تبلیغات
لیموسن - اصبروا...
لیموسن
 
پنجشنبه 17 شهریور 1390 :: نویسنده : ستاره بود
منتظری...انتظار می کشی...همیشه لازم نیست بدانی که چه چیز یا چه کسی را انتظار می کشی....فقط همین قدر می دانی که چشم به راهی...چشمانت هم سفید شد،باز منتظری،چرا که تو تنها انتظار را می دانی...حتی نمی خواهی به این هم بیاندیشی که اگر نبود چه می شد؟!...فقط منتظر باش...

همه جای دنیا و همه آدم های روی آن برایت برابرند،برای برآورده کردن این انتظار...هیچ کس و هیچ چیز به هم ارجحیت ندارند...برایت مهم نیست چگونه به پایان رسیدنش...فقط پایان آن را می خواهی که چشمانت رو به سفیدی گام برداشته اند...هیچ محدودیتی را وارد ذهنت نمی کنی،که مبادا از جایی که فکر نمی کردی انتظارت پاسخ بیابد و تو مهیا نباشی...شاید زمین دهن باز کرد و یا آسمان شکافت و انتظارت را پاسخ گفت...

مبادا زنگ در خراب باشد و آن که سال ها منتظرش بودی،بیاید و برود و تو در خواب باشی...مبادا گوشی را در حالت سایلنت،آن هم به گونه ای بگذاری که ویبره هم نداشته باشد...اصول انتظار را باید پس این همه سال خوب بلد باشی،که هیچ زمان و مکانی برای پایان این انتظار نسبت به هم برتری ندارند،پس همیشه و همه جا منتظر باید بود...

فراموش نکنی که کمی به خودت برسی و آن اخم کشنده را از صورتت برداری...وای نکند بیش از حد،خودت را بیارایی...نه زیاد مهربان باش...نه زیاد جدی..نه زیاد خوش...نه زیاد منزوی...نه زیاد گرفتار...نه زیاد بی قید...نه بلند حرف بزن نه آرام...نرمال نرمال باش...ما نمی دانیم او کیست و یا چیست؟!...فقط یادت نرود که نرمال باشی...وای به روزی که بیاید و از تو خوشش نیاید و برود که دیگر معلوم نیست،دوباره بیاید....

بدان که هیچ وقت قرار نبود که ما خوشمان بیاید،خوش ما باید خوش او باشد که اگر غیر این خوش بودی،وای به حالت و وای به حالت،که انتظار را از یاد برده ای و خوشی را هم پس از آن باید فراموش کرد...

چاره ای نیست...ما سراسر نیازیم و او سرشار از ناز...رسم نازپروری را بدانیم که پایان ما هم شاید خوب بود...شاید!





نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :