تبلیغات
لیموسن - تمامش تقصیر توست
لیموسن
 
یکشنبه 29 آبان 1390 :: نویسنده : ستاره بود
تمامش تقصیر توست...تو که نباشی،همین می شود که هست...حالا تقصیر من است یا دیگری که تو نیستی،مهم نیست...قضیه ی حیاتی این است...تمام بدبختی های ما از اینجا آب می خورد که تو نیستی...

بگذار برایت بگویم که منظورم از بدبختی چیست؟!...مثلا می بینی که روز به روز منزوی تر و تلخ تر می شوم؟!...این تقصیر توست...یا برای مثال همین که برای کسی،دیگر دلم تنگ نمی شود...این هم تقصیر توست...صبر کن،حالا این قدر از قصورهایت،می نویسم که نتوانی انکار کنی و توجیحی نداشته باشی و مجبور باشی که مقدمات آمدنت را فراهم کنی....

نیش زبانم،کم طاقت بودنم،مشوش بودن ذهن و دلم،و این ناآرامی همیشگی که با من است،نمودار دائم در حال جهش به سمت بالا و پایین روح خسته و ضعیف من،حتی نمی توانم روشن ترین و واضح ترین حرف هایم را به دیگران بفهمانم،دلم را که هنوز هم به این همه عادت نکرده و هرکسی،هرکسی قادر به شکستن آن است و ....

و مهم تر از همه این که روز به روز تنهاتر می شوم و روز به روز ملول و ناامیدتر،و جالب اینکه حتی نمی دانم از چه چیزخسته ام؟!...آخر می دانی؟!...من دست روی دست گذاشته ام و فقط غصه می خورم!!...و جالب تر اینکه،از بس خورده ام،به غصه معتاد شده ام و یک جورهایی جای خالی تو را برایم پر می کند...

کسی هم نیست که دردم را لااقل به او بگویم...چرا؟!...چون که می ترسند روال دوست داشتنی زندگی برایشان تلخ شود و من آن ها را هم مثل خودِ مزخرفم،دپرس کنم و حتی می ترسند که کمی حسابو کتاب کنند و ثابت کنند که به دور باطلی که من در آن هستم،دچار نیستند...

البته آن ها هم که شجاعت دارند و به میز مذاکره با من می آیند،در آخر این را تحویلم می دهند که من ناامیدم و بدبین و من هم با التماس می گویم که از چیزهای خوبی صحبت کنند که من قادر به دیدن آن ها نیستم...اما دریغ از پاسخی حتی اقناعی....

می بینی؟!...شده ام مثل دیوانه ها،پر از مهمل گویی و پراکنده گویی ...این تصویر ناچیزی از مغز پر از ابهام و تشویش من است...

وقتی حالم بهتر است،کسانی را در اطرافم می بینم،تازه وقتی دقیق تر می شوی،می بینی که هرکسی سنگ خود را به سینه می زند و هیچ کس تو را برای خودت نمی خواهد...یکی گیر داده که چقدر بامزه ای و با من وقتش را پر می کند و سنگینی لحظات را برای خود سبک کند...دیگری سرگرمی و تفریحاتی را خواهان است که با وجود من محقق می شود...و عده ای هم که اصلا انتخابی ندارند و دست تقدیر ارتباط با آدمی بدبین و تلخ زبانی چون من را برایشان رقم زده...و بیشترشان هم اصلا برایشان فرقی نمی کند که من باشم یا غضنفر و یا بازی های اندروید،مهم این است که بگذرد...

ولی کافی است که حالت خوب نباشد و اخم هایت درهم باشد و حرف هایی جدی داشته باشی برای زدن و نتوانی که برایشان دلقک باشی،آن وقت است که مثل راسویی بدبو می شوم که فریادکنان و دست به بینی از اطرافم پراکنده می شوند...

تا کی باید خودم را سانسور کنم و برای تنها نبودن به آدم هایی که این قدر از من فاصله دارند باج دهم که برایم این تنهایی را پر کنند؟!...اصلا کجا نوشته که من محکوم به تنها بودن هستم و تلاش هایم بیهوده است؟!...مگر من چه ویژگی خاصی دارم که با همه فرق دارم و نباید کسی را که باب میلم هست و باب میلش هستم را داشته باشم؟!...یعنی حتی من عجیب تر از کسی هستم که اول ادعای ارتباط با امام زمان،بعد امام زمان بودن،بعد پیامبر بودن وبعد خدا بودن را کرد؟!...حتی او هم این همه پیرو دارد...

شنیده ام فقط تویی که مرا برای خودم می خواهی...اما چه فایده؟!...تو که نیستی....

آری تو نیستیو همه ی این ها و همه ی غیر این ها هم تقصیر توست...

یا باش و یا کسی را برایم بیافرین که به قول دکتر در او بیارامم...نه بزرگ باشد نه کوچک،نه کم باشد نه زیاد،نه زیبا نه زشت،نه ...نه....درست هم اندازه ی خودم و درست اندازه ی چیزی که می خواهم...

توقع زیادیست؟!




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :