تبلیغات
لیموسن - فریاد زیر آب
لیموسن
 
پنجشنبه 10 آذر 1390 :: نویسنده : ستاره بود
می دانی "احساس خفگی" یعنی چه؟!...می توانی تصورش کنی؟!...مثل همان خفه شدن معمولی است که مثلا کسی گلویت را بین دستانش گرفته و با تمام نیرو فشار می دهد یا اینکه شنا بلد نباشی و در عمقی از آب محاصره شده باشی... و تو دست و پا می زنی که مگر خود را از این مخمصه نجات دهی،با این فرق که اینجا نه کسی هست که گلویت را گرفته باشد و نه آبی که اسم اعظم را به یادت آورد...
که این قضیه را پیچیده تر و جان فرساتر می کند...آنجا اگر داری خفه می شوی،می دانی که اگر خودت را از شر این دست و یا آب خلاص کنی،اکسیژن با تمام سرعت وارد ریه هایت می شود...اما...ولی در اینجا اکسیژن به مقدار فروان هم موجود باشد،برای تو فرقی نمی کند...چرا که تو فقط احساس می کنی، که داری خفه می شوی... امان از این احساس...و نمی دانی که راه خلاص شدن چیست؟!...و نمی دانی...و نمی دانی...می خواهی داد بزنی...حتی به قیمت از دست دادن تارهای صوتی خود...ولی...اما زبان ها و نگاه هایی را به یاد می آوری و در ذهن مرور می کنی که با صدایی رساتر منتظرند که در پاسخ به داد تو غرش کنند که:خفه شو!!...و منصرف می شوی...و منصرف می شوی...نه اینکه آرام تر شده ای...نه...نه...فقط خفه شده ای...و نباید حتی گریه کنی...و نباید حتی غر بزنی...و نباید حتی گله کنی...و از آن هم بالاتر...حتی نباید در لاک خودت باشی...تنها کاری که از دستت بر می آید،این است...که در روزمرگی ها غرق شوی و فراموش کنی...تا خفگی بعدی...که حجمش،به بزرگی تمام خفگی های گذشته است...
 
دارم خفه می شوم...و چه اصراری دارند که،نفس بکش...و کسی نمی گوید و نمی پرسد و اصلا کسی نیست که بپرسد....دست و پایم را بسته اید و در قسمت عمیق استخر انداخته اید....پس این چه اصرار احمقانه ایست؟!....باز هم می گویید:نفس بکش؟!...

تازه وقتی این احساس دردآور خفگی به گلویت چنگ می اندازد می فهمی...می فهمی که این تو هستی که به آدم های اطرافت هویت و امتیاز می دهی و بین آن ها تصور می کنی که می توانی انتخاب کنی و خوب ترها را سوا کنی...اما...ولی حقیقت هرچند تلخ،همین است که هست...آدم ها و حتی شاید خود تو...یک جنس هستند و بسیار بسیار بسیار شبیه هم...و اگر برای هر کدام شماره ای اختصاص ندهی...وقتی احساس خفگی داری،حتما فراموش می کنی...از یادت می رود که...کدام یک پدرت صبورت بود...کدام یک دوست نزدیکت...کدام یک نانوای محل...کدام یک معلم...کدام یک همکلاسی...کدام یک همسر باوفایت...کدام یک کودک دلبندت...کدام یک بزهکار سرکوچه...کدام یک روحانی محل...کدام یک...همه با هم مساوی و برابر...

و این تنها نسبت ها و تقارن،تطابق،تقابل و تضاد منافع و یک سری احساسات و توهمات است که تو را بر می انگیزد که دسته بندی هایی از آدم ها تشکیل دهی و پایه های زندگی را بر آن استوار سازی...اما وقتی که داری خفه می شوی...منافع و نسبت ها از یادت می رود...این پایه ها مثل حباب در مقابلت از بین می رود و می بینی که در چشم به هم زدنی،هیچ چیز در دست نداری...هیچ چیز...و می گردی....می گردی به دنبال پایه هایی دیگر...گمشده هایی ریز در این روابط...نقطه های کور...که شاید تو به آن ها توجه نداشتی...هی زاویه دیدت را عوض می کنی...هی می چرخی...هی جور دیگر می بینی... اما...ولی هرچه بیشتر می گردی...پایه های بیشتری در مقابلت فرو می ریزد...پس تنها می شوی و احساس خفگی ملموس تر می شود...یا باید با شجاعت این واقعیت را  پذیرفت...و تدبیری دیگر اندیشید...و یا سریع با دوستان به سینما رفت و باز در روزمرگی ها گم شد و فراموش کرد...






نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :