تبلیغات
لیموسن - لالایی های وجدان
لیموسن
 
جمعه 12 اسفند 1390 :: نویسنده : ستاره بود
بالا برویم یا پایین و این بشر را جان به جانش کنیم،توجیه گر است و همیشه برای تمام اعمال مزخرفش علتی می تراشد و خود را از بقیه متمایز می داند و همیشه در ته دلش خودش را تبرئه می کند و فرعون هم باشد خود را ظالمی فراتر از ظالمان دیگر می داند و بر فرض قبول ظالم بودنش هم هزار دلیل دارد که ته ته دلش برای خود نوشابه باز کند و دستان خونی و کثیفش را از ربودن جان و مال مردم ببیند و فروقش را با ظالمان دیگر بشمارد و این چنین شباهت های خود با یک ظالم تمام عیار را زیر این تفاوت ها که به نظر خودش بسیار هم بنیادین و سرنوشت ساز است دفن کند و چه بسا خود را فرشته ای نورانی و پاک دامن تصور کند.

خب چه کارش می شود کرد؟!...من هم به پیروی از اجدادم و بنا بر الگو بودن برای نسل های بعدی از گونه ام که در سال ها و قرن های آتی می آیند،از این قاعده مستثنا نیستم و برای رفاه حال وجدانم و در اعماق عمیق دلم دلیلی دارم برای اثبات حق بودن خودم با تمام فجایع و اشتباهات مثل روز روشنم در طول عمر...

و بعد از درج علامت : هرچه می نویسم رسوب های فکری و دلی من است که همیشه وجدان را برای توجیه این بودنم آرام می کند،حتی اگر برای نمایش انتقاد پذیر بودنم این ها را به دیگران ابراز نکنم و بخواهم که به آن ها بباورانم که من اشتباهاتم را با کمال میل قبول دارم.

و این توجیه های مسخره که فقط برای فرار از پاسخ و لالایی برای خواباندن وجدان مناسب است و  این مطلب را هم در ته ته ته دل درک می کنیم،ولی همیشه جواب می دهد و ما را به مقصودمان می رساند و در نتیجه تا ابدالدهر در این جهل می مانیم،و عشق باور نکردنی ما به این توجیه ها هم به خاطر کارکرد ویژه ی آن ها که مستقیم به انرژی داشتن برای ادامه و بقای ما ارتباط دارد،مجال نمی دهد که از آن ها دست بشوییم و تا آخرین قطره ی خون و دمی که خواهیم داشت پشتیبان یگانه ی آن ها هستیم ...اما لالایی های ِ وجدان ِخواب من:

ببین درست است که من بدبین بودم و هستم و روز به روز هم بدتر می شوم،درست است که دوست داشتن تو من را مسخره می دانم و الکی و بی پایه و زود گذر و سست و شکننده و موقتی و بر منطق منفعت طلبی،درست است که عاشق بودن من تو را هم از روی هر دلیلی می دانم به جز منطق روایی که برای عشق و دوست داشتن،که در کتب اشعار و فلسفی و عرفانی آورده اند و خدا می داند که این عشق کدام کثافت درونی من یا تو و یا شخص ثالثی را قرار بوده که بپوشاند و درپوشی از جنس احساس و لطافت بر روی آن بگذارد که من فکر  کنم عاشق تو هستم و تو خود را در خواب،لیلایی ببینی که این مجنون در فراغت آتش به جانش افتاده....اما چهار حالت بیشتر ندارد که یا من درست فکر می کنم و یا من درست فکر می کنم و یا من درست فکر می کنم و یا اینکه من درست فکر نمی کنم و این ها توهمات من است و من در اوهام به سر می برم،ولی گناه من چیست؟،که شرایط زندگی و مشاهدات تجربی و تحلیل های فکری وِیژه ی من که نعمت خدا بوده باعثش است و مقصر دیگران و دنیا و کائنات و اصلا خیالت را راحت کنم که همه چیزو همه کس مقصرند مگر واژه ای به اسم "من"،حتی می توانم خود را انتقاد پذیر هم جلوه دهم و من را هم مقصر بدانم...

ای دوست جانی جانی که بعضی از اوقات فکر می کنیم که خیلی دوستی داریم و رفاقتمان از جنس معرفت است و گذر زمان قدرت  غبارآلود کردن آن را ندارد و این رابطه همیشه سبز و استوار و درخت وار به حال خود می ماند،بدان که من فهمیده ام که مرا دوست نداری و اگر هم دوست داری به اندازه ی یک شام رایگان و یا یک سیب قرمز و سفت و زیبا هم نیست و این را از دادو فریادهای پوچمان بر سر هم که صدای کلفتمان را به رخ هم می کشیدیم و رهاکردن و فراموش کردن یکدیگر فهمیدم،در آن زمان ها که از دل هم رفتیم وقتی که از دیده ی هم دور بودیم و آن اوقات که تنها بودم و به تو محتاج...که باز چهار حالت بیشتر ندارد که سه حالتش را می دانی!،ولی حالت چهارم را هم اگر فرض کنیم تقصیر من بوده و اصلا این طور که من توهم کرده ام نبوده و تو مرا صادقانه دوست خود می دانستی و دوستم داشته ای همواره،اما بدان که باز در این مورد هم تو مقصری که برای به وجود نیامدن این توهم در من کاری نکردی و دوستیت را نتوانستی به من ثابت کنی و در این امر قاصری و لکنت داشته ای...

ای مردم غیور و حامی منافع اسلام و مسلمین که با ندایی به خیابان ها هجوم می آورید و صف های حفظ نظام را در هر کجای این کهکشان خالی نمی گذارید و مدام و پیوسته و زنجیروار و بعضی اوقات اعصاب خرد کن و چندش آور در صحنه هستید و در ضمن اهل کوفه هم نیستید،،ای علی اکبرها و عمارها و علی اصغرها و فرماندهان و سربازان گمنام و نامی و البته خود جوش امام عصر(عج)،این که من شما را تنها حامی ساندیس و کیک می دانم،که من حملات غیورانه شما را در هرچه که صلواتی بود بسیار دیده ام و بسیار هم له شده ام و بسیار له شده دیده ام که این بسیارها بسیار معنادار و پرمحتوا است و این که شما را تعطیل و بی فکر می بینم و این که این همه را چیزی جز بازی موز و میمون نمی توانم فرض کنم،سه حالت اولش را بی خیال که همه می دانیم دیگر،اما حالت چهارم که در آن من قاصر بودم را هم در اصل مقصر تو بودی و شما،چرایش این است که آیا شد یک بار از تو سوالی بپرسم و بدون اینکه تهمت بزنی و صورتت از شدت خشم سرخ شود،پاسخی در حد شعورم بدهی و فریادهای انقلابیت را بر سرم هوار نکنی؟!...شما که تا آخر ایستاده اید چرا دلیل این ایستادگی را نمی دانید و یا حداقل نمی توانید به من نشسته تفهیم کنید و مرا جزو رویش ها جا بزنید و از این ریزش های مدام جلوگیری کنید؟!...

مادر عزیزتر از جانم که مرا با جان و دل پروراندی و از جانت به من نوشاندی و شدم اینی که هستم و ای مهربان تر از مهربانی و ای بهشت زیر پا،ای پدر ای صبور و ای همیشه در حال در آوردن نان حلال و ای مهیا کننده ی فقط مقدمات بقا به یمن این شرایط آرمانی(خوشا به حالمان که در این اوج شکوفایی انقلاب قرار داریم و خوشا به حال ما که تحریم شده ایم تا در مسیر پیشرفت باشیم) برای من و ما و ای تمام چیزهای کلیشه ای... و ای فرشته های بی بال و  بی روپوش سفید خدا!!...یعنی شما هم مثل موجودات دیگر خدا فقط به درد زمان کودکی می خورید که فقط از آب و گل ضعف های بدنی آن دوران ها درآورید؟!...حتما حالا هم منتظرید که زمانش برسد که پنجه و پاشنه ی آفتاب را برایم نشان کنید و نینای نینای را بیندازید و بگویید که عروس داریم و هیچ کس تا به حال عروس نداشته و شما بانی و افتتاح کننده ی عروس دار بودن بوده اید...بدانید که من دلتنگی و ناز کشیدن و سرزدن و صله ارحام و دلبندم و بی تو نمی توانم زندگی کنم و گریه از فراق و این حرف ها را دیگر قبول ندارم که من یک هفته ها را دیده ام و غرورها را و نگفتن ها را و رو ندادن ها را و اگر دلتنگی و نازی هم بوده،برای خودتان بوده و دل خودتان،که اگر اینگونه نبود با این توصیفاتی که برای شما می شمارند،دیگر چه نیازی به خدا بود؟!...شاید هم من ناخلفم و گلی نیستم از گل های بهشت و شاید هم به همان بصیرت قراردادی مربوط باشد که من ندارم و این روزها از نان شب هم واجب تر است...

آخر چرا سنگ بزرگ برمی داری که از چند کیلومتری هر ابلهی بداند که نه توان زدنش را داری و نه اصلا انگیزه اش را؟!آخر تو بدیهی ترین اصول را نمی دانی و یا خود را به خریت می زنی،آن قدر از این تعدی ها از اصول اولیه و کوچک از تو دیده ام که فقط از خدا می خواهم که توبه آن بالاها نرسی که همه چیز را تو به لجن می کشی،که کسی که انجام کار شخصی نمی داند،که کسی که دنگ دادن بلد نیست و خود را زیرک می داند و هم چون مار می خزد و می رود و مثل گاو می خورد و می رود و مثل اسب می ریزد و می پاشد و می رود و ککش هم نمی گزد البته،که کسی که کار گروهی نمی داند و کسی که خواب برایش از خدا هم شیرین تر است و کسی که همه چیزش شوخی است و مسخره،کسی که اگر لج کند روز را شب قسم می خورد و شب را روز...چرا بزرگترین لطف را به تمام اسلام و مسلمین تمام قد نشان نمی دهی و خود را از سربازی ارتش سایبری کنار نمی کشی؟، و چرا خود را از آنانی می دانی که می خواهند نه از سربازان سپاه مهدی که چرا از فرماندهان نباشند؟!...تو و من اگر این زبان را نداشتیم که این زبان است که جایگاها را به اشتباه پس و پیش می کند و توی احمق را عالم جا می زند،در طویله هم نباید ما را کنار گاو و گوسفند قرار بدهند که بدآموزی داریم برای آن اهلی های بی زبان...

همیشه با خود می گفتم که چرا مثلا فلان کسک که فلان درسک و علم و مدرک را دارد فلان مطلب را درک نمی کند و فلان عمل از او سر می زند و فلان حماقت و خریت فقط از او که این همه را دارد می تواند سر بزند؟!...اما حالا که کمی در میان آن کسک ها هستم و خودم هم در جریان کسک شدن واقع شده ام،دانستم که بابا فلان کسک که تا دیروز از دور می دیدی و او را بالا فرض می کردی از همین جاها بلند شده و همین چیزها را خوانده که تو می خوانی و از مریخ و مشتری و کره ی ماه که نیامده و مستقیم که از گنجینه های بی پایان الهی نوش که نمی کند،این مدرک ها و درسک ها که کس نمی سازد که این ها ابزار می دهند که اگر کس شدی لنگ نمانی و با توشه ی خالی کس نباشی،ولی این ابزار یک قدرت شیطانی هم دارد که می توانی با آن ها جای کسان را بگیری و سالیان دراز هم حتی خود را گول بزنی که این جایگاه خاص و ویژه ی تو است که سفارشی ساخته شده و فقط به قامت جناب دوخته شده...

تمام عقاید و حرف های دلی که بالا زدم برایم به صورت تجربی به دست آمده و از مفاهیم کاملا ذهنی نیست و مغز فقط زحمت تحلیل و دسته بندیش را و نتیجه ی مستقیمی که از آن ها می شود گرفت را کشیده و فقط از آن جایی که یکی از همین تجربه های شخصی این است که چیزی مطلق نیست و ممکن است همه چیز یک توهم باشد و صرفا زاییده ی ذهنی کسی باشد،یک احتمال می دهم که ممکن است هرکدامشان غلط باشد و از تشویشات ذهنی من متولد شده باشد،فقط هنوز نمی توانم تصور کنم چگونه می خواهد  این چیزهایی که با چشمانم دیده ام و با حس لامسه و تک تک سلول هایم حسش کرده ام،جلوی چشمانم پوچ بشود و به اشتباهم پی ببرم؟!

بیشتر عقایدی که دارم چیزهایی هست که تجربه کرده ام و فکر کرده ام و چون فکر می کنم که برایم ملموس بوده و واقعی،اگر غیرشان را بیان کنم و در ذهنم انبار کنم،احساس حماقت می کنم و اگر هم غلط باشند،باید که خودم به این مطلب برسم و با تلقین و تزریق بصیرت و غیرت و امید و تجویز دارو و ازدواج و مثبت اندیشی و سفر به نقاط زیبا و کمی مهربانی و شستن چشم و اینکه عظمت باید در نگاه من باشد چیزی را عوض و درست نمی کند،و ماندن روی عقاید حتی مزخرف و غلط،که خودی هستند و می شناسی آن ها را،بهتر از پایبندی به آرمان های عاریه و غریبه است،که اینگونه حداقل مدیون خودت نیستی و تکلیفت با خودت روشن تر است و اگر درمانی هم از راه رسید،بهتر می توانی بسنجی که آیا به درد تو می خورد و یا نه؟!...فرق این دو عقیده ی آشنا و نا آشنا مثل این است شماره و اندازه پایت را بدانی و بخواهی برایش کفش بخری،ولی اگر تکلیفت با خودت مشخص نباشد،کفشت یا به پایت کوچک می شود و یا به پایت گریه می کند...

1-بالاخره آلبوم "هیچ هیچ هیچ" از شاهین نجفی اومد که با گوش دادن به ترانه هاش برای مدتی احساس حماقت و تنهایی برام کمی فروکش می کنه و از این لحاظ خیلی برام مهمه و این جور نیست که همه ی حرفاشو قبول داشته باشم،کلا آدمی که دروغ نمیگه و هرچی که هست و فکر خودشه رو به زبون میاره و تریبون و آب انبار و بلندگوی دیگران نیست،قابل احترامه و تو این روزها خیلی بیشتر از به اصطلاح دوستام به اونا نیاز دارم.یه قسمت از یکی ترانه های این آلبوم به اسم "سگ هار"که شعرشو یغما گلرویی گفته:
حال و روزم مثل سگ هاره
که فقط پارس هاشو میشماره
زخم دست هاشو گاز میگیره
جیغ ترمز رو آرزو داره

2-خدایا اگه درست فکر می کنم و عقاید بالا درسته،یه اطمینان بالاتر و یه یقین نسبی برام ببخش که تکلیفمو با خودم بدونم،و اگه همش توهمه،مثل همه ی توهمایی که این روزها بیداد می کنه،بیدارم کن و زاویه ی دید و یا کلا دیدمو عوض کن تا از این دور و سرگردونی خلاص بشم...

3-خدایا خوانندگان جدی بیشتری روانه ی وبلاگ من بکن که مطلبامو بخونن،شاید اونا دری رو به حقیقت برام باز کردن...




نوع مطلب :
برچسب ها :




نمایش نظرات 1 تا 30
 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :