تبلیغات
لیموسن - جماعت بی گوش!
لیموسن
 
پنجشنبه 4 خرداد 1391 :: نویسنده : ستاره بود
سلام کسی که نمی شناسمش،کسی که نمی شناختمش،و کسی که به احتمال بالا نخواهمش شناخت...


البته نه که بخواهم بگویم که فقط تویی که ناشناخته باقی مانده ای و می مانی،نه...من هیچ کس را خودم نشناخته و نمی شناسمش،از بدو تولد فقط لیستی جلوی چشمانم گرفته اند که بدها و خوب ها را فهرست کرده اند،بدون هیچ توضیح اضافی،و فقط یادم می آید که اصرار داشتند و بدجور هم...که باید به آن ها بغض داشته باشی و با تمام عشق به این ها حس داشته باشی و با تمام وجود دوستشان داشته باشی...من هم فقط پر بودم از حسنِ ظن که حتما همین است که می گویند و اگر هم جایی به بن بست خوردم و جوابش را نیافتم،عقل ناقصم را مقصر بدانم،ولی هرگز نباید به بدی آن ها و پاکی این ها شک کنم...که در مرام ما شک خطاست و بی همه چیزی...



یادت می آید دوران مدرسه را؟!...هنوز موجودی به اسم مبصر را به یاد داری؟!...پای تخته با گچ می نوشت: بدها و خوب ها و اگر هم خلاقیتش بالاتر می رفت،خیلی خوب ها و خیلی بدها را هم به آن ها اضافه می کرد،و زیرشان یک خط می کشید و زیر آن خط ها اسامی را به تشخیص خودش در گروه های چهارگانه لیست می کرد،و فقط خدا می دانست ملاکش چیست؟!...هیچ کس نمی پرسید اصلا تو کی هستی که مرا به خوب و بد تقسیم کنی؟! و کسی هم جرات نداشت اصلا بگوید که تو خودت جزو کدام دسته ای؟!..."طرف ما" اینگونه بود که غالبا اشرار را مبصر می کردند که این مسئولیت قلاده ای باشد برای کنترلش،طرف شما را نمی دانم...آن وقت ها که کودن بودیم،اما حالا که به آن وقت ها می اندیشم،خنده ام می گیرد از این که برایم اهمیت داشت که جزو کدام گروه باشم؟!،چرا "خط کش" شکسته ی جاهلان و اشرار مدرسه برایم ارزشمند شده بود؟!،و دلم به حال خودم می سوزد که چرا دست های روی سینه ام را بالاتر می آوردم که مبصر ببنید که مگر لطفش شامل من شود و اسمم را جزو ابرار رد کند...



این مزخرفات چیست که می گویم؟!...می خواستم بگویم که فرار کن،بدو دیوانه با من حرف نزن، دنبال مقدمه ای می گشتم که شاید قانعت کنم...آخر می دانی چیست؟!...اسمت را در زیر عنوان خیلی بدها برایمان رد کرده اند!!...


من و ما که گوشی برای شنیدن نداریم،نه این که کر باشیم،نه....ما اساسا گوشی برایمان تعبیه نشده،خدا ما را ناقص خلق کرده،ما جماعت بی گوشیم،محلی که روی سرمان برای گوش مشخص شده،خالی مانده،ببین چهره ی کریه مارا...

مبادا به سرت بزند که با ما گفتمان کنی که ما گفتمان مفتمان حالیمان نیست،فقط بدو و پشت سرت را هم نگاه نکن،ما فقط قصد جانت را کرده ایم،ما با تو و حرفت کاری نداریم،ما اصلا نمی فهمیم که تو چه می گویی؟!...نه می شنویم و نه اگر بر فرض محال می شنیدیم،شعورمان به تو و حرف هایت می رسید...من و ما تصمیممان را قبلا گرفته ایم،خیلی قبل ها،بهتر بگویم ما همه در یک تصمیم بزرگتریم،ما خودمان تصمیم گرفته شده ایم...


یک مشکل کوچک هم  داری،تو نباید از بیم عقب به جلو فرار کنی،جلویت را هم ما گرفته ایم،به سبکی دیگر،با علم حمایت از تو،مبادا به سمت این ماهای جلویی هم بروی!!...نمی دانم خلاصه نه به عقب برگرد و نه به جلو فرار کن...فقط راه هوا می ماند و تو اگر می توانی پرواز کن و تا جایی که توان داری از من ها دور شو...هیچ کدام به منظور تو و حرف های تو کاری ندارند،آن ها و ماها جماعت بی گوشیم...به تو گفتن ندارد که تو خوب می دانی که "همه چی دروغه"...

چرا دست از وجدانم بر نمی داری؟!...آخر این هشداری که من به تو می دهم،خیانت است به جماعت بی گوش ها!!...فقط برو و دست بردار از این منِ مرده،هنوز در عجبم که چرا نمی توانم،بی خیال تو شوم؟!...واقعا این چنین خلاف جریان آب رفتن از جماعت بی گوش محال است!!!...اصلا اگر از من بخواهی معجزه است!!...



برو جان من برو،مرده ی تو به درد هیچ کس نمی خورد،فقط به درد رشد جهلمان می خورد،فقط به درد پر کردن وقت های مرده ی ما می خورد،فقط به درد تنوعی در "زندگی گوسفندی" می خورد،ما به زنده ی تو محتاجیم،حتی اگر نشنویم و نخواهیم که بشنویم...



بیشتر از این که برای تو بیم داشته باشم،دلم برای خودم می سوزد که داشتم از تو چیزهایی می آموختم،من تازه داشتم یاد می گرفتم که دروغ نگویم و همواره خودم باشم چه کوچک و چه بزرگ...


راستی خودت حواست بود که چقدر زود رشد کردی؟!...آن قدر که شدی عامل قد کشیدن دیگران،که این روزها هرکس می خواهد قد بکشد سراغ تو می آید و با گوش های بسته و دهان های تا بناگوش باز از تو می گوید،راستش را بخواهی در میان همه ی دلهره های وحشت آور این دقایق شوم،کمی هم غرور مرا گرفت،که ماهی های کوچک دور تو را گرفته و هو می کنند که شاید آن ها هم دیده شوند،ولی مبادا پاسخشان را بدهی،من از تو قول گرفته ام و تو خودت گفتی:"جهان تو رو واسه جنگ با کوچیکا نساخته"...

اگر ترسیده ای و اگر این روزها می گذرد برایت اما به سختی...مقصر خودت هستی که از قالب ها بیرون زدی،اینجا باید شبیه همه باشی تا پذیرفته شوی و اسمت جزو خوب ها رد شود،باید دست به سینه بنشینی،لباس آبی نفتی بپوشی،موهایت را با شماره 4 زده باشی و ناخن هایت کوتاه باشد،با پاهای جفت کرده و دقیق پشت سر نفر جلویی ایستاده باشی،شعارهای سر صف را با فریادی که گلویت را پاره کند،ادا کنی که این فریاد نشان دهنده ی اعتقاد راسخ تو به آن هاست،به هیچ قیمتی با کسی درگیر نشوی و همیشه ببخشی و برای اولیای مدرسه ادای روشن فکری در نیاروری،تمام تکالیفت را انجام دهی بدون این که توقعی داشته باشی و هیچ چیز و هیچ کس به تو ربطی ندارد،تو خوب باش فقط...و از همه مهم تر هیچ وقت با کسی از چیزهای جدیدی که فهمیدی بحث نکن،فقط چیزهایی را که یادت داده اند را مدام تکرار کن،و تا می توانی خفه خون بگیر که معلم و ناظم اعصاب ندارند...


یک قول بده به من،که دیگر هیچ گاه ترس در چشمانت نباشد...نفسم از جای گرم در نمی آید،فقط دیدن ترس تو مو بر بدنم سیخ کرد،که باز جهل خودش را به رخم کشید که هنوز بعد از این همه سال از حیات بشر هنوز در قرن 21 فرقی با زمان جاهلیت ندارد،و هنوز قوی و پر شور با طلایه دارانش با صلابت پیش می رود،که دیدم که جهل تو را به وحشت انداخته...

تو شدی مرکز همبستگی و اتحاد ما،تو شدی محل گردهمایی سلایق و افکار گوناگون،تو این روزها "رمی جمرات "ما شدی؛کاش هیچ گاه نمی دیدمت و حتی یک ذره هم نمی شناختمت،تا شاید با سنگ زدن به تو بارم را می بستم،گور بابای حق و نا حق کرده اند...آن وقت من هم بهشتی می شدم و معذور هم بودم...مثل همان ها که امام ما را با لب تشنه،با وضو و وعده ی بهشت کشتند و آن دنیا از خدا هم،بهشت طلبکارند...من این جا فهمیدم که خدا چقدر مهربان است که به امام کشانش هم بهشت می دهد،اگر معذور باشند....اما هنوز نفهمیدم معذور یعنی چه؟!!!!!!!!!!!


-به قول استاد صفایی: خدایا؛همه ی این ها که گفتم را از ما به خریت ما ببخش،ما  نفهمیدیم و نمی فهمیم...با ما مثل فهمیده ها رفتار نکن...


-به قول خودم : خدایا؛نقش و تاثیر جهل را روز به روز کمتر و کمتر کن،و سرعتش را هم لطف کن کمی بیشتر کن،ما که دق کردیم...


-یکی از توهمات من این بود که کسانی که نمی شنوند و مادر زادی کر هستند،لال هم می شوند،و طبیعی هم بود که کسی که ورودی اطلاعات ندارد،خب خروجی هم نمی تواند داشته باشد...اما من و ما ثابت کردیم که این تصور دروغ است که ورزیده ترین عضو بدن ما زبان ماست،ما با زبان خود را ناجی مردم جهان می دانیم و برای اداره ی جهان بسته ی فرهنگی آماده داریم،تمام اتفاقات خوب دنیا از ما نشات می گیرد،ما باهوش ترین مردم جهان هستیم،هیچ موضوعی وجود ندارد که ما از آن سر در نیاوریم،ما مشاور همه فن حریفیم،ما نقاد همه چیز نقد کنیم،ما تک تکمان دکترای همه چیز داریم،همه ی علوم و روابط اجتماعی و اقتصاد و ورزش و فرهنگ و روانشناسی و آدم شناسی و منظور شناسی و دین و خدا شناسی در ید طولای ما همچون موم است و حق انحصاری است که خدا فقط به ما عطا کرده،و همه ی این ویژگی ها نشان دهنده ی علت دشمنی ها با ماست،هرکس که مارا بر نمی تابد باطل است،واگرنه که کسانی همچون ما که دشمن ندارند که ما سراسر خیر و برکتیم...


-"با خدا باش پادشاهی کن/بی خدا باش هرچه خواهی کن"...خدایا لطف کن فقط یک کار برای ما انجام بده،فقط یک کار...به ما کاملا نشان بده که ما داریم هرچه می خواهیم انجام می دهیم،تا وقتی که این توهم را داریم که ما پادشاه جهان هستیم-و این مردم جهان هستند که به خاطر گناهانشان لیاقت مارا ندارند و این چیزی از پادشاهی ما کم نمی کند- و خود و کارهایمان را به تو بچسبانیم،هیچ گامی به جلو نمی توانیم بر داریم،چون با این توهم،احساس کمبودی نمی کنیم..دونده ای که خود را نفر اول می بیند،خود را محتاج تلاش نمی داند...





نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :