تبلیغات
لیموسن - جزیره ی من و حوا
لیموسن
 
سه شنبه 29 شهریور 1390 :: نویسنده : ستاره بود


حوا با من بیا به جزیره ای که در آن جا تو باشی و من و هیچ کس و هیچ چیز را در آن جایی نباشد و هرچه داریم بگذاریم و برویم،شاید آن جا خدا هم سهم بیشتری از خود برایمان کنار گذاشت...

بیا بچه داشتن را هم از یاد ببریم که بچه تربیت می خواهد و هزار چیز دیگر که من تجربه ای تلخ دارم از شرمندگی همیشگی پدران سرزمینم...

تلویزیون هم نمی خواهیم،اتفاقی نمی افتد اگر ستایش و 20:30 و دروغ ها را نبینیم و نشنویم،که من نمی خواهم از درون پوکی خودم و حوای عزیزم را ببینم...

من نمی خواهم که ترانه و باران و الناز دل مرا ببرد،من می خواهم فقط دلم برای تو باشد،من می ترسم از آن که،تو آرزو کنی که کاش آدم تو،حامد بود و فرزاد و محمد رضا...بیا فقط برای هم باشیم و جز یکدیگر را نبینیم و نخواهیم...

بیا تا ابد جایی بمانیم که در آن جا در حسرت خانه دار شدن نمانیم و حسرت یک مسافرت را به گور نبریم و آزاد آزاد باشیم و برای وام ازدواجمان گردن کج نکنیم و دائم القسط نباشیم ...

بیا جایی باشیم که در آن جا فرهنگی نباشد که به آن تهاجم شود و جنگ نرمی را نیاز باشد که خود فریبی و توهم و بازی خوردن را از ما بطلبد...

نه مخالفی نه موافقی،نه چپی نه راستی،نه جنبش سبز علوی و نه غیر علوی،نه فلسطینی نه اسرائیلی،نه فلانی نه فلانی،نه دروغی نه روشن گری و واقعیتی،نه مناظره ی پایاپای و عادلانه و نه دلقک بازی سیاسی...

من آرزوی جایی را دارم که  در آن نه بسیجی باشد،نه عوامل بیگانه و فتنه گر و فریب خورده،و نه پول بیت المال و بانک و نه مفسد اقتصادی با  3000 میلیارد تومان پول و نه لباس قشنگی که آرزو داشته باشم که تن تو ببینم و آرزو به دل بمیرم...

نه وزارت ارشادی باشد که خفه کند و نه سیاهی باشد که نیاز به سیاه نمایی باشد و نه سینمای مبتذلی که نیاز به تحول داشته باشد...

 جزیره ای که در آن نه مذهبی ها بتوانند با توهمی که از دین دارند،مغزم را پوک کنند و نه شبه روشن فکرها بتوانند با صدای قشنگ و ظاهر زیبایشان خود را در مغزم فرو کنند....

کسی در آن جا نباشد که نگران چشم ها و نگاه او به تو باشم،که تو و تمام زیبایی هایت را خدا برای من آفریده و نمی خواهم کسی را در آن با خود شریک کنم...

هیچ چیز برای غصه دار شدن و درد کشیدن نباشد،نه دختری گلوله می خورد،نه کسی را وسط خیابان قیمه قیمه می کنند،آن جا نه بد حجابی هست نه گشت ارشاد،نه شورشی هست نه باتوم...

آنجا گرسنه ای نیست که اگر خوابیدی و او گرسنه بود،دینت از میان برود....نه جهلی است که در مقابلش به اجبار زانو بزنی و گلو پاره کنی و نه بزرگ تری که فقط بزرگ تر است و احترامش را واجب بدانی ...

در آن جا خودمان تمام زندگی را می سازیم و دیگر انتظار آینده ی بهتر و چشم انداز چند ساله را نداریم،دیگر در آن جا منتظر کسی نیستیم که به ما ترحم کند و اگر صلاح دید،سهم ما را هم از ارث پدرش بپردازد...

تا ابد حرص نمی خوریم که کاش آن می شد و کاش این نمی شد و آنجا این حقارت نصیبمان نمی شود که داریوش و گوگوش و پارازیت و بی بی سی فارسی مدافع حقوق ما باشند...

آن جا دیگر شتری نیست که دولا دولا سوارش شوند و آنجا سوالات همیشه بی جواب مغزت را موریانه وار،تجزیه نمی کنند،آن جا همیشه درد نان نداری که به هیچ چیز دیگر فکر نکنی و با تمام استعداد و هنر و نیرو و فکرت،تنها در پی نان باشی....

آن جا فاحشه ی مغزی نداریم، که هرچه به فکرش رسید را به سخن و فیلم و کتاب و شعر و ترانه،تبدیل کند و آشفته تر سازد این آشفته بازار را ...

یعنی می شود که من و تو،تنها در جایی باشیم،که در آن جا هیچ احساس وظیفه ای نباشد؟! که هر چه می کشیم از این احساس وظیفه است،نه بصیرتی باشد که اگر کسی فاقد آن بود باید بمیرد،آن جا تنهای تنها بودیم و نه کسی بود که نصیحتمان کند و نه کسی بود که ما عقیده ی خود را به او تحمیل کنیم و شکنجه اش دهیم....

حوا جان،با من بیا به جایی که در آن حیوان ناطقی نباشد،که هر روز برایشان و برای آینده ی بی ارزششان دیگران تصمیم می گیرند،زمانی صلاح است که معتاد باشند،زمانی پشت کنکور بمانند،زمانی در پی شغلی باشند،زمانی دنبال یارانه و وام و مسکن مهر،زمانی هم بمیرند و البته همیشه در پی نان...

حوا،به جان خودت قسم که از این شکایت ها هم خیلی وقت است که خسته شده ام،می ترسم حوا،می ترسم تا چندی دیگر،حتی حوصله ی تو را هم نداشته باشم،که دلم در آستانه مرگ است و نفس هایش به شماره افتاده و کسی نیست در این لحظات،مردنش را ببیند...

حوا کاش می دانستی که اینجا،چه می کشم،از تمام حرف ها و ترانه ها و نوشته های شاد بیزارم،و از هرچه که تلخ نیست متنفرم،این روزها فقط دنبال یاس و ناامیدیم و هرچه بوی تلخی می دهد،اما تو که باشی،حلاوت وجودت،همه چیز را عوض می کند،که اصلا تو می آیی که همه چیز را عوض کنی...

حوا زودتر بیا که من در گستره ی این تنهایی جان فرسا و عمیق،گم شده ام،بیا و چند بار زمزمه کن "آدم" آن قدر اسمم را صدا کن تا من به دنبال صدایت بیرون بیایم از این بیابان بی پایان،من فقط صدای تو را هنوز به یاد دارم و دیگر به هیچ چیز به هیچ کس در اینجا اعتماد و امیدی نیست...

حوا بیا،پیش از آن که دیگر آدمی نباشد بیا....




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :