تبلیغات
لیموسن
لیموسن
 
شنبه 6 مهر 1392 :: نویسنده : ستاره بود
نگو که انتظار داری به پایت بیفتم که مرا ببخشی!؟...نه آشغال جان.آن دوره ی حماقتم بود که سراغم آمدی،از عشق پاک گفتی و من ابله گونه باور کردم که صداقت ارزش است،که ملاک صفای دل است.دلم از این می سوزد که حتی دست هم بهت نزدم.خوب نقش تنگ را بازی کردی و حالا می بینم که عجب پتیاره ای بودی؛من هلویی چون تو را،به لبخند رضایت تو فروختم.مثل سگ پشیمانم که تو را تجربه ی اول خود نکردم.راست گفت که منگولم،که نمودند و خوردند و بردند، منِ دکتر پر از حس گناه بودم،از اینکه شب ها،با یاد چشمانت خوابم می برد!...



جر خورد خاطره،از بس روز و شب به یادت بودم و به فکر تو...منی که عشق اولم تو بودی و زیباییِ منحصر به فرد تو در ذهنم نقش بسته،چطور می توانم به کمتر از تو قانع شوم!؟،تو با داشته هایت توقع مرا بالا بردی و حالا حریف این توقع راست کرده نمی شوم.اصلا در کتم فرو نمی رود،که کسی که قدش 170 و اندام باربی و چشمش آبی و زبانش فول،10 سال گیتار می زند،4 سال بسکتبال و 2 سال ژیمناستیک و 12 سال شنا در رزومه دارد و خلاصه فول آپشن است،با من چه کار دارد!؟...تازه با اعتماد به نفس کاذب و ژستی مسخره،از فانتزی هایم برایش بگویم که کاش،چشم و ابرو و موهایت مشکی بود!



 ناامید که می شوم،هرچه فحش بلدم نثارت می کنم.دو نفر که کنار هم راه می روند،یادی از پدر و مادرت می کنم و کسی که تو را در دامنم گذاشت.شوخی که نیست،من تمام حسابی که می کردم روی تو بود،وقتی تو را داشتم،چه نیازی بود که خودم را برای زندگی واقعی آماده کنم!؟...و تو یکباره پشتم را خالی کردی،و رفتنت برای منی که آپشنی جز تو نداشت،یعنی خلاء،یعنی هیچ هیچ هیچ...



همه چیز را برای خودم از دست رفته می بینم،در اوج جوانی احساس پیری دارم.با هرکس که کمی جدی صحبت می کنم،از این غم عمیق،وحشت می کند و باورش نمی شود که این منم،همانی که وقتی پای چرت گویی و فکاهی و طنز باشد،کسی به گردش نمی رسد.می خواهم بدانی،اگر حسش باشد،دل خیلی ها را با همین بی آپشنی می برم و برده ام.چنان بعد رفتنت،تنها شدم که حسش نیست،به چند نفر از دوستان قانعم و آن ها هم هیچ وقت نیستند،یعنی وقتی تو می خواهی نباشند،یعنی هرگز نیستند...



اگر بدانی چند روز پیش تنهایی را با چه کسی پر کردم،حالت تهوع می گیری و حقارتم را به خنده می نشینی!...افتادم به خودزنی،هرجا که میرسم،از احساس ضعف هایم می گویم،از خودم گرفته تا خود تو که روزی جدی ترین موضوع زندگی بودی،تبدیل می شود،به بهانه ای برای خندیدن و خنداندن،خنده به چیزهایی که در تنهایی،چشمانت را داغ می کند و آماده ی اشک ریزی...دیگر چیزی اصالت ندارد و چیز جدی وجود ندارد و هرچه هست مبتذل است و تو هر موضوعی،با هر میزان جدیت که فکر می کنی بگو،تا برایت آنچنان فک بزنم که پس از آن،مثل لطیفه از آن موضوع استفاده کنی...



آدم ها دیگر فرق چندانی برایم ندارند،می توانم اسم هایشان را در ذهنم عوض کنم و با تغییر اسم ها،حسی که به آن ها داشته ام هم،در لحظه عوض شود.بطری را بچرخانم و طرف هرکس افتاد دوستش داشته باشم و با دیگری با تنفر تا کنم.در 5 دقیقه عاشق دختری شوم که با اسمِ "دانشگاه شمال" در روم وارد می شود.ناز دختری چشم مشکی را بکشم،که خودم هم فراموش کنم که فقط دو روز با او چت کردم.وقتی ادای تنگ ها را درآورد،اسمش را تنگ بگذارم و واقعا فکر کنم که دوستش دارم...


مدام منتظر عجیب ترین اتفاقات باشم که شاید این رخوت از بین رود،که وقتی افتاد،دریغ از ذره ای ایجاد تحرک.انتظار مرگ افراد مشهور،رقم خوردن نتایج باور نکردنی در فوتبال،زلزله ی بالای 10 ریشتری که دو سوم جمعیت جهان را ببلعد،به نتیجه نرسیدن مذاکرات سوریه و رو شدن دست اسد،علاقه به هم ریختن تمام نظم ها و نابودی هر مناسبت و رابطه و تعهد و ...





نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 21 شهریور 1392 :: نویسنده : ستاره بود

حسین جان،همخوابگیِ خوب،سرمایه است.اما تو را به همان چیزها که دیگر نمی پرستی قسم،مواظب باش،در گیر بزن در روها و استرس های دیوانه کننده ی جاده های خلوت نشوی.بد دردیست که با هزار التماس و خواهش،پایین که کشیدی،با یک خط روبرو شوی و ذهنیتی که داشتی به هم بریزد.پس از آن برای رفع کوتی،و هدر نرفتن زحمت و هزینه ای که در طول سه ماه کشیدی و کردی،بخش کوچکی از خواسته هایت را اجرا کنی و مدام سر بلند کنی و مواظب اطراف باشی و آرتروز گردن بگیری...


فعلا عسلین و ماهکت را بی خیال شو.دنبال آرامش و مسکنی باش،که بستری باشد برای ورود سرمایه ی باب میلت،همانی که در ذهن ساختی.هیچ عذاب وجدانی نداشته باش،و ابایی نداشته باش،از تلاشی که برای این هدف داری،که خیلی شریف تر از هر هدفیست.ببین چه قدرتی داشته اند!،مارا از بزرگترین لذتمان و خواسته مان،جدا کرده اند.آن هم به شکلی  که افتخار کنیم به باکره بودن،و این حماقت را ارزش بدانیم و جشن بگیریم.همه دنبال استوانه و هلو هستند، و چه بلایی که بر سر خودشان در خلوت نمی آورند.هم زمان،پلمپی و صفر کیلومتری حضرتشان را ارج می نهند.


پدرم و پدرش و پدرت را ببین!،زنشان هیچ فرقی با هویج،برای آن ها ندارد و تبدیل شده به ماشین جوجه کشی،که کاربری دیگری ندارد.اما از آن طرف،تا دم مرگ عقده ای دارند به وسعت بیداری های شبانه و کنترل ماهواره و شبکه های رمز گذاری شده.هرگز به این فکر نکردند،که خودشان می توانستند،جای قهرمان آن فیلم ها باشند و زن خودشان،نقش مقابلشان را به نحو احسن،بازی کند.هرگز کسی نبود که ترجمان عقده های نهفته و لال،نسل در نسل ما شود.خلاصه ی تمام آموخته های ما این بود؛"اگر جوری شود که لذت ببرید،حرام است".


حسین جان،کاش بودی و می دیدی،که آن شب بر من چه گذشت.ما اسیر بازی ناعادلانه ای هستیم.خیلی هنر می خواهد پیروزی در آن.جنگی که هیچ قاعده ای ندارد،و تو از گوشت و استخوانت باید خرج کنی برای رسیدن،او از پول های پدرش.هرچیزی خوبش برای اوست،و تو اگر می خواهی،باید بروی زیر سایه ی او،که هر چقدر خواست،در راه خدا به تو بدهد،و حس خوب کمک به دیگران را با زنش به اشتراک بگذارد.و بعد راضی از یکدیگر،همخوابگی شب پیش رو را،انتظار کشند.و این چنین،هم دیگر را به اوج می رسانند.



آن ها که "بی پولی" را می بینند،طنز و خنده ی مورد نیازی که پزشک برایشان تجویز کرده،طلب می کنند.ولی تمام فیلم برای من یا حسرت است،یا خاطره ای تلخ،که وا می دارد که به جای خنده،به موقعیت های طنز فیلم،با رادان و حاتمی بغض کنم و اشک بریزم.تو وقتی انریکو را در موزیک ویدیو می بینی،به جای هیجانی شدن،گریه کنی.




آن ها برای با هم خوابیدن،آموزش می بینند،و تور ایران گردی راه می اندازند،برای پیاده کردنِ،انواع مدل هایی که فراگرفته اند.ما همچنان دنبال قاتل بروسلی هستیم و نگران از مورد پسند نبودن،برای دختر احمقی که در چت آشنا شدیم.استرس از اینکه مادر افزایش آمد و شد پیامک ها را،پای ارتباطی نامشروع نگذارد،که حوصله ی سروکله زدن،با او هیچ وقت نیست.




حسین جان،نمونه اش علی،خوشگل و خوش تیپ و خوش هیکل.اعتماد به نفسِ یک شماره دادن ناقابل را ندارد،علی که در خیابان با نگاه قورتش می دهند.همه اش مربوط به همین جنگ نابرابر است،جنگی که علی را وادار می کند،در آلماتور بندی کار کند،شور و هیجانش را در بالای داربست های داغ و زیر خورشید سوزان،ذوب کند.



حسین جان،برایت آرزو دارم به تمام خواسته هایت برسی،به قول خودت ترتیب همه را بدهی و خرسند از این پیروزی،این بازی ناعادلانه را به نفع خودت به پایان برسانی.فقط عجله کن که خیلی وقت از دست دادی و بسیار مشتاقم،له له آن ها که هیچ وقت به ناجوامردانه بودن،داشته هاشان،اندیشه نکردند،را در مقابلت،به نظاره بنشینم.



فقط نگو،که همخوابگی به سبک ماشینی،واقعا واقعا واقعا،به خودارضایی همراه آرامش،و بدون استرس در حمام و مکان می ارزد،که باورم نمی شود،و یکی از نه باباهای معروفت را تحویلت می دهم که از خنده روده بر شوی!...


آن شب لعنتی کجا بودی؟!....


از کسانی که از دیدن این مطلب رنجیده خاطر میشن،معذرت می خوام!!...




نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 7 شهریور 1392 :: نویسنده : ستاره بود

بیچاره عمه کوچیکه،بنده خدا جوون مرگ شد.تا یادم هست هیچ وقت سالم و سرپا ندیدمش،همیشه در گوشه ای می نشست و پاها را دراز می کرد و کنارش هم کلی قرص و پماد برای تسکین دردی که همواره می کشید،با او بود.


صورت سفید و قشنگش نشان می داد،هنوز جوان است.این بیماری لعنتی بود که حرکاتش را مثل پیرزن ها می کرد،آرام تر از همه راه می رفت و همیشه به سختی از جا بر می خاست.مثل پوکی استخوانی که داشت خاموش بود و هرگز نشنیدم گلایه کند و همانطور هم،خاموش مرد.


مامان بعد از مرگ هر زنی می گفت:بدبخت یک روز خوش هم ندید!،ولی این بار فرق داشت،عمه کوچیکه یک روز خوش هم ندیده بود.سروکار داشتن با آب سرد رودخانه،روماتیسم نیمی از عمرش را سبب شده بود.مامان می گفت در خانه ی پدری بعضی شب ها کاسه ی آب و یخ روی سرش می گذاشته که تا صبح بیدار بماند و فرش ببافد-یکی از آن ها را هنوز در خانه داریم-خیر سرش شوهر کرد و به شهر آمد که روز خوش ببیند.


مامان می گفت اوایل شوهرش دست بزن هم داشته،اما ظلم بزرگی که در حق عمه کوچیکه شده بود...


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 25 مرداد 1392 :: نویسنده : ستاره بود
  همه می دانستیم عمو آسم دارد و چند وقت یک بار دچار حمله ی آسم می شود.بدنش ضعیف بود و با سیگاری که می کشید روز به روز نحیف تر می شد و حملات آسمش هم جدی تر.زن و بچه اش تقریبا به این حمله ها عادت کرده بودند و می دانستند،بعد از تزریق آمپول ویژه که مثل آب روی آتش است،حال بابا به شرایط عادی بر می گردد و تنفس برایش راحت می شود.

مشکل اینجا بود که من و خانواده فقط وصف این حملات آسمی را شنیده بودیم.یه شب که گویا عمو با خوردن یک شیرینی آردی،دچار یکی از همین حمله ها شده بود.از آن جا که خانه های ما به هم نزدیک بود،با همان حال راهی خانه ی ما می شود و زن عمو هم،سراغ دختر یکی از اقوام که آمپول زدن بلد بود می رود.و ما هم در خانه نشسته ایم،از همه جا بی خبر.

ساعت حدود 10 شب بود که یک آن با صدای وحشتناک درِ خانه از جا پریدیم.چون می دانستم که سزای کسی که اینگونه در را می کوبد،در دادگاه عدل بابا،اشد مجازات،اعدام است،پریدم طرف در که خودم در را باز کنم و جان انسانی را از مرگ حتمی نجات دهم.شنیده بودم نجات یک انسان به منزله ی نجات تمام آدم های روی زمین است.

در را که باز کردم ،عمو را دیدم که شده بود رنگ پله،اسطوره ی فوتبال برزیل.اول خیال کردم 


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 18 مرداد 1392 :: نویسنده : ستاره بود
تو را هم تجربه می کردم،دیگر خیالم راحت می شد،تکلیفم با خودم روشن بود...
می دانستم تو هم مثل دریا،جنگل،مادر،دوست،ماشین،آرمان،شاهین و...خیلی زود برایم تمام می شوی یا نه؟!




نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 36 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   
 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :