تبلیغات
لیموسن - روزگار من پرور
لیموسن
 
یکشنبه 7 اسفند 1390 :: نویسنده : ستاره بود
تا حالم سر جایش نیست و اعصابم خرد است بنویسم تا مبادا این حس نفرت فروکش کند و نتوانم آن چه را که الآن در فکر آشفته ام می گذرد را پیاده کنم،البته این روزها آن قدر اعصابم به هم ریخته است که اگر هم نشد الآن بنویسم زیاد مهم نیست،چرا که تا چشم به هم زدنی باز از نو اعصابم خرد می شود و عرصه برای نوشته های مثل زهرمار تا دلم بخواهد باز...

این را هم بگویم که جرقه ی این اعصاب خردی ها هم که همیشه مسایل بزرگ و بنیادی و لاینحل که نیست،نمی دانم شاید هم من از کاهی،کوهی می سازم.(این را گفتم که بگویم تا اطلاع ثانوی هیچ چیز غیر ممکن نیست)...

اصل قضیه این است که حتی وقتی مسئله ی بسیار کوچکی هم بر خلاف میل و خارج از ظرفیت اعصاب و اختیار من روی می دهد و آن جرقه ای که نباید بخورد خورد،این استارت زده شده و دیگر خرد و کلان بودن بهانه ی این استارت مهم نیست...

چرا که اگر حدود چهار سالگی را حداقل یادآوری خاطرات در انسان فرض کنیم،تا همین حالا که 23 سال و 343 روز دارم،هر قدر در این فاصله بلا و بدبختی و عدم نیل به آرزوها،از گریه کردن برای آتاری گرفته تا آرزوی داشتن مزدا3،از سیلی پدر تا سیلی مامور گشت ارشاد،نمره های بد کلاس اول تا رتبه ی افتضاح در کنکور،نارضایتی از ریخت و فیزیک خدادادی و بی محلی های جنس مخالف و فاجعه ی جنوب شهری بودن و زیر خط همه چی بودن و  غصه خوردن های راستکی و دروغکی برای فرهنگ از دست رفته و عمر و وقتی که به مبتذل ترین شکل ممکن دارد از دست می رود و مسئول دانستن کمر شکنِ خودم چه ژستی چه واقعی،در تهاجم فرهنگی و دین گریزی و سه هزار میلیاردها و تقلب و نفت و سیاست یتیم و خون شهدا و فضای بی اخلاق و دروغگو پرور و هتاک پرور و از همه مهم تر ناامید پرور و فراری پرور و زبان همدیگر را نفهم پرور و هزاران پرورِ بدِ دیگر...

آری،همه ی این ها در ریزترین و اپسیلونی ترین جرقه ای که مرا تحت تاثیر قرار می دهد،دست به دست هم می دهند و همه با هم اعصاب مرا یکی از اتوبان های تهران فرض کرده و شروع به عبور و مرور می کنند و ترافیکی بسیار وحشتناک تر از وحشتناک ترین ترافیک های ثبت شده در تهران ایجاد می کنند و از همه بدتر این قوه ی تخیل من هم ستون پنجمی است که دشمن داخلی محسوب می شود برای نابودی کامل من و تیر خلاصی است که با چندین برابر نشان دادن و پروبال دادن به این تفکرات درست و نادرست،از درون پوسیدن مرا سرعت فوق العاده می بخشد.

حالا چه مهم است که این سیری که من پیش گرفته ام از مبنا غلط است یا درست و یا سرانجامی دارد یا نه؟!...چه مهم است به ترکستان میروم یا پاریس و یا اصلا قلب بهشت؟!...مهم فعلا این است که خدایا دارم خفه می شوم در این دنیا...

اصلا من بدبینم و اصلا بنا را بر این می گذاریم که من زوم کرده ام روی نیمه ی خالی لیوانو از این حرف ها و فرض را بر این می گذاریم که من تافته ی جدابافته ای هستم در میان چند میلیارد موجودی که آفریدی و بعدش هم به خودت تبریک گفتی...هرچه تو بگویی قبول و روی تخم چشم هایم،اما حالا که چه!؟...حالا می گویی چه کنم؟!...به درد خودم بمیرم؟!...لابد صبر را توشه ی راه خویش قرار دهم و با پای صبر و شکر مسیر سعادت را پشت سر بگذارم؟!...

می دانی از چه بیشتر می سوزم؟!...کسی هم نیست که لااقل دردم را کامل بفهمد و بعد نصیحتم کند...هرکس و ناکسی می رسد در عرض دو دقیقه فکر می کند که کلا مرا هضم کرده و مشکلاتم را چند صد سال پیش حل کرده و فقط مانده که به من ارائه دهد و مشکلش فقط فهماندن آن به من است که فوق العاده نفهم تشریف دارم...

خدایا درد را می توانی حس کنی؟!...اگر هم زبانم لال نمی توانی،بدان که هیچ چیز دردش بیشتر از این نیست که کسی تو را نصیحت کند که علنا و بدون هیچ خجالتی می گوید:"تمام هدف من در زندگی هرچه بیشتر لذت بردن و رسیدن به پول است برای رفاه بیشتر به هر قیمتی"...آخ آخ آخ که حتی مرور کردنش در ذهن نیز درد دارد...

این حال من است  که تا توانم بود خواستم به تو به دردناک ترین شکل ممکن انتقال دهم که شاید دلت برایم بسوزد،حالا به قول مداح ها و مرثیه سراها اگر دلت آماده شده می خواستم،کف خواسته و حداقل توقعم را از تو ای خدای من بخواهم و مطرح کنم...

من با کمال حقارت و کوچکی و کمی پررویی از تو می خواهم که فضای زندگی مرا به گونه ای تغییر دهی که تنها ماندن و در جمع بودنم را خودم انتخاب کنم و اینگونه نباشد که آدم ها را هرکس که می خواهد باشد را به زور تحمل کنم و از تو می خواهم که این جام زهر که تا همین حالا هم کلی روح و روان و جسم را زوال داده،بعد از این به خورد من ندهی...

شاید اصلا فرجی شد و در این تنهایی ها و فرارها آدم شدم و بزرگ شدم...وای بر من که دارم راه جلوی پایت می گذارم!!!...اما بدان که همه ی این ها از فرط خستگی و حقارت و بی چارگیست،نه چیز دیگر....(تحمل کسی که جرقه ی این آتش درونی را در وجودت زده در همان لحظه علاوه بر جانکاه بودن،سبب ایجاد کینه می شود)

چه کسی شایسته تر از تو برای نمایش این حقارت و بی چارگی در مقابلش؟!...که اگر تحولی هم قرار است ایجاد شود،باید به دست تو باشد که تو همه کاره ای...

 پی نوشت 1:کسی باید نزدیک ترین شخص به من باشد،ناخواسته و بدون اینکه حتی بفهمد چه می کند و بدون آن که حتی امکان فهماندن این مطلب به او باشم،متخصص یادآوری تمام چیزهایی است که از آن ها متنفرم و فوق العاده هم در بازی با اعصاب من مهارت دارد.

پی نوشت 2:همیشه مسایلی که به نظر کوچک می آید،ثمره و نتیجه اش لزوما کوچک نیست.(مثلا شخصی که فقط توی خندان و دلقک را می خواهد،و مدام از بودن و توجه به توی غصه دار طفره می رود،اصلا نباید جدی گرفته شود)

پی نوشت 3:خوش به حال کسی که حداقل یه نفرو داره که حتی وقتی عصبانی و بداخلاقه دوسش داره و ازش فرار نمی کنه.




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :