تبلیغات
لیموسن - گاه می اندیشم با خود...
لیموسن
 
یکشنبه 20 شهریور 1390 :: نویسنده : ستاره بود



گاه می اندیشم با خود که چرا ما برخی آدم ها را دوست داریم؟!...و چرا برخی دیگر را نه؟!...آیا فکر و ایدئولوژی و انتخابی پشت این دوست داشتن وجود دارد؟!....آیا ما مکانزیمی عقلانی را برای اینکه چه کسی یا چه چیزی را باید دوست داشته باشیم طی می کنیم؟!...

مثلا چرا من مادرم را دوست دارم؟!....چرا او را بهترین مادر دنیا میدانم؟!....فقط چون او مادر من است؟!...چرا عاشق فردی می شوم که،اگر احساسات را کنار بگذاریم،هیچ برتری و شایستگی خاصی نسبت به دیگری ندارد،نه زیباتر است،نه زشت تر،نه مومن است نه بی دین،نه باهوش تر نه....

و هیچ گاه به پاسخی شفاف به این سوالات نرسیدم...تنها توانستم با دیدن آدم های اطرافم و کسانی که می شناسم،این را دریابم که دوست داشتن های ما از آن جایی شروع می شود که خداوند،نعمت و نیاز دوست داشتن و حس دوست داشته شدن را در وجود ما قرار داده،و اختیار اینکه چگونه و با چه شیوه ای به آن ها پاسخ دهیم را به خود ما سپرده،و اکنون ما که دنبال جوابی و راهی نبوده ایم که سعادت ما و رضایت خود خدا را به همراه داشته باشد،هرجا و هرطور که شد برای این نیازها پاسخ می یابیم...

که غریزه و احساسات علمدار هستند و این ها برای ما تصمیم می گیرند که دوست دار چه کسی باشیم و چه گونه رفتار کنیم که ما را دوست داشته باشند و با تخیل و توهم و حرفهای زیبا به این دوست داشتن،مراتبی از انسانیت و فهم هم نسبت می دهیم،چرا که وجدان ما هم باید آسوده باشد،فقط کافیست که چگونگی فتح احساسات همدیگر را بلد باشیم و نیاز های مصنوعی خود را به هم بالا ببریم...

هیتلر:«دروغهای کوچک همیشه خود را نمایان می کنند.دروغ را آنقدر بزرگ بگویید که تصور دروغ بودن آن هم به ذهن کسی وارد نشود.»

و هرجا که نابسامانی پیش آمد و قواعد به هم ریخت،چه دیواری کوتاه تر از حق،که همیشه قربانی انسان بوده و هست و چوب اعدامش همیشه پا برجاست و مثل بید می لرزد و آماده است برای به دار آویخته شدن...

دین گفته که به والدین خود احسان کنید و اقوام را تکریم کنید...آدم،بشر،عزیزم،جانم،اشرف مخلوقات من،دین کجا گفته که در هر شرایطی طرفدار و حامی مادر سخن چین و پدر هتاک خود باشی؟!که زمین و زمان به ناحق بودنشان شهادت می دهند،اما تو چون طرفداری،باید زمین و زمان ویران و جای آن چیز دیگری بنا شود...

گمان می کنی که چرا به دوران جاهلیت،این نام را نسبت می دادند؟!...چون سوسمار می خوردند؟!...نه اشرف مخلوقات جان من...چون آنجا هم تفکری نبود و سنجشی...و حق همواره برای آنها ثابت بود....اما نه آن ثابتی که علی گفت...ثابت بود چون که حق همیشه با قبیله ی آنها بود و عشیره ی آنها همیشه حق را پاسدار بود و شمشیر آنها همیشه در خدمت حق بود....

هرجا که دیدی دو نفر با هم درگیری دارند...تو همیشه می دانستی حق با کیست...حتی از فاصله های دور هم بوی حق را استشمام می کردی...چرا که حق برای تو نیز ثابت بود...ترازوی غریزه ی تو همواره سنگین بود،به آن سمتی که نسبت خونی و قومی حزبیش به تو بیشتر بود...

همسر من،بهترین همسر دنیاست...اصلا کاری به کارم ندارد که کجا میروم و از کجا می آیم؟!....صبح می رود و شب بر میگردد...بسیار از زندگی خود رضایت دارم که همواره آرزوی این زندگی را داشتم،همسر عزیزم دوستت دارم...

پسرم من به تو افتخار می کنم...وقتی که آن قد رشید و چهره ی همچون ماه تو را می بینم اشک در چشمانم حلقه می زند...در خیابان که با تو هستم،چشم دختران همواره متوجه توست...خدایا شکرت...

خدایا یعنی میشه،اون دختره زنم بشه؟!...کدوم و میگی؟!...بابا اونی که نیمکت جلو نشسته....مگه می شناسیش؟!...نه،وقتی زنم شد می شناسمش...خوب از چیش خوشت اومده؟!...مسخره،مگه نمی بینی اون صورت معصومش و؟!شبیه ترانه علیدوستیه...(در حال بغض و اشکی بر گوشه ی چشم)همیشه آرزو داشتم که زنم شبیه ترانه علیدوستی باشه...

بزرگترین لطفی که خدا در حق من کرده،آشنایی با این بزرگ مرد بوده...وقتی لحظات را با او می گذرانی،متوجه گذشت زمان نمی شوی...هر هنری که بگویی بلد است...مخ هر دختری را در ایکی ثانیه می زند،آن قدر هم دست و دلباز است که نگو...

من تا به حال ندیدم که دخترهای این همسایه بغلی در خیابان باشند...در عروسی ها هم ندیدم تا به حال برقصند..حتما به خاطر فقری که دارند منزوی شده اند...خدایا شکرت که دختر من مجلس گرم کن همه جاست...او چنان این شانه ها و...را می لرزاند که خود شکیرا هم قادر به این عمل بزرگ نیست...خدایا دوستش دارم،دوستش داشته باش...

اما همیشه به این هم فکر کرده ام که اگر این بهانه ها هم برای دوست داشتن نبود که دیگر،همه تنها زندگی می کردند و هیچ کس دیگری را تاب نمی آورد...خود خدا هم خوب می دانست،که باید راه های زیادی را برای رفع نیاز دوست داشتن و دوست داشته شدن بگذارد و چه خوب می دانست که کمتر کسی به دنبال راه حق و درست برای رفع این نیاز خود می رود...

حالا که نمی خواهم و نمی توانم،به زندگی آن معنایی که باید را بدهم،پس دنیای گلخانه ای خویش را می سازم،و همچون بازی های کودکانه،به هرچیز و هرکس نقشی را با احساس خود و عدلی که ساخته ی غریزه ی خویش است می دهم،تا ادامه دهم و دنیای کوچک و شخصی خویش را ایجاد کنم و مثل قصه ها سالیان دراز با خوبی و خوشی در آن زندگی کنم.....

پدرم می شود اسطوره ی زندگی من...فرزندانم همان گل های بهشت هستند...قورمه سبزی غذای محبوب من است...همسرم پاک ترین موجود قدم نهاده به هستی است...من عاشق شغلم هستم...عاشق هنر هستم...من خدا را همواره در کنار خویش "حس" می کنم...من خیلی با آدم ها مدارا می کنم و همواره از جانب آن ها متحمل بی مهری می شوم...من با ایمان کامل خویش تمام مشکلات را پشت سر می گذارم...شاد بودن در زندگی سرلوحه ی من است و دلیلی برای غصه نیست...لا اکراه فی الدین...تمام کارهایم روی برنامه است...خواندن رمان های عاشقانه،بخشی از وجود من است...من دوست دارم که همیشه جلب توجه کنم و این برای انسان طبیعی است...نمازم را که می خوانم،دیگر چه توقعی از من دارید؟!...من سرم در لاک خودم است و چه نشانه ای بارزتر از این برای متمدن بودن من؟...هرکس اختیار زندگی خودش را دارد،پس منطق داشته باشید و جز تایید کردن،کاری به کارم نداشته باشید...زندگی دو روز است،پس بیایید شادی هایتان را با من قسمت کنید...من از دروغ متنفرم...من حوصله ی بحث را ندارم...کلا فاز مثبت بدین...




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :