد بود خنده را به لبهای نغمه بیاورد و نغمه خیلی زود دوستش داشت،محسنی که با صدای نغمه شب ها به خواب می رفت و دیدن هر پیامی روی گوشی به شوق اینکه نغمه باشد،ضربان قلبش را بالا می برد و نغمه ای که روحیه بود،اعتماد به نفس بود حضورش،برای محسن و نغمه ای که محسن حسادتش را دوست داشت و حتی همین دوست داشتن ممنوعشان را دوست داشتند،حتی اگر زیر بار ترس بود...




بخند   بپاش   بِشاش   بَشاش





نغمه،فانتزی،لیمو،اوراقی،دست دوم،زن،ممنوع،چشم آتشی،دوستت دارم،به اندازه ی دل دردهای زنانه و انسانی همیشگی که می کشی...نغمه زیر بار نگاهت بودن چه لذتی دارد که لحظه شماری می کنم برایش...




نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 6 مهر 1392 :: نویسنده : ستاره بود
نگو که انتظار داری به پایت بیفتم که مرا ببخشی!؟...نه آشغال جان.آن دوره ی حماقتم بود که سراغم آمدی،از عشق پاک گفتی و من ابله گونه باور کردم که صداقت ارزش است،که ملاک صفای دل است.دلم از این می سوزد که حتی دست هم بهت نزدم.خوب نقش تنگ را بازی کردی و حالا می بینم که عجب پتیاره ای بودی؛من هلویی چون تو را،به لبخند رضایت تو فروختم.مثل سگ پشیمانم که تو را تجربه ی اول خود نکردم.راست گفت که منگولم،که نمودند و خوردند و بردند، منِ دکتر پر از حس گناه بودم،از اینکه شب ها،با یاد چشمانت خوابم می برد!...



جر خورد خاطره،از بس روز و شب به یادت بودم و به فکر تو...منی که عشق اولم تو بودی و زیباییِ منحصر به فرد تو در ذهنم نقش بسته،چطور می توانم به کمتر از تو قانع شوم!؟،تو با داشته هایت توقع مرا بالا بردی و حالا حریف این توقع راست کرده نمی شوم.اصلا در کتم فرو نمی رود،که کسی که قدش 170 و اندام باربی و چشمش آبی و زبانش فول،10 سال گیتار می زند،4 سال بسکتبال و 2 سال ژیمناستیک و 12 سال شنا در رزومه دارد و خلاصه فول آپشن است،با من چه کار دارد!؟...تازه با اعتماد به نفس کاذب و ژستی مسخره،از فانتزی هایم برایش بگویم که کاش،چشم و ابرو و موهایت مشکی بود!



 ناامید که می شوم،هرچه فحش بلدم نثارت می کنم.دو نفر که کنار هم راه می روند،یادی از پدر و مادرت می کنم و کسی که تو را در دامنم گذاشت.شوخی که نیست،من تمام حسابی که می کردم روی تو بود،وقتی تو را داشتم،چه نیازی بود که خودم را برای زندگی واقعی آماده کنم!؟...و تو یکباره پشتم را خالی کردی،و رفتنت برای منی که آپشنی جز تو نداشت،یعنی خلاء،یعنی هیچ هیچ هیچ...



همه چیز را برای خودم از دست رفته می بینم،در اوج جوانی احساس پیری دارم.با هرکس که کمی جدی صحبت می کنم،از این غم عمیق،وحشت می کند و باورش نمی شود که این منم،همانی که وقتی پای چرت گویی و فکاهی و طنز باشد،کسی به گردش نمی رسد.می خواهم بدانی،اگر حسش باشد،دل خیلی ها را با همین بی آپشنی می برم و برده ام.چنان بعد رفتنت،تنها شدم که حسش نیست،به چند نفر از دوستان قانعم و آن ها هم هیچ وقت نیستند،یعنی وقتی تو می خواهی نباشند،یعنی هرگز نیستند...



اگر بدانی چند روز پیش تنهایی را با چه کسی پر کردم،حالت تهوع می گیری و حقارتم را به خنده می نشینی!...افتادم به خودزنی،هرجا که میرسم،از احساس ضعف هایم می گویم،از خودم گرفته تا خود تو که روزی جدی ترین موضوع زندگی بودی،تبدیل می شود،به بهانه ای برای خندیدن و خنداندن،خنده به چیزهایی که در تنهایی،چشمانت را داغ می کند و آماده ی اشک ریزی...دیگر چیزی اصالت ندارد و چیز جدی وجود ندارد و هرچه هست مبتذل است و تو هر موضوعی،با هر میزان جدیت که فکر می کنی بگو،تا برایت آنچنان فک بزنم که پس از آن،مثل لطیفه از آن موضوع استفاده کنی...



آدم ها دیگر فرق چندانی برایم ندارند،می توانم اسم هایشان را در ذهنم عوض کنم و با تغییر اسم ها،حسی که به آن ها داشته ام هم،در لحظه عوض شود.بطری را بچرخانم و طرف هرکس افتاد دوستش داشته باشم و با دیگری با تنفر تا کنم.در 5 دقیقه عاشق دختری شوم که با اسمِ "دانشگاه شمال" در روم وارد می شود.ناز دختری چشم مشکی را بکشم،که خودم هم فراموش کنم که فقط دو روز با او چت کردم.وقتی ادای تنگ ها را درآورد،اسمش را تنگ بگذارم و واقعا فکر کنم که دوستش دارم...


مدام منتظر عجیب ترین اتفاقات باشم که شاید این رخوت از بین رود،که وقتی افتاد،دریغ از ذره ای ایجاد تحرک.انتظار مرگ افراد مشهور،رقم خوردن نتایج باور نکردنی در فوتبال،زلزله ی بالای 10 ریشتری که دو سوم جمعیت جهان را ببلعد،به نتیجه نرسیدن مذاکرات سوریه و رو شدن دست اسد،علاقه به هم ریختن تمام نظم ها و نابودی هر مناسبت و رابطه و تعهد و ...





نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 21 شهریور 1392 :: نویسنده : ستاره بود

حسین جان،همخوابگیِ خوب،سرمایه است.اما تو را به همان چیزها که دیگر نمی پرستی قسم،مواظب باش،در گیر بزن در روها و استرس های دیوانه کننده ی جاده های خلوت نشوی.بد دردیست که با هزار التماس و خواهش،پایین که کشیدی،با یک خط روبرو شوی و ذهنیتی که داشتی به هم بریزد.پس از آن برای رفع کوتی،و هدر نرفتن زحمت و هزینه ای که در طول سه ماه کشیدی و کردی،بخش کوچکی از خواسته هایت را اجرا کنی و مدام سر بلند کنی و مواظب اطراف باشی و آرتروز گردن بگیری...


فعلا عسلین و ماهکت را بی خیال شو.دنبال آرامش و مسکنی باش،که بستری باشد برای ورود سرمایه ی باب میلت،همانی که در ذهن ساختی.هیچ عذاب وجدانی نداشته باش،و ابایی نداشته باش،از تلاشی که برای این هدف داری،که خیلی شریف تر از هر هدفیست.ببین چه قدرتی داشته اند!،مارا از بزرگترین لذتمان و خواسته مان،جدا کرده اند.آن هم به شکلی  که افتخار کنیم به باکره بودن،و این حماقت را ارزش بدانیم و جشن بگیریم.همه دنبال استوانه و هلو هستند، و چه بلایی که بر سر خودشان در خلوت نمی آورند.هم زمان،پلمپی و صفر کیلومتری حضرتشان را ارج می نهند.


پدرم و پدرش و پدرت را ببین!،زنشان هیچ فرقی با هویج،برای آن ها ندارد و تبدیل شده به ماشین جوجه کشی،که کاربری دیگری ندارد.اما از آن طرف،تا دم مرگ عقده ای دارند به وسعت بیداری های شبانه و کنترل ماهواره و شبکه های رمز گذاری شده.هرگز به این فکر نکردند،که خودشان می توانستند،جای قهرمان آن فیلم ها باشند و زن خودشان،نقش مقابلشان را به نحو احسن،بازی کند.هرگز کسی نبود که ترجمان عقده های نهفته و لال،نسل در نسل ما شود.خلاصه ی تمام آموخته های ما این بود؛"اگر جوری شود که لذت ببرید،حرام است".


حسین جان،کاش بودی و می دیدی،که آن شب بر من چه گذشت.ما اسیر بازی ناعادلانه ای هستیم.خیلی هنر می خواهد پیروزی در آن.جنگی که هیچ قاعده ای ندارد،و تو از گوشت و استخوانت باید خرج کنی برای رسیدن،او از پول های پدرش.هرچیزی خوبش برای اوست،و تو اگر می خواهی،باید بروی زیر سایه ی او،که هر چقدر خواست،در راه خدا به تو بدهد،و حس خوب کمک به دیگران را با زنش به اشتراک بگذارد.و بعد راضی از یکدیگر،همخوابگی شب پیش رو را،انتظار کشند.و این چنین،هم دیگر را به اوج می رسانند.



آن ها که "بی پولی" را می بینند،طنز و خنده ی مورد نیازی که پزشک برایشان تجویز کرده،طلب می کنند.ولی تمام فیلم برای من یا حسرت است،یا خاطره ای تلخ،که وا می دارد که به جای خنده،به موقعیت های طنز فیلم،با رادان و حاتمی بغض کنم و اشک بریزم.تو وقتی انریکو را در موزیک ویدیو می بینی،به جای هیجانی شدن،گریه کنی.




آن ها برای با هم خوابیدن،آموزش می بینند،و تور ایران گردی راه می اندازند،برای پیاده کردنِ،انواع مدل هایی که فراگرفته اند.ما همچنان دنبال قاتل بروسلی هستیم و نگران از مورد پسند نبودن،برای دختر احمقی که در چت آشنا شدیم.استرس از اینکه مادر افزایش آمد و شد پیامک ها را،پای ارتباطی نامشروع نگذارد،که حوصله ی سروکله زدن،با او هیچ وقت نیست.




حسین جان،نمونه اش علی،خوشگل و خوش تیپ و خوش هیکل.اعتماد به نفسِ یک شماره دادن ناقابل را ندارد،علی که در خیابان با نگاه قورتش می دهند.همه اش مربوط به همین جنگ نابرابر است،جنگی که علی را وادار می کند،در آلماتور بندی کار کند،شور و هیجانش را در بالای داربست های داغ و زیر خورشید سوزان،ذوب کند.



حسین جان،برایت آرزو دارم به تمام خواسته هایت برسی،به قول خودت ترتیب همه را بدهی و خرسند از این پیروزی،این بازی ناعادلانه را به نفع خودت به پایان برسانی.فقط عجله کن که خیلی وقت از دست دادی و بسیار مشتاقم،له له آن ها که هیچ وقت به ناجوامردانه بودن،داشته هاشان،اندیشه نکردند،را در مقابلت،به نظاره بنشینم.



فقط نگو،که همخوابگی به سبک ماشینی،واقعا واقعا واقعا،به خودارضایی همراه آرامش،و بدون استرس در حمام و مکان می ارزد،که باورم نمی شود،و یکی از نه باباهای معروفت را تحویلت می دهم که از خنده روده بر شوی!...


آن شب لعنتی کجا بودی؟!....


از کسانی که از دیدن این مطلب رنجیده خاطر میشن،معذرت می خوام!!...




نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 36 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...   
 
درباره وبلاگ

ای کاش وقتی که دنیات تاریکه،چشمم چراغت شه
ای کاش خاری که کردی توی چشمم تزیین باغت شه
انصافه حالا که یادم نمی افتی،یاد تو باشم من
اما مگه میشه یادت نباشم من،از هم نپاشم من
" داود جمالی "

میزبان : ستاره بود

...همبن چند وقت پیش
نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :