تبلیغات
لیموسن - سنگ شده ام!
لیموسن
 
پنجشنبه 24 آذر 1390 :: نویسنده : ستاره بود
بگم تمام سختیش کجاست؟!...آنجاست که چه بخواهی و چه نخواهی،باید بمانی و ادامه دهی....اصلا فرض کنیم که بخواهم و هم بتوانم...اما وای از وقتی که این در مغزم پژواک می کند که راهی غیر از این نیست....خسته ام...می فهمی؟!...خسته...
خوب نگاهم کن...شاید من نمی بینم و حواسم نیست....ببین و بگو که چه چیزی در من هست که انتخاب خودم بوده...بدی هایم و شاید خوبی هایم...چرا هرچه فکر می کنم هیچ کدام ریشه در اختیار من ندارد!؟....یعنی من ساخته ی محیط و جغرافیا هستم؟!...مرا جامعه و دیگران و تاریخ و طبیعت وحشی و غریزه،بدین گونه ناجور تراش داده؟!...چه بد تندیسی می سازند این ها!!...پس انتخاب و اختیار کدام گوری مانده؟!...نشانم بده تفاوت هایم را با مثلا گوسفند....هرچند روزی که بخواهی من در اختیار تو می مانم....دیگر با بودها و چه باید می شدها دلخوشم مکن...از هست ها بگو...
همه چیز دارد برایم مبتذل می شود و تکراری...و تکراری...تکراری...گمانم سنگ شده ام....نه،حتما سنگ شده ام...خوب و بد،فقط خوب و بد است،به من ربطی ندارد...دلیل نمی شود که رفتارم را با آن ها هماهنگ کنم...من کارم را انجام می دهم...راستی این دیگر چه فهم مزخرفی است که به درد نمی خورد و تنها سوهان روح است و کارایی دیگری ندارد؟!...
تا کی دلم را به این حداقل که این ها را می دانم و همینش غنیمت است،دلخوش کنم؟!...تا جایی که من می دانم،ما باید منتظر معجزه باشیم...اما حالا تویی که انتظار معجزه را می کشی شاید!...اگر این نیست،چرا این دور باطل را قطع نمی کنی؟!...شاید هم می خواهی بیش از این ها مچ بگیری و بیش از این ها زبانم را کوتاه کنی؟!...

همین حالا هم این قدر زبانم کوتاه است که حتی نمی توانم و نمی خواهم که به برادر کوچکم،از روی حتی دلسوزی نصیحتی کنم....خجالت می کشم دانسته هایی را که برای صاحبش سودی نداشته را به دیگری تلقین کنم...چگونه كَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ اَسْفاراً می تواند به دیگران کمک کند؟!...آن هم در این زمانه که فقط حاشیه ها مهم است و همه چیز در حاشیه ها معنا پیدا می کند...
شاید اگر همه بفهمند این که هست طبیعی نیست و مشکلی وجود دارد،اوضاع بهتر شود!...نمی دانم،شاید!...آن وقت با هم فکر کنم بشود کاری کرد...همیشه اولین مرحله درمان این است که بفهمیم که دردی وجود دارد!!...

اصلا هم همه چیز آرام نیست،پریشان در پریشان
دلبستگی و رابطه ای بین ما وجود ندارد
چه فاجعه ای است که تو را در کنارم نمی بینم
پریشان در پریشان،غصه ها بیدارِ بیدار
و من دلگیر و غمبار از این پریشانی
تو دوری از من و شرمندگی تمام هستی روی دوشم
اینکه از من دل کندی را به هرچیز می نگرم،فریاد می کند
شدت فلاکتم در پریشانی ها از یاد رفته
مثل ارواح سرگردانم،گم شده ام،مرا پیدا کن دوباره
خفه کن همه ی لالایی هایی که خواب سنگینم را تا ابد تضمین کرده اند
جار بزن و بگو که امیدی هست و این همه روزی پایان می یابد
حالا که دنیا چراگاهی بزرگ شده برایم که از علوفه سرشار است
پریشان در پریشان،تمام غصه های عالم روی دلم سنگین
تو فراری از منو من سرافکنده از این بی تو بودن
و البته حق داری،که تحمل منی بدین گونه،محال است
مگر می شود تو را فراموش کرد و تو را نداشت و همچنان خوشحال بود؟!
پریشان در پریشان،خنده ها همه تولید شده در کوچه علی چپ ها
آیا می شود که روزی تو در کنارم باشی و یا من در کنار تو؟!
پریشان در پریشان و اگر غصه خوابیده از دیازپام هاست که مگر غصه می خوابد؟!
شک نکن که احساس واقعی من در خماری است
مبادا در نئشگی ها به حرف هایم گوش کنی که امان از خود فریبی ها و توهم

(همه چی پریشونه
،تو دل از من کندی
این چقدر درده که تو کنارم نیستی
همه چی پریشونه
غصه ها خواب ندارن
همه چی پریشونه،چه غمی دارم در دل
تو ازم دوری و من از هستی شرمنده
تو دل از من کندی،بگو از کجا این معلوم نیست؟!!
من چقدر مفلوکم،همه چی پریشونه
مرده ی متحرکم،منو باز احیا کن
دوباره با حرفات بیا بیدارم کن
واسه این وضعیت بگو که پایانی هست
حالا که ولچرخی کار من تو دنیاست
حالا واقعا،شک داری تو به احساس من؟!!!!!!!!!)




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :