تبلیغات
لیموسن - همکلاسی;دلت هوایی نشده؟!
لیموسن
 
شنبه 26 شهریور 1390 :: نویسنده : ستاره بود



آی که چقدر دلم گاهی هوای کودکی می کند....برای تک تک لحظات آن...برای قهرهایی که عمرش به قدر باران بهار بود،شاید هم کمتر...

برای بوفه ی مدرسه و آن نگاه حسرت به دستان همیشه پر بعضی ها...برای آن کتک ها که در حمایت از همکلاسی می خوردم...برای دلهره ی نخستین روز مدرسه...برای دعواهای بین محله ای و بین کلاسی...

برای خانم گنجعلی و بنائی و شاه ویسی...برای شایعاتی که تعطیلی کلاس ها را نوید می داد...برای تبعیضاتی که معلم ها بین ما می گذاشتند...برای گریه هایم به خاطر نیم نمره که از بیست کمتر می شد...

برای شرمی که در روز معلم همیشه همراهم بود...برای بزرگترین غصه ام که انجام دادن تکالیف فردا بود...برای دفتر و کتاب هایی که گاهی فاش می کرد که دیشب چه خورده ایم...

برای مچ هایی که قوی شده بود از بس نوشته بود و پاک کرده بود و تراش داده بود...و مغزی که همیشه خسته بود و فراری از درس و تشنه ی تفریح بیشتر و بیشتر...

برای آن رقابتی که با درس خوان خوشگل کلاس،علی مایلی که معلم او را بیشتر از من دوست داشت....

برای ترس هایی که زنگ آخر از قلدرها داشتم....برای افتخاری که از پی بردن به نام کوچک معلم نصیبمان می شد...برای دلهره ای که از شنیدن این جمله داشتم "فردا حق نداری بدون پدر و مادرت بیای مدرسه"...

برای بغل دستی خود،مددی که همیشه در ذهنم بزرگ ماند...برای ناظم هایی که فکر می کنم در موساد آموزش دیده بودند...

برای آن سیستم والای آموزشی ویژه نسل انمی ها که ما بودیم...برای ابزارهای نوین تربیتی،که خط کش چوبی و شلنگ گاز بودند و خودکارهای خودمان که تغییر کاربری می دادند و لای انگشت هایمان قرار می گرفتند و معلم دلسوز،زحمت فشارش را بر عهده می گرفت...

برای صف هایی که در هر شرایط جوی باید تشکیل می شد،چرا که محمل تلقین شعارهایی بود که تلفّظ آن را هم نمی دانستیم....

برای توقعات پدر و مادر،که دکتر و مهندس آینده را پیش چشم خود می دیدند و فقط آرزو داشتند و صداقت و دیگر هیچ و دیگر هیچ نداشتند...

برای تارهای عصبی خود که آن زمان ها فقط درد زمین خوردن ها و نیشگون مادر و مشت بچه ها بر دلم،را به مغزم می رساند و دیگر وظیفه ای نداشت و بیکار بیکار بود...

برای دوستان کوچک خود که حالا بزرگ شده اند و برای خود کسی شده اند،خیلی از آنها درس را مانع پیشرفت خود دیدند و رها کردند،یکی موادفروش آبرومندی شده،دیگری خودش مصرف می کند و دیگری اعدام شد...

خیلی از آن ها آن قدر بزرگ شده اند که نه تنها درس،بلکه زندگی خود را رها کرده و کارشان نگهداری و مراقبت شبانه روزی از نوامیس مردم شده است و دائما در حال رفع مشکلات روحی و جسمی و جبران کمبود محبّت آنان هستند...

برای خانه ی دومی که هزاران چیز یادمان داد،خواندن و نوشتن،مقلد بودن،مطیع بودن و همیشه دنباله روی و تسلیم و خفه شدن و در توهم زندگی کردن را....آن جا بود که یاد گرفتم فکر نکنم و همیشه راحت باشم...

آی که چقدر دلیل دارم برای این دلتنگی...مگر می شود دلت هوای کودکی را نکند؟!،آن هم این کودکی که این قدر سرشار است و غنی که هرچه هستی،و هرچه جامعه هست،مدیون این مدرسه و کودکی و تربیت و آموزش و پرورش است...

خلاصه دلم هوای خیلی چیزها را کرده...تو بگو همکلاسی،دلت هوایی نشده؟!




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :