تبلیغات
لیموسن - وای که عجب حسودی!
لیموسن
 
دوشنبه 18 مهر 1390 :: نویسنده : ستاره بود
همیشه همین طور بودی،حسود...ولی همیشه نصیحتم می کردی که حسادت بد است و این حرف ها...فقط کافی بود که بو ببری که دارم دل می بندم...درست همین موقع ها بود که یک دفعه جلوم سبز می شدی و این قدر جلوی چشمانم رژه می رفتی و خودت را نشان می دادی و تا وقتی هم که دلم را از غیر خودت کامل ضد عفونی نمی کردی،بی خیال نمی شدی...

مثلا،آرزو رو یادت می آید؟!...چند ماهی که با او بودم،چقدر حالم خوب بود...کاری کردی که با اینکه دلم می خواست،عذاب وجدانی گرفتم که دیگر جواب تماسش را هم ندادم...آخر تو که هیچ وقت پیشم نمی مانی و همیشه شب ها مرا تنها می گذاری،پس چه فرقی برایت می کند که به یاد تو باشم یا کس دیگر؟!....از بخت بد من،همیشه هم بهانه ای داشتی و من هم همیشه هیچ حرفی برای گفتن نداشتم...

یادت هست چقدر فرشته را دوست داشتم؟!...شده بود تنها دلخوشی من،هرجا که می رفتیم،با هم بودیم...همه ی حرف هایم را به او می زدم...راستی چکار کردی که یه دفعه،دلم را زد،دلش را زدم؟!...فکر کنم،چیز خورش کردی....دیگر جز نه،حرفی نداشت که با من بزند....البته این اواخر خودم هم تقریبا ازش متنفر بودم....

این ها به کنار،سر نرگس چه بلایی آوردی که دلش با من مثل سینوس شده بود؟!...گاهی این قدر راحت از من دل می کند که اگر بعدا با دنیایی هم می خواست جبران کند،باورش نمی کردم...و این طوری شد که نرگس هم دلم را زد و این بار هم تو بردی....

دیگر تصمیم گرفته ام که هیچ چیز و هیچ کس را دوست نداشته باشم و دل نبندم...اگر هم دیدم علاقه ای در شرف شکل گرفتن است،در نطفه خفه اش کنم....من دیگر طاقت این دل بستن و دل کندن های مدام را ندارم...

اینکه حسودی و می خواهی دلم را فقط برای خود مبله کنی و غیر تو را ساعت 9 شب جلوی در بگذارم...من که با این مشکلی ندارم...اتفاقا در این زمینه،من از تو بدترم!...اصلا خیلی از آرزوها و فرشته ها و نرگس ها را به خاطر همین حسادتم از دست دادم...و پشیمان هم نیستم...اما این را درک نمی کنم که چرا تمام کارت همین شده که آن ها را فراری دهی...اصلا تا به حال به این فکر کردی که من شب ها که تو نیستی و هیچ کس،چه می کنم؟!...چه می گذرد بر من؟!...

می دانم،حالا هم اصلا به حرف هایم که گوش نمی کنی...فقط در کمین نشسته ای که نکند،کسی را در دلم جا دهم...آن قدر صبر می کنی،تا تشنه شوم و همین که از زور تشنگی به کسی دل بستم،مثل برق و باد سر می رسی و روز از نو،روزی از نو...تو که این قدر مواظب من و دل منی،چرا همیشه در کنارم،نمی مانی؟!...

ای حسودترین دوست داشتنی ِمن،عاجزانه و مفلکانه و...از تو می خواهم،یا با من بمان...یا با من بمان...یا با من بمان...و یا بگذار،آن ها با من بمانند که مشابه درجه ی nامی باشند از تو برای جای خالی تو که هیچ گاه و با هیچ حجمی پر شدنی نیست...

راستی نمی دانم،تا به حال این را گفته ام یا نه؟!...وای که عجب حسودی!




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :