تبلیغات
لیموسن - برایت هوو پیدا شد!!
لیموسن
 
جمعه 25 فروردین 1391 :: نویسنده : ستاره بود




آن قدر نیامدی و آن قدر دست روی دست گذاشتی که برایت هوو پیدا شد،من که به تو گفته بودم که اگر بروی همین می شود که دیگری جای تو را برایم می گیرد...


حالا گوش کن تا از او برایت بگویم،از هوویت که حالا شده تمام من،تمام جان من حالا اوست،بگذار از خوبی هایش،از زیبایی بی پایانش برایت بگویم،می خواهم حسادت گل کند،خدا را چه دیدی شاید آمدی!....

اول این را بگویم که خیلی نازتر از توست،و جالب اینکه او خندیدن هم بلد است و وقتی که می خندد،می خواهم تمام زندگیم را همان لحظه تقدیمش کنم،تا فقط یک ثانیه بیشتر به این خنده اش ادامه دهد...

کافیست یک بار به او بگویم که دوستت دارم،نه رو بر می گرداند و نه اخم می کند،با تمام قامتش رو به من می شود و با تمام احساسش،یک دوستت دارمِ مرا با هزار دوستت دارم پاسخ می شنوم و هرگز به این فکر نمی کند که مبادا مرا پر رو کند و اصلا هم پیش من کوچک نمی شود و هر روز کمی بیشتر از دیروز دوستش دارم...

حالا عزیز دلِ دیروزم،برو روبروی یک آینه بایست تا دقیقا عزیز دلم را با تو مقایسه کنم،تا ببینی که چقدر سرتر از توست و چقدر در سنجش زیبایی بین تو و او کفه ی ترازو به نفع اوست...

خوب به چشمان کشیده و سیاهت نگاه کن،همان ها که زمانی سیاهیش را به هر رنگی ترجیح می دادم،اما برایت بگویم از چشمان سیاه این هووی سیه چشمت که مگر سیر می شوم از تماشایش؟!...خیالت را راحت کنم که دیگر از یاد برده ام  چشمانت را...

ناز است ولی هرگز نازنین بودنش را برای آزارم  به کار نمی گیرد،می داند که می خواهمش و می داند که چشمم فقط دنبال اوست...نه برای دیگری ناز می کند،نه گدای نگاه دیگری به غیر من است،و نه با عشوه هایش بازارگرمی می کند و نه برایم رقیب می تراشد و پیش من از دیگری نمی گوید که مرا دیوانه کند که من در چشمش از همه سرترم برای او...

شب ها با تماشای چشمانش به خواب می روم و با صدای نفسش هر صبح بیدار می شوم،راستی عزیزم،دیگر نه کمبود خواب دارم و نه چشمانم دیگر از بی خوابی و اشک ریختن مدام سرخ است...

اصلا پس زدن بلد نیست و هرچه هست فقط پیش کشیدن است،مدام در مرکز توجهش مرا غرق می کند و مدام حرف های دوست داشتنی دم گوشم زمزمه می کند که از شرم صورتم سرخ می شود،وقتی که حرف می زند دست زیر چانه می گذارم و فقط خیره می شوم به چشمانش و به لبانش که از خدا می خواهم که هیچگاه برای این گفتگو پایانی نباشد که کمتر حرف می زنم و فقط گوش می کنم به لبانش،آری لبانش که خیلی قرمزش زیباتر از قرمزی لبان توست،اصلا نمی توانم توصیفش کنم و فقط می توانم بگویم که در هیچ فیلمی هم این رنگ را ندیده بودم که انگار خدا این رنگ را فقط برای لبان هووی تو آفرید...

گل که برایش می برم،سرسنگین و بی تفاوت نیست،انگاری که دنیا را به او داده ام،آن قدر شاد می شود،آن قدر خوشحالی را با چشمانش فریاد می کند،که باورم می شود که حتما کار فوق العاده ای کرده ام و هدیه ام را با هیچ چیز دیگر حاضر نیست عوض کند...

این قدر مهربان است و این قدر بهتر از من است که گاهی حس خودخواه بودن به من دست می دهد که حق من او نیست،اما نه به من ترحم می کند و نه فرصتی می گذارد که او را دست نیافتنی ببینم که از بس مهربان است و آن قدر بلد است که چگونه رفتار کند،و آن قدر سرشار از اعتماد به نفسم می کند که دنیا را با همه ی غصه هایش برایم شیرین کرده،آخ که چه شیرین است این هووی تو....

مثل پروانه دور سرم می چرخد و طاقت رنج دیدنم را ندارد و رنج من عزای اوست که خلاصه در خانه ی من این روزها،جای عاشق و معشوق عوض شده که هووی تو عاشق من است...

کمبودی حس نمی کنم،هر جا که می روم،هر جا که رو می کنم،هر وقت که می خواهم،کنار خودم می بینمش،نه دلم کسی را می خواهد،و نه حتی غیر بودنش و همیشه بودنش دعایی دارم که مستجاب شود.تمام نداشته هایم را او یک جا دارد،دیگر نه به ترانه می اندیشم،نه به بازیگر فیلم never let me go،و نه حتی به تو...

من این با دست پس زدن ها و با پا پیش کشیدن ها را از خودتان یاد گرفتم،از خودتان منظورم تمام کسانی است که حسرت یک روی خوش و دوستت دارم گفتن را به دلِ دوست دارانشان گذاشته و ذره ای از قله ی غرور خود تخفیف ندادند و پایین نیامدند،حالا آن قدر بازی دادن های مرا می بینی که همه به چشمت آشناست که دارم پیش تو درس پس می دهم و تا آن جا ادامه می دهم که آن قسمت از غرور عبث و بیهوده ی تو را فتح کنم،تا شاید یک بار آسمان را به زمین آوردی و یک بار فقط یک بار،لبانت را آتش کردی و گفتی: "دوستت دارم"




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :