تبلیغات
لیموسن - هم عقده
لیموسن
 
یکشنبه 28 خرداد 1391 :: نویسنده : ستاره بود




همجنس هایِ من ،هم عقده هایم بیایید از این پس همدیگر را دوست بداریم،حالا که زمین و زمان دست به دست هم داده که همیشه انتظار بکشیم و همیشه چشمانمان به دست های خسیس و خبیث باشد،پس فقط یک کار می شود کرد که بیایید زمین و زمان را به هم بریزیم و نظم خودمان را بنا کنیم...



من که دیگر تاب این نظم موجود وحشتناک را ندارم،من دیگر نمی خواهم در این انتظام سرجایم باشم،من می خواهم خودم برای خود جایی دست و پا کنم،گوشم دیگر تاب شنیدن فریاد مدام محیط را ندارد،که مدام می گوید که تو با آدم های دیگر فرق داری،تو آدم کامل نیستی،تو ناقصی،تو خیلی باشی نصف آدم های دیگری،تو از همه چیز حتی خدا،ناقص سهم می بری...


برادران و خواهرانم،شما که همخون من هستید،شما که هر روز حس می کنم بیشتر دوستتان دارم،می خواهم هرچه که فهمیده ام را با شما هم در میان بگذارم،می خواهم بگویم که کسی یا کسانی از اول خلقت ما را عقب نگه داشته اند،ما را در اعصار مختلف و بسته به شرایط آن عصر تا به امروز همچون برده  پنداشته و به کار گرفته اند...می خواهم داد بزنم و بگویم دیگر بس است،واقعا دیگر بس است...ما دیگر آن موجودات قبل نیستیم که حق خودمان را با هزار خفت و خواری و منت از شما بگیریم...


با هم این نظم موجود را مرور کنیم شاید چندش آور بودنش را با هم درک کردیم و شاید روزی آمد که با هم دیگر نتوانیم تاب بیاوریمش که آن روز آغاز من و توست برادر و خواهرم...


در این نظم همه چیز را آدم های کامل برای ما تعریف کرده اند،ما همیشه تحت سلطه ی آنان بودیم،البته بدون هیچ زوری و منتی،که فقط کافی بود که به ما بفهمانند که همه چیز بر طبق نظم و نظام است که فهماندند و بدجور هم به ما فهماندند که ما باید همین باشیم که هستیم و آن ها همان باشند که بودند و هستند و خواهند بود...


در نظمی که ما باید پشت به پشت رقم بزنیم،اگر خدایی هم باشد دیگر آن بالا نیست و تماشاگر نیست،خدا در بین ما نفس می کشد،نفسش و داغیِ حضورش را هرکسی که چشم باز کرد می تواند ببیند،و واقعا خدایی می کند،برایش همه چیز مهم است،دخالت می کند و هیچ گاه بی خیال ما نمی شود مدام جویای حال ماست و شب و روز مارا می پاید...


در نظام ما دیگر آدم ها تک بعدی نیستند و خیلی با گوسفند تفاوت دارند،دیگر هیچ پدری تمام عمرش را دنبال وام نیست،دیگر گوش هایش از شنیدن صدای قسط و یارانه و جیره و آخر ماه و اجاره کهیر نمی زند،دیگر هیچ دختری روزی هزار بار جلوی آینه از خودش نمی پرسد که چه کم دارد از هم سالانش که به خانه ی بخت رفته اند!؟...


دیگر کمر کسی درد نمی کند و هیچ پشتی خمیده نیست از سواری دادن های مدام،نه با اسم خدا استحمار می کنند و نه به اسم هرچیز مقدس و یا نامقدس و پلیدی...دیگر هیچ کس فقر و گرسنگی و نداشتن عزت و سرافکندگی های همیشگی را حق خودش نمی داند و فقط دنبال این نیست که یک جور با این قضیه کنار بیاید...زمانه ای که من از آن می گویم،قناعت خیلی معنایش با الان فرق دارد،هیچ کس به کم قانع نیست و تا حقش را نگیرد آرام نمی گیرد....


در روزگاری که ما خواهیم ساخت،اگر اعتراضی نیست،یعنی مشکلی نیست،نه اینکه حالی نیست و نه اینکه وحشتی هست از حرف زدن از حذف شدن،از قطع شدن حق نفس کشیدن که حلقوم را مسدود می کند...


دیگر هیچ کودکی بزرگترین آرزویش پارک رفتن همراه پدر همیشه غایبش نیست،در آن روزگار دیگر کودکان سه ساله مدام حساب و کتاب نمی کنند و لذت بردنشان از تماشای عروسک و ماشین کنترلی را جیب پدرشان کنترل نمی کند و زودتر از آن چیزی که باید برای خودشان مرد یا خانم نمی شوند...


بزرگان آن روزگار مدام به دعا کردن و قناعت و صبر و انتظار تشویق نمی کنند،در آن جا بزرگانش به این خاطر بزرگ هستند که به مردم یاد می دهند که از حقشان به هیچ عنوان و به ملاحظه ی هیچ مصلحتی نگذرند،تا این حد که خدایی هم که حق مرا بخورد خدا نیست...


در آن روزها که به نظر زیاد هم دور نیستند،همه با حسرت دنبال ظلمی هستند که سریع به عدل تبدیلش کنند،و نه آن عدلی که تفسیر خودشان است،عدلی که من و تو را هم شهروند درجه ی اول بدانند و ما هم درکش کنیم نه اینکه به خورد مغزمان دهیم که عدل همین است و جز این نیست،نه اینکه اصلا ندانند که چه می کشی؟!،چه می کنی؟!،دردت چیست؟!...و هرکس از درد فریاد زد،کافر باشد و ضد همه ی خوبی هایی که تفسیرش هم با خودشان است،پس هیچ راه فراری از کفر و ارتداد نیست...



روزی که دیگر مغر و گوشِ هم چون من و تو زباله دانی نیست که هرچیزی مثل تلقین و تبلیغ و ژست های احمق پرور،آن را پر کند و دیگر آن قدرها حرف قدرت ندارد که کسی را که باعث نابودی هست را هم با یک نطق با شکوه مقدس بدانیم...


باید آن قدر از آن روزگاران برایت بنویسم که هوس کنی،که ویارش را با تمام وجود در خود حس کنی،که بوی جوی مولیان آید همی را سر دهی و با سر بروی پیش به سویش و دیگر آن قدر این باخت مفتضاحانه در طول تاریخ برایت شفاف شود که یک لحظه ماندن هم راه نفست را ببندد و از بی نفسی کبود شوی...هم جنس بیا به هم کمک کنیم که این حس را در یکدیگر ایجاد کنیم که بعد از آن دیگر راه زیادی نداریم که برویم...





"طرف ما".....شاهین نجفی:


وقتی چشامون وا شد از زندگی سیر شدیم
 نفهمیدیم چی شد توی جوونیمون پیر شدیم

گفتن چپ میزنیی منحرفی بی اعتقادی
 اما کی شما به سوال های من جواب دادین

ما از وقتی چشارو وا کردیم که جنگ بود
 تو دست بابا به جای قلم تفنگ بود

همیشه یه پای زندگی واسه ما لنگ بود
 همیشه جواب اعتراضمون که سنگ بود

فقط واسه یه بار بذار من بگم قصه رو
من و تو هر دو تا میشناسیم درد و ریشه رو

واسه یه بار هم بذار فکرکنم که آدمم
 تصور کنم تو یه جامعه ی سالمم

بذار یادم بره بیست سال تو سری خوردم
 که یه تفاله ی بی ارزشم بذار فکر کنم

بذار یه لحظه چشامو ببندم رو خواهرم
 رو گریه ی شبونه و بغض مادرم

بذار چشامو ببندمو بگم خوشبختم
که بی آینده نیستم و به فردا چشم دوختم

تو تو دلت میخندی اگه تو ناز و نعمتی
 آخه زندگی واسه ما یه چیز دیگه است لعنتی

واسه ما لحظه هایی تو خواب که رفته
گریه ی سرخ اون چشایی که خون گرفته

واسه ما این زندگی نیست مثل جون کندنه
 مثل تو صبح زنده شدن و شب مردنه

مثل یه مامور با چک های برگشتی
و دست و پا زدن توی فقر و بدبختی و

مثل این که دامنتو رو سرت بگیریو
آبروت بره تو محلتو بخوای بمیریو

باید خودت رو بفروشی هر جوری پول میخوای
تو سرتم اگه میزنن صدات در نمیاد

یه زندگی قسطی آخر ماه اجاره خونه
انسجام ملی اسلامی زیر سقف ویرونه


به هر کی هرچی که گفتم کسی که چیزی
نگفت طرف ما همیشه یه شبه یه شب مخوف


طرف ما فاحشه یه زن خونه داره
جز این راه واسه شام شبش چاره نداره

طرف ما معرفت لب خیابونا وله
این که شرم نکنی از خودت خیلی مشکله

جایی که معنی آدم همیشه زیر سواله
مثل یه انسان زندگی کردن تقریبا محاله

یه بار سنگین اینجا از صبح تا شب رو دوشته
فقط صدای وحشت و خفقان تو گوشته

طرف ما جانی تو دانشگاه درس میخونه
طرف ما عجیبه دانشجو تو زندونه

طرف ما ملیت یه تخته سنگ شکسته اس
هویت اون دریه که چهارده قرن بسته اس

تو محله ی ما آدما نصف قیمتن
اینجا به آدم قد یه سگ ارزش نمیدن

واسه ما خیلی وقته که تو سری خوردن عادته
و یه خدایی که میخنده به حالمون شاهده

اینجا دلت گرفت میگن خودکشی راه حله
 اینجا زندگی کردن از مردن مشکل تره


طرف ما مرگ هم تاوون داره
طرف ما همه پیادن یه عده سواره
طرف ما کلکسیون بد بختیه
طرف ما همه چی واسه ما بی معنیه




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :