تبلیغات
لیموسن
لیموسن
 
پنجشنبه 3 اسفند 1391 :: نویسنده : ستاره بود


کنار آمدن با قوانین طبیعت یعنی وقتی وسط دریایی و شنا بلد نیستی،کاملا منطقی و آرام بی آنکه دست و پا بزنی و خودت را خسته کنی،یک نفس عمیق بکشی و چشمانت را باز نگاه داری و همراه با اینکه در آب فرو می روی از دیدن مناظر زیر آب لذت ببری و قیافه ی وحشت زده ها و بیچاره ها را هم به خود نگیری و آنقدر خونسرد برخورد کنی که گویی پای یک مانیتور تری دی در حال تماشای دنیای زیبای جانوران دریایی هستی تا بالاخره باز هم به طور طبیعی از کمبود اکسیژن خفه شوی و قلبت و مغزت از فعالیت باز بایستد و حتی اگر دردی هم بود در نمایش آن اغراق نکنی...



هرچه تخیلت قوی تر باشد و مدام بخواهی که با طبیعت مبارزه کنی و مثلا انتظار داشته باشی که چون مجبوری طبیعت دست به کار شود و درختی در وسط دریا سبز کند یا درجا تو را به قهرمان شنای جهان مبدل کند،مرگت دردناک تر می شود و خلاصه که میزان درد کشیدن رابطه ی مستقیمی با عدم درک درست طبیعت و قوانینش دارد و اگر تو توقعی غیر از آنچه که به حکم طبیعت باید رخ دهد داشته باشی،درد از همین جا شروع به رشد می کند...


اما اگر مثل یک آدم با شخصیت و دارای منطق بپذیری که ماهیت دریا و انسان این غرق شدگی را به طور کاملا طبیعی باعث می شود،یا در آرامش غرق می شوی و یا اگر بر فرض محال زنده هم ماندی،از هیچ کس و هیچ چیز شکایتی نداری و اگر دوست داشتی با فراهم کردن هزینه در کلاس شنا شرکت می کنی تا درصد زنده ماندت را بیشتر کنی...


حالا هی بشین با دریا صحبت فلسفی کن،فحش بده و برایش مظلوم نمایی کن و بر سر پدر و مادرت غر بزن و نبود امکانات را آن قدر بزن بر سر هرکس که به او ربط دارد و ندارد که چرا شرایط را فراهم نکرده بودند که تو شنا یاد بگیری؟!،که ذره ذره جانت از چشم های از حدقه بیرون زده ات به زجرآورترین حالت ممکن بیرون بزند و حتی زیر آب هیچ کس هم نیست که این جان کندنت را ببیند تا شاید مثل همیشه خوشحال باشی که هستند عده ای که دلشان به حالت بسوزد...



خلاصه که اگر می خواهی درد نکشی یا کمتر درد بکشی باید سعی کنی انگل نباشی و یا کمتر انگل باشی که ما هرچه می کشیم از انگل بودن است،انگل است که تمام هستی و وجودش به بیرون از خودش و به میزبان هایی که از آن ها تغذیه می کند،بستگی دارد و آدمی که انگل وار زندگی کرد باید همیشه چشم به راه میزبان ها باشد تا ببیند که امروز روز درد است یا..


تا وقتی نیازت را و توقعت را به آدم ها و چیزهایی که در دست تو نیست به طور کامل قطع نکرده باشی،همیشه باید اشکت دم مشکت باشد و شکایت و اعتراض و وراجی ورد زبانت،و اگر نمی توانی قطع کنی حداقل جان من کاملا طبیعی بدان که همیشه همان چیزی اتفاق نیفتد که تو می خواهی و مثلا یاد بگیر در هنگامی که احساس عجز می کنی از صحبت با دوست نزدیکت و به شدت در مقابل فهمیدن مقاومت می کند و همیشه نا امیدت می کند و مایوس که چرا نمی توانی منظورت را بهش بفهمانی!؟،غصه نخوری و خیلی طبیعی و با رضایت کامل به او لبخند بزنی و حتی حرف هایش را تایید کنی و دسته را برداری و یک دست پی اس هم با او بزنی...


انگل همیشه باید حساب و کتاب کند که چگونه نیازش را با میزبان مطرح کند که خدایی نکرده به او برنخورد و وقتی پیامی جهت ارسال برای بیان خواسته ای آماده می کند،روحیات لطیفش را در نظر بگیرد تا مورد الطاف کریمانه اش واقع شود و در به کار بردن کلمات و حروف کمال ابتکار و قصار بودن را رعایت کند و در نوشتن این دیالوگ ها از فیلمنامه نویسان موفق ایران و جهان مدد بگیرد تا حداقل از طرف خودش کاهلی صورت نگرفته باشد در این گدایی،و باقی را بسپارد به صاحبخانه و در اتاق انتظار باقی باشد تا فرجی شود و بلکه باد صبا پیامی و جواب بله را کشان کشان از لبان پر برکت حضرتشان برایش نوید آورد،که اگر خواستی به این صورت ادامه دهی مشکلی نیست،فقط باید ضمیمه اش کنی که دیگر زیاد به غرور و شخصیت و این قبیل چیزها اندیشه نکنی...


نازی که اگر برای کشیدن پای "کری مولیگان" کنار گذاشته بودی حالا جی افت بود،حالا باید بکشی برای به اصطلاح دوست نزدیکت که حالا مثلا فلان چیز را از او می خواهی و تمام آداب منیة المرید را باید مراعات کنی،البته حق هم دارد،مثلا کسی که اطرافش پر است از مرید و محتاج مرادی چون او و سرشار است از ابزار آلات روز دنیا که به نحوی دیگران را نیازمندش می کند و ماهی n تومان در حسابش است و دیگر حتی به خدا هم نیازی ندارد،چرا باید با احترام با دیگران برخورد کند؟!...



و این ها زمینه را آماده می کند که در وجود انگل کینه را بپروراند و همیشه شاکی و عقده ای و زودجوش باشد و زمین را گاز بگیرد و از هرکس که خواست نقش میزبان را بازی کند متنفر باشد،اما انگل دوست ندارد که اینگونه با نفرت رشد کند و می رود که روز به روز بر استقلالش بیافزاید و اتصال بند نافش را از هر میزبانی منقطع کند و یاد بگیرد و با تمرین بر خود ملکه کند که همین است که هست،پس تا کجا می خواهی که نقش قربانی و شاکی را با خود یدک بشی!؟...و آیا می خواهی برای همیشه دنبال گوش و همدرد باشی که این عقده ها را مدام تکرار کنی و برای خود گریه کن جمع کنی؟!...



و انگل دیگر از دیگران تقاضایی ندارد و از احدی نفرت ندارد و غر نمی زند و زمین و زمان را عامل انگل بودنش نمی داند و انگل با تدبر و تجربه به طبیعی بودن تمام این اتفاقات و موجود ها پی برده و با کمال میل پذیرای این طبیعت است و در آرامش برای لذت بردن از این نفس های باقی مانده تلاش می کند و چون هیچ انتظار و توقعی غیر از هرآنچه که اتفاق می افتد ندارد،پس کاملا طبیعی دیگر غصه ای برای خوردن باقی نمی ماند...



و باور کنیم بیشتر اعتراض ها و نارضایتی های ما نسبت به محیط پیرامون مربوط می شود به چیزهایی که همیشه بوده و هستند و خواهند بود و حماقت است که بعد از تفکر و فهمیدن آن ها،حتی در ناخودآگاهمان از وجود یا عدم وجودشان غصه دار باشیم و یادمان نرود که زندگیمان را صرف شکایت و اخم نکنیم و یاد نگیریم که لذت ببریم از اینگونه معترض و شاکی زندگی کردن و بیاموزیم با خندیدن و شادبودن و آسان گیری و از هرچیزی سوژه خنده ساختن،خاص و ویژه باشیم و غمگین بودن و ناراضی بودن مدام را روشن فکری ندانیم،حتی اگر همین را روشن فکری بدانند.


"ببین چگونه درگیرِ مغز من
مراببوس از عشق حرف بزن
"




نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 6 بهمن 1391 :: نویسنده : ستاره بود
آره می ترسم،چرا نباید بترسم؟!،اتفاقا تا مغز استخوانم می ترسم،به حقیرانه ترین گونه و به منفعل ترین شکل که حالت را به هم بزند می ترسم،اصلا اقتضایِ محتویاتِ امروزِ مغزم همین ترس است،ترس برای هیچ درد کشیدن و ترس موش آزمایشگاهی شدن برای بالابردن کالیبر و تنهایی و سلب همین آزادی گوسفندی...


وقتی برای ماندن دلیلی نیست و چیزی برای اثبات وجود ندارد و در این فضای فوق نسبی،عاقلانه نیست که برای نسبیت خودت به باد روی و تصمیم می گیری با باد بروی و زبان سرخت را در ...نت فرو کنی و کمتر از خودت اصوات آلترناتیو به سوی گوش ها گسیل کنی و بگذاری این مرداب به حال خود بماند و همه چیز را به باد و باران بسپاری که به همان روش فرسایشیِ بلند مدت و رویشیِ طبیعی خود تغییرات گریز ناپذیرش را اعمال کند...



نمی خواهم سیراب کنم درختی را که نمی دانم ثمره اش چیست و وقتی درختان را شبیه هم بدانی،دیگر آرمان معنا ندارد و تنها آرمان موثق و اصیل همین است که مراقب باشی که سنگ راه آرمان قدرتمندِ امروز نباشی و سینه ات را گشاده کنی و اینجور نباشد نظراتت را آنقدر در بوق کنی و انگشت نمای خلق شوی و افتخار کنی به این خاص بودن ها و کف زدن ها و تحسین ها،که آره فلانی خیلی می فهمد و نمی شود گولش زد و بیانش قویست...



وقتی می شود تمرین کرد و حرف نزد و یک لبخند ملیح را چاشنی همیشگی صورت کرد و تجربه ها را به کار بست که آب از آب قرار نیست که تکان بخورد و پیروزی هم در این راه شکست است و شکست است و شکست،باید که سلایقت را هم هماهنگ کنی با این تصمیم عاقلانه و تناقضی از این حیث باقی نباشد و تمام علایقت باید بی آرمانی را فریاد کند...



اگر تقابل بین آرمان ها بود،شاید می شد که امید گفتمان داشت و حرف زد و به فکر نتیجه بود،اما نه،تقابل بین وظایف است و کسی که می زند از روی وظیفه است،نه از روی آرمان گرایی،تقابل عادت هاست که عادت کرده به نفهمیدن و مثل تراکتور فعال بودن و برنامه ریزی شده برای تمام عمرش که اینگونه و به مقدار لازم باشد...


- تا جایی که تاب بیاورم دیگر نوشتن هرگونه مطلبی که بویی از تفکری داشته باشد ممنوع...


- علیرضا روزگار بهترین خواننده از نظر من و آهنگ "ناری ناری" پدیده ی موسیقی ایران...


- این همه شعر و عکس و مطلب برای کپی کردن وجود دارد و می توان خنثی بود و اصلا نبود...


- فکر این که هیچ کس نیست که به داد برسد،جنون آور است...


- خیلی سخت است...







نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 22 دی 1391 :: نویسنده : ستاره بود
از ما گفتن باشد و "فردا گله نکنی که می دونست و نگفت" و تریپ اعتراض برنداری و فیسوک و امثالش را پر کنی از استاتوس های روشن فکری و نهلیستی که هااای وضع موجود به هیچ وجه خواسته ی تو نیست و تنهایی و کسی نیست به دادت برسد و فریب خوردی و یادت نمی آید که "لبیک" گفته باشی به این باتلاقی که داری در آن فرو می روی...


حاضرم به پایت بیفتم تا که منعقد نشوی و این دور باطل را با هیچ وعده ای لبیک نگویی و پای این قرارداد شوم را هرگز امضا نکنی،تازه آن وقت هم خیالم راحت نمی شود که خریت که حد و مرز ندارد که تا دلت بخواهد اینجا پر است از امثال من و تو که می بینند،اما خودشان می خواهند که خر بمانند و مگر می توانی خریتشان را ثابت کنی که کثرتشان را دلیل خر نبودنشان می دانند...


حجت را با تو تمام می کنم تا برایم از عقده ی آمدنت و اینجا بودنت جک نسازی و راهپیمایی سکوت راه نیندازی که من بی گناهم و ...چرخی هایت در نت و پیری زودرست را گردن من نیندازی که من خودم همه چیزم را باخته ام و حالا که هستم،فقط دست و پا می زنم که از یاد ببرم و حالا فقط نگران تو هستم که منعقد نشوی که دارند انگیزه ی حضورت را بیشتر می کنند و موانع آمدنت را از داروخانه ها احتمالا جمع می کنند و بازی عوض شده و انگار دیگر فرزند کمتر،زندگی بهتر نیست که برّه کم آورده اند،این را گفتم که حواست جمع باشد...





گول خنده ها و شادی هایم را نخوری که این ها فقط اگر زبانم لال آمدی،به درد می خورد و برای گذر وقت است و برای از یاد بردن،از یاد بردن چیزی که آن قدر وسعت دارد که حالا که تصورش می کنم،بغض کرده ام و حالا که باکره ای و چیزی برای از یاد بردن نداری،حسرت این شادی ها را نخور،و کودکم شاهد باش من از خودم برای تو گذشتم و وجودت را بهانه ی یکی از این شادی ها نکردم...





می دانم،حتما حالا داری به این فکر می کنی که تو با همه فرق داری،عزیزم اصلا به تجربه کردنش نمی ارزد که اگر می توانی ورودت را کنسل کن که اگر آمدی دیگر برگشتی نیست که نیست و مهره ای می شوی در یک بازی که حتی این را هم هیچگاه نمی فهمی که بازی بود!؟نبود؟!





باور کن اینجا خبری نیست و یک روال مشخص عمر به باد دهنده است که با توهم حضور اختیار طی می شود که این ابتذال تکراریِ همه گیر و بدبو در وجود هر مولودی در هر عصری تخم می کند و هرعضوی آن را در وجودش بدیع می بیند و کودکی را با حماقت و دلخوشی می گذراند و اصلا در این فضاها نیست و بعد نوجوانی می آید و بلوغ و درگیری با برآمدگی ها و مواد معدنی و عشق هایی که هیچ کس قادر به درکش نیست به غیر از خودش و معشوق احمق ترش و بعد جوانی و فلسفه چرا بودن ؟! و افتخار کردن به شعارهای سیاسی و لذت بردن از شنا در خلاف جهت و خاص بودن با حفظ شعرهای سهراب و آموزش گیتار و خر کیف شدن با بی محلی به جنس مخالف و بعد هم که غم نان و تحقیر در همه جا و فرو رفتن در مستراح الکترونیک و دنبال وام برای سوراخی و سیخی و سوژه برای جک ساختن و "انسجام ملی اسلامی زیر سقف ویرونه" و بخار شدن در هنر و سر در زیر برف کردن و پس از آن تخفیف و عدول در آرمان ها و همین طور ادامه تا پخش صدای عبدالباسط و استخوان های پودر شده...




من نا امید،من سیاه نما،اصلا من صادق هدایت یا خودِ خودِ کافکا،چه فرقی می کند؟!...کودکم چشم به جهان نگشا که چیزی را از دست نمی دهی که ای کاش می شد قبل از آمدن مذاکراتی داشته باشی با متفکران آزاد هر عصر و فیلسوفان و نویسندگان که تو مثل من نباش و دست کم نگیر اشتراکات آن ها را در چیزهایی که اندیشیدند و گفتند و من خودم را برتر از آن ها تصور می کردم که سال ها با سفاهت دور باطلم را جشن گرفته بودم که "مثلا عاقبت خیرم"...






سوال نکن و پرسش هایت را بگذار در همان عدم بمانند و وجود را تجربه نکنند که پاسخی نیست که نیست که نیست که نیست،که اصلا قرار نیست که پاسخی باشد و همین است که هست و فقط باز می گویم که آمدنت را کنسل کن و نیا که هیچ فرش قرمزی زیر پایت پهن نمی شود،بگذار آن قدر اغراق کنم که فکر انعقاد هم به سرت نزند که بزرگترین خدمت را به بشر کسی کرد که "کاندوم" آفرید...




پس یا این حساب نتیجه می گیرم که کودکم منعقد نشو...









نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 13 دی 1391 :: نویسنده : ستاره بود
به بی شرمانه ترین شکل که حتی فکرش را هم شاید نکنی می خواهمت،اتفاقا برای همان چیز که نمی خواهی بر زبان بیاوری و از اندیشه به آن نیز واهمه داری و مدام در عواقبش غرق خیالاتی و مدام حیرانی میان سرخ و سفید شدن و احساس گناهی بی پایان که در روحت بدجور میخ شده که هیچ گاه نمی گذارد به آن اوج برسی و همیشه فریب خورده ای یا از زیر تجاوزی شرعی و غیر شرعی  در رفته...



در طلبت هستم و تا آن بخش اعظم و پنهانِ بودنت را معنا نبخشم،آتش تندم خاموشی ندارد و پند های اخلاقی هیچ نجیب زاده ای هم در من نفوذ نمی کند و برایم مهم نیست که تو عشق واقعی را در فارغ بودن از این حس می دانی و کبریتی می خواهی بی خطر،برای تمام فصول...



در آغوشم به کمالی می رسی که همیشه آرزویش را داشته ای که تا به حال مسیر را اشتباه آمده ای و بر سر قبری شیون سر داده ای که اصولا در آن مرده ای نیست و در آغوشت به کمالی می رسم که شرورانه و هوس آلود آن را می مکم،که فقط به تو و نگاهت بستگی دارد که کافیست کمی خمار شوند و فریاد زند،آنچه که همیشه کتمان کرده اند که بعد از آن  می بینی که چه تکاملی می شود،جمع من و تو...



ذره ای از تو هم هرگز نباید از دست رود،تا جزئی ترین آن و باید که تمامش را به کار گیریم و همین طور ذره ای از من،که همه را باید با حرص به مصرف برسانیم که وقت کم است و تا همین حالا هم خیلی زمان از ما ربوده اند و حسرت استشمام یکدیگر را به جانمان نهاده اند و باید که سعی کنیم که تشنگی دارد که هلاکمان می کند،تو را نمی دانم که مرا تا کنون سراب،از عطش جرعه جرعه نوشیدنت،زنده نگاه داشته که بعد از این فقط تو باید آب حیاتم باشی...




بگذار هرکه می خواهد نجیب بماند،مارا به بقیه چکار؟!،که دیگر حجب و حیا را نخواستیم و همه اش ارزانی همان بقیه که بعد از این اخلاقِ خودمان را داریم و هرکس که مارا نخواست،ما هم او را نخواستیم،قول بده که این قانونمان باشد بعد از این،در کنار این قانون که تو برای من و من برای تو،در اوج تکامل،در آغوش هم...



زمزمه کن با من که ما تا آخر ایستاده ایم بر راهی که با چشم باز برگزیدیم و با هم بودنمان را مغرورانه  می بالیم و آگاهانه و شهوتناک هم را در آغوش آن قدر می فشاریم که مبهوت بنگرند که احساس گناهی در چشمانمان بیابند و هرگز نیابند،و جشن با شکوهمان در چشمانِ حقیرشان نگنجد و آن قدر در خود متحیر بمانند از این سبکبالی و تمکین ما از یکدگر که در همه چیزشان شک کنند،بلکه هم اندیشه کردند...



بنگر به جهان، چه طرف بربستم؟ هیچ             وز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ

بیت بالا یعنی هرگاه شک کردی به درستی این بودنت،به این اندیشه کن که قبلا چه بوده ای و چه داشتی؟!،که باید حالا افسوس از دست دادنش را داشته باشی یا نه؟!،واویلاه!!صد افسوس  که آن وقت ها حیا داشتی و به راحتی این حرف ها را به زبان نمی آوردی و چه خوب بود آن وقت ها که همه چیز زیر چشمی پیش می رفت و کسی از دکتر بازیمان خبر نداشت و از کلنجار رفتنم با خود در هرجا که چشمی نبود و تا همیشه با روش های فوق سری که داشتم،هیدن های حافظه ی رایانه و تلفن همراهم،هیدن ماند و از همه بدتر که همیشه عذاب وجدانی بود بعد از تمام این فعالیت ها که حالا نیست و این حتما خیلی بد است و مطمئنم که نشانه بدی است...


شرم کن وقتی که برای بازگشت به همان نکبتی که در آن دست و پا می زدی،و برای توجیه عقب گرد مفتضحانه ات بگویی:"چه دوران طلایی و با نجابتی را طی می کردیم؟!،همه چیز بر قاعده بود و کفر نعمت کردیم که حالا بی حیا شدیم"،که هرکس هم نداند،من و تو خوب می دانیم که بهانه ی کشتی گرفتن ها چه بود!؟،من خوب می دانم که در پشت مدارس پسرانه چه خبر بود؟!،تو خیلی خوب جای آمپول ها روی تنت زیر لحاف و وقتی که بزرگترها نیستند را به یاد داری،مگر عامل اصلی طلاق،اتاق خواب نبود؟!،مگر بهترین داستان ها را از س ک س نکرده،در ذهن نمی ساختیم؟!و شب ها تا تمامش نمی کردیم که خواب نداشتیم،تمام لغاتی که می توانست پلی باشد برای رفع عقده هامان در گوگل،مگر قبلا سرچ نشد؟!،مگر از ماهواره با تمام ژست های روشن فکری و قفل می گذارم ها چه اورانیومی غنی شد؟!،مگر تنها حاصل عمر باطل گذشته مان،غیر از پایین آمدن سن بلوغ بود؟!،
شب های عاشورا و تاسوعا و روش های جذب چشمی و لباس مشکی و دنبال سوژه رفتن که یادت هست!؟،و آیا مگر تنها کلیپی که پخش نشد،فیلم من و تو نبود؟!


پس عزیزم ببین،نه تنها چیزی را از دست نداه ای که مرا که تمام اندامم،خواستار تمام اندام توست را به دست آورده ای و تنها چیز از دست رفته،خودآزاری و مازوخیسم است که تا مغز استخوانت شکافته و فرو رفته بود،و از طبیعی ترین و انسانی ترین رفتارهای خود احساس شرم می کردی و این را افتخار می دانستی و تنها حفره برای ورود هدایتی توهمی و نوری خیالی...



آغوشت را رو به آغوش همیشه بازم،بگشا و ببین که چه وسعتی در ذهن و دنیای از هم گسیخته ات گشوده می شود،می توانی تا آخرین شیره ی زندگی را بمکی و از هرلحظه لذت ببری و حسرتِ هیچ،نتواند که شرورانه بودنت را ببلعد،به شرطی که لذت نبری از این حس که خود را همیشه مقصر بدانی و متهم و فاسد و فراموش نکنی که انسانی...



اگر خیر تمام چیزهایی است که مارا تاکنون به اینجا رسانده،پس به بی شرمانه ترین شکل ممکن شریییییییییم.....







نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 29 آذر 1391 :: نویسنده : ستاره بود
...نتیجه:

خانه که از پای بست ویران شد،صحبت از ایوان و در بند نقش بودن دردی را درمان نمی کند که هیچ،همه چیز را استند بای نگاه می دارد و فقط طرحی نو در انداختن را به تاخیر می اندازد و امید سراب گونه را تا بی نهایت تقویت می کند و آفتابه خرج لحیم است و همین می شود که بازار سرخاب و سنبل کردن و روده درازی در وصف و اثبات "هیچ ها" همیشه گرم است...



احمق است کسی که پیشینه ی هزاران ساله برایش کم است که تجربه کند و لال شود،و این قدر آب در هاون نکوبد و یاسین در گوش خر نخواند و بر عبث نپاید و آن قدر شروع زندگی آدم وارش را لفت ندهد که مجبور شود سال های باقی مانده را هم زمزمه کند که هاااای:"نازک آرای تن ساقه گلی که به جانش کشتم و به جان دادمش آب،ای دریغا! به برم می شکند"...





راحت به زندگی ادامه بده و از کاهی،کوهی نساز و بدان که این تو و ذهن توست که به هرچیز معنا می دهد و عمق ،تفکر و تخیل تو براساس اطلاعاتی که از محیط بر آن تحمیل می شود ارزش ها را رده بندی می کند و بدون اینکه حتی خودت بفهمی روبات وار به دوری اساطیری می دوراننت و همیشه آماده به خدمتی که هرجا به کارشان آمدی وارد عمل کنندت...




تو بگو به چی اعتقاد داری و تا چه حد ؟!،و اخلاق در تز فکری تو چیست!؟...تا من برایت بگویم که به چه مختصات جغرافیایی در این جهان تعلق داری!...تو از آب و هوای منطقه ای که داری نفس می کشی برایم بگو تا برایت از خلق و خویت و عقیده ات درباره ی زن و خانواده بگویم!...



آری به همین سادگیست،تو را تا کنون همه چیز و همه کس غیر از خودت تراش داده اند،هر طور که دلشان خواسته،تو را به کمک اجزای خودت و با خودت تراش داده اند،وقتی ابزارش با توست و از تو،دیگر ردی باقی نمی ماند و کنترل تو از داخل تو شروع می شود و همیشه خیال می کنی که خود تویی،و دیگر تفکیک هم نزدیک به محال می شود که تو کدامی و آن ها کدام؟!...



خیلی ذهنت را درگیر نکن،این ها که می گویم هم اگر خودت نفهمی و باز اجزای خائنت دخالت کنند،مزخرفی هستند مثل تمام مزخرفات عالم که دوره ای ذهنت را مشغول می کنند،ولی باز در خدمت اربابان گذشته باقی می مانند...



با هرچه که لمس کرده ای زندگی کن،نه با چیزها و وجودهایی که خیال می کنی لمسشان کرده ای که در زندگی احساس می کنی که نیروهایی هستند و مثلا پایت شکست کار او بوده و تنبیهت کرده که چرا امروز دل کسی را شکستی؟!،اگر پیچ خورد هشدار بوده از طرف او که چرا بدقولی کردی؟!،و اگر سالم ماندی،به خاطر آن پیرمردی بود که از خیابان رد کردی که البته آن قدر ذهن انسان قوی است که با حلوا حلوا گفتن دهانش شیرین می شود،ولی چه فایده که آخر این شیرینی ها هیچ می شود و ای دریغ از عمر رفته که دیگه بر نمی گرده...





یک بار بنشین روی این موضوع فکر کن که تمام اتفاقاتی که در جهان می افتد را گل سرخی در یکی از روستاهای مرزی ویتنام کنترل می کند و تمام هستی را او به وجود آورده،هیچ اتفاقی نمی افتد و آب از آب تکان نمی خورد،و تو یک روز پایت می شکند،یک روز سرطانت درمان می شود و یک روز پریود می شوی و یک روز عاشق و یک روز پدر و یک روز می میری و تمام این ها را هم به گل سرخ نسبت می دهی و روزی شاکری و روزی کافر و روزی غافل...





چیزی که وجودش و عدم وجودش محدود به ذهن تو و تجسمی که تخیل تو دارد و بزرگیش به دیالوگ ها و مونولوگ های تو بستگی دارد را بی خیال،خودت چه می خواهی؟!،وجود خودت را عشق است که هستی و ببین که چگونه بگا رفتیم؟!...



باقی مسایل این چنینی که دیگر تکلیفش روشن است،بحث هایی که هیچ گاه قرار نیست به نتیجه برسد،نه در پشت درهای بسته کاخ سیاه و ورسای و پاستور و سنا و مشروطه و کلیسا و ...با حضور نخبگان و از ما بهتران و نه در هیچ تاکسی و مناظره های عادلانه و ناعادلانه ای و نه با مکاتبه های محرمانه و آشکار و نه حتی در دادگاه های صحرایی و خیابانی و بین المللی و بی وکیل و با وکیل و با بصیرت و بی بصیرتی....




دلت را به شل کردن پیچ رعایت حجاب و تصویب رعایت حقوق همجنسگرایان خوش نکن،که اگر قرار باشد ادامه سواری گرفتن از من و تو منوط به این ها باشد،اینجا پاتایا می شود و آن جا سدوم سرزمین قوم لوط...


هرکسی حرفی عاقلانه دارد،حرفی که زندگی را روان تر و لذت بخش تر کند،حرفی که درستی آن را بتوان ثابت کرد و تاثیرش را با تمام وجود حس کرد،بداند یک مخلص این جا دارد،و هرکس با هر سواد و بیان و قلم و ...توهمات(هرچیزی که نشود اثباتش کرد و بر حلوا حلوا گفتن تاکید دارد) را با هر نیت خیر و خداپسندانه و شر و شیطانی که دارد بخواهد بچپاند در مغز ما بدبخت ها،بسته به میزان "جدی بودن" و "مهربان بودن" و "منطقی بودنش" حالم را به هم می زند،یعنی به میزانی که غلظت این سه در او و حرف هایش بیشتر باشد،متاسفانه حال به هم زن تر است...



رسما قاطی کردم،امین آباد کدوم طرفه؟!...












نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 36 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   
 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :