تبلیغات
لیموسن - نغمه ی عین صاد (6)
لیموسن
 
سه شنبه 20 دی 1390 :: نویسنده : ستاره بود
صفحات آخر کتاب "چهل حدیث از امام حسین(علیه السلام)" نوشته ی استاد علی صفایی حائری:


...با این مقدمه با این توجه با این آداب اگر مى خواهى به صحراى عشق بیا; این شب است و نور غمرنگ ماه; بیا و حالا دیگر خطرى نیست; شمشیرها را غلاف كرده اند و شمشیردارها رفته اند و یا آسوده اند; نمى خواهد سرت را بدزدى، دیگر تیرى نیست; دیگر حرمله تیرى در تركش ندارد، سینه ى حسین و حلقوم على اصغر، تمامى تیرها را تحویل گرفته اند.
نمى خواهد بترسى، معركه تمام شده و سرحسین را برده اند، به كوفه فرستاده اند، نزدیك بیا.
بلند شو، خبرى نیست، خطرى نیست، گوش هایت را نزدیك بیاور، نزدیكتر.
از دهان باز این زخم هاى سرخ، از حنجره ى استخوانى این ستون هاى شكسته و این آسمان هاى بلند، چه مى شنوى؟
این پیرمرد را ببین، اگر چه سر ندارد، ولى از خطوط انگشت هایش، از پوست چروكیده اش، مى توانى بشناسیش. این حبیب است. اینكه حنجره اش هنوز بوى عطر قرآن مى دهد. این بریر است. این نعش سیاه، كه خون سفیدش مثل عطر یاس بر روى دست هاى نسیم، تا تمامى نهانگاه هاى شش ها را پر مى كند، این جوْن، غلام ابوذر است.
این كودك كه هنوز با گردن خمیده دارد به زخم شمشیرى كه برعمویش مى نشیند، نگاه مى كند، عبداللّه برادر قاسم است فرزند امام مجتبى است.
اینها; اینها كه باتیر و نیزه به زمین دوخته شده اند، یاران حسین هستند، مى ترسیدند كه با صداى حسین استخوان هاشان، راه بیفتد و نعش هاشان سربردارد، همه را با سُم اسب و باتیغ و تیر به زمین بسته اند.
آیا مى توانى دورتر بیایى، بیا با او كه در كنار شریعه، بى دست نشسته، آرى بى دست نشسته، نشستن را كه مى فهمى، او بى دست و بى سر نشسته، ابوالفضل است. از آن وقت كه حسین، دست مهربانش را از زیر سر او برداشته و چشمش را پاك كرده، دارد حسین را نگاه مى كند. حتى وقتى كه سرش را جدا كردند، دارد با گردن افراخته اش حسین را مى پاید. باور نمى كنى؟ ببین همه ى اینها دارند با زخم هاشان یكدیگر را مرهم مى زنند.
این مصحف پاره پاره را مى شناسى، این على اكبر است.
حسین نتوانست پاره پاره هایش را بردارد. صحاف آوردند، با بوریا آوردند، تا از این ورق هاى پاره پاره، قرآنى مجلّد بسازد. مجلّد نه با جلد زركوب، كه با جلد قرمز خون، با رنگ ارغوانى خون، نمى دانم با رنگ عشق؟ با رنگ محمد ؟ با رنگ على ؟ با رنگ فاطمه ؟ با رنگ خدا؟ با صبغة اللّه؟ راستى كه با بى رنگى و بى رنگى.
بازهم مى توانى ببینى؟!
من كه چشمم تار است. من كه در دلم غوغاست. گوش هایم نمى شنوند... اى واى، یا حسین... یا حسین... یا حسین.




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :