تبلیغات
لیموسن - میر سکوت...
لیموسن
 
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : ستاره بود
سلام میر سکوت جان،دلم بدجور شور تو را می زند،مدام دلم برایت تنگ می شود و هیچ چیز جای خالی تو را برایم پر نمی کند و هنوز دلم سبز است به یادت...ببخشید،غلط کردم،همه را دروغ گفتم،دلم سیاهِ سیاه است به رنگ ظلمتی که در آن نفس می کشی و نفس می کشم،فکر کردم تو هم مثل مایی که دروغ را باور کنی و اصلا بخواهی که دروغ بشنوی...

یادم رفت که تو بوی دروغ را هرجا که باشد می شنوی،تو که غریبه نیستی،تو هم خون منی،اما خون من کجا و خون تو کجا،دروغ چرا!؟...من جز سیاهی دیگر چیزی نمی بینم و همه کس را سیاه می بینم،برای سیاه دیدن برخی دلیل دارم،ولی برای بیشترشان دلیلی ندارم،همین که مثل من این فضا را تاب می آورند و دم نمی زنند،مگر گناه کمی است؟!،همین که غرق در زندگی گوسفندی مدام رو به عقب پیش می روند و نهایتا در جا می زنند،مگر ستم اندکی است!؟...

راستش را بخواهی می خواستم نوشتن از تو را به یک متن عاشقانه بفروشم،باور کن نتوانستم با خودم کنار بیایم،و در نهایت انتخاب کردم،گفتم هرچه بادا باد...قشنگ ببین،این منم،منی که دیگر یادم رفته اصلا چه شکلی بودی؟!،راستی تو عینک هم می زدی؟!،نه تو با آن چشمان باز و قشنگت که به عینک نیازی نداشتی،فکر کنم کمی هم تپل بودی،البته آن وقت ها را می گویم،حالا را که فقط خدا می داند،اگر اشتباه نکنم ریش هم داشتی،یا حداقل یک ته ریش زیبا...می بینی کاملا تو را از یاد برده ام،راستی چه ساده دل به من داده بودی،و چه ساده تو را به گور فراموشی سپردم...


چقدر آن وقت ها از تو تنفر داشتم و کینه ای داشتم از تو قد شترهای عرب،اما حالا هرچه فکر می کنم،علتش را به یاد نمی آورم،و چقدر آن وقت ها از این کینه مسرور بودم که واویلاه که این منم که فریب چشمان معصومت را نخورده ام،اما حالا جرمت را قشنگ دانسته ام،جرم تو این بود که گفتی دروغ نگوییم،که دروغ کتمان انسان است و دروغ قهرمان شهریست که انسانیتش زیر خروارها خاک خفته،آری این حرف ها در فضایی که مردمش به دروغ خو کرده اند و جیره ی هرروزشان است گناهیست بس نا بخشودنی،مگر داستان "عمو زنجیر باف" را نشنیده ای؟!...



تو را قسم به تقدس بغض غریبانه ات،تو را قسم به شیارهای صورت مادرت از اشک در سوگ تو،که مبادا نفرینم کنی،که من نفرین شده ام،مگر نمی بینی!؟...مگر نمی بینی ترسم را؟!...مگر نمی بینی سرخوشی بیهوده ی گاه گاهم را!؟...مگر نمی بینی از درون پوک شدنم و این روزهای آبستن تکرارم را؟!... نفرینی بودن که شاخ و دم ندارد...



بی انصاف کمی پایین تر بیا،تو داری با غرور مردانه ات حقارت مرا فریاد می کنی،سکوتت عذاب وجدانی شده برایم این روزها،آخ می سوزم،دارد هر لحظه شعله ورتر می شود،چرا تو را پس زدم!؟...چرا نشناخته تو را تکفیر کردم و تو را ندیده و نشنیده به میز محاکمه کشیدم،حالا هم که تو پشت میز محاکمه ای،من چرا می لرزم؟!...نمی دانم.



میر سکوت مظلومم،تو این هنر سکوت را کجا آموخته ای؟!...شاید از اجدادت به ارث بردی؟!...نمی دانم هرچه هست من در شگفتم که مگر سکوت هم می تواند این همه واژه را به دوش کشد؟!...و از این صبر خودم هم مو به تنم سیخ می شود و در عجبم که چرا تا کنون از این سکوتت نفسم بند نیامده؟!...هنوز مثل بلبل نطق می کنم،می نویسم و می خورم و خلاصه که زندگی می کنم،به قول مهتاب که هاااااای که من چقدر واژه ی زندگی را مسخره گرفته ام که واژه ی شریف "زندگی" را به این دور باطل اطلاق کردم...



راستی میر سکوتم،این روزها چه می خوری؟!...چه می نوشی!؟...جای خواب داری!؟...شب ها سردت که شد پتو داری؟!...گریه که می کنی،آن دور و ور آشنایی می بینی که شانه اش پذیرای تو باشد؟!...الان که دارم این ها را برایت می نویسم،ناخودآگاه بغض کرده ام،خیلی هم زور بزنم نهایتا کمی اشک برایت می ریزم و دلم را برایت به شور می اندازم،نمی دانم چه کنم!؟...نمی دانم به ضعف و حقارت خودم گریه کنم یا به غربت تو در تنهایی؟!....



باور بکن این روزها نفس کم آورده ام،انگار دارد یک اتفاق هایی می افتد،تپش قلب گرفته ام،نمی توانم مثل گذشته آب را یک نفس بخورم،خیلی خیلی بیش از گذشته یک تحول را انتظار می کشم و مشامم را که تیز می کنم بوهایی می شنوم،نمی دانم خوب است یا بد،فقط این را می دانم که سکوت شکوهمندت دارد کار دست زمانه ی بی روح ما می دهد...



فدای صورت غمگینت،مبادا فکر کنی که حالم اینجا خوب است و ملالی نیست جز دوری تو،ملالش درست است اما حالم اصلا خوب نیست،تو آنجایی که نمی دانم کجاست؟!.... و من اینجا در خودم حبسیده ام،شاید برای تو راه نجاتی باشد،اما آزادی من به محال شبیه است،راستی حالا که آب ها از آسیاب افتاده،حالا که انگار به پایان قدمی بیشتر نمانده،بگو که آیا هنوز هم امیدی هست؟!...آیا واقعا به چشم خود عوض شدن چیزی را خواهم دید؟!...فقط نگو که کبودی چشمانت و این صورت زرد و پژمرده ات،هیچ ثمری نداشته و مغزهای عصر حجری ما "هیچ هیچ هیچ" تکانی نخورده؟!....ولی نه،بگویی هم باور نمی کنم،می گذارم به حساب سختی این روزهایت....راستش نمی خواهم باور کنم،این جای قصه لطف کن تو هم دروغ بگو...



- بغض می نویسد:آقای جیرانی،"دل من هرجا که تو باشی باهاته"...

- از ستاره بود برای خالق ستاره بود: ای "هفت" بی جیرانی خداحافظ....
ای "فراستی" دوست داشتنی،بی جیرانی تو هم خداحافظ...
ای "علاقه ی من به سینمای ایران"،بی جیرانی خداحافظ...
و سلامی دوباره به یک بغض دیگر،به یک حذف دیگر،به یک سکوت درد آلود دیگر...

- هجوم این بغض ها و فشارها و صف بندی ها و بی جواب ماندن سوال های جان سوزِ بی وقفه ی این روزها،علاوه بر غصه ای که نوزاد همیشگی این گونه فضاهای رعب آور است،نوید تحولی را می دهد که دارند به عقبش می اندازند....اما نه اشتباه می کنید!!!...تا حد نهایتی که از دستتان بر می آید بتازید و بدرید،دارید به نفع عدالت کار می کنید،خبر ندارید...با خبر شوید...


- جیرانی جان فدای آن خنده های عجیبت،فدای بغض شب آخرت که چقدر نزدیک بود به بغض غریبانه ای که بر "قرمز"ت،"ستاره هایت،"قصه ی پریا"یت حکومت می کرد،جیرانی جان برو،برو،برو....مثل "مرگ تدریجی یک رویا"....




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :