تبلیغات
لیموسن - "درد شخصی"
لیموسن
 
جمعه 2 تیر 1391 :: نویسنده : ستاره بود



تو دیگر چرا؟!،تو که خوب می شناسی مرا،تو که می دانی دلیل فریادهایم را،تو که می بینی درد کشیدن هایم را،تو که خوبِ خوب می دانی دلیل غر زدن ها را...پس تو دیگر چرا مرا نمی شناسی؟!،تو دیگر چرا غریبی می کنی با من؟!،باور بکن من همانم که بودم،فقط این روزها درد دارم،دادهایم از درد است،چه کنم؟!،فقط تو مانده ای برایم،هیچ کس همراه نیست و هیچ کس این منِ دردآلود را نمی شناسد،همه فقط منِ قبلی را می شناسند و می خواهند...


هر جایی که درد می کند را زود از همه پنهان می کنم که مبادا بیش از این دور شوند از من،اما درد بعدی که از راه می رسد،تا راهی برای تحملش و کتمانش بیابم،می بینم که چقدر غر زده ام و چقدر آخ کشیده ام و چقدر دورتر شده اند از من...


امان از نیش زبان ها و تهمت ها،تو بگو ببینم مگر درد کشیدن و غمگین بودن افتخار دارد؟!،کاش اینجا بودی و می دیدی که چه ها که نمی گویند،می گویند امثال ما مریضیم،دوست داریم مدام نیمه ی خالی را ببینیم،از غصه خوردن لذت می بریم و دنبال راه حل نیستیم و درمان را نمی خواهیم و این حرف ها...


نمی دانم شاید هم درست می گویند،شاید خود آزاری شده تفریح برای من،اما این را فقط به تو می گویم،باور بکن من شب ها خواب جایی را می بینم که دردی نیست،من هم آرزوهای خوب دارم،من هم دوست دارم همه چیز زیبا باشد و من آن ها را ببینم،من هم سفر کردن را دوست دارم،من هم لذت بردن از زندگی را با تمام وجود می خواهم و به آن چنگ می زنم...


اما آن ها که هیچ،حتی تو هم اگر از من بخواهی و حتی اگر خودم هم بخواهم،نمی توانم خودم را فریب دهم و چشم ها را ببندم و نبینم..به قول شاهین: "خوب همین حرف ها را می زنی که انگ می زنن که ترویج خودکشی می کنید.شیطان پرستید و...ترویج خودکشی نمی کنم اما تشویق به زندگی را هم نمی توانی از من بخواهی....تو بگو چکار کنم که خفه شوم و حناق بگیرم و چشم روی دردهای سرزمینم ببندم و از یاد ببرم از کجا آمده ام و برای چه آمده ام و چه باید بکنم.مرا ببخش که زنده ام.اینگونه خودم را آرام میکنم.بعد چرت است  که بپرسی چرا حالت خوب نیست.اگر جز این بود باید می پرسیدی.اینگونه است که گاهی وقتی خوشحالم ،تعجب میکنم.گاهی شرم می کنم..."



به جان تو قسم که مرهم ها دیگر مرهم نیستند،نمی دانم کجا کوچ کرده اند که دیگر نمی شود دیدشان!؟،جوری نیستند که انگار هیچ وقت نبوده اند،انگار آن وقت ها هم که گمان می کردم هستند هم نبوده اند،فقط آن وقت ها درد را نمی فهمیدم،حالا که شدیدا به وجودشان نیاز است،معلوم نیست کجا گورشان را گم کرده اند؟!...


راستی یادم رفت بگویم که دلم بدجور بغل می خواهد...


-خودشان هم می دانند چه خبر است و چه کرده اند،می بینید؟!...نه می پرسند خرت به چند!؟،دردت چیست!؟،قبل ها حداقل توجیه می کردند،الان حتی نیاز به دروغ و توجیه هم نیست،دیگر همه چیز رو شده،دیگر شمشیرها را از رو بسته اند،دیگر اینجا شتر سواری دولا دولا هم می شود،فقط منتظرند سنگی بر سر راهشان باشی یا بیاندازی،آن وقت خرت را در چشمت فرو می کنند و آن قدر به درد می آورندت که دردهایت از یادت برود...


-گاهی به همه چیز شک می کنم،اگر واقعا قیامتی هست و خدایی و حسابی و کتابی،ای آن ها که کتاب را فول هستید،پس این قدر ریلکس و با آرامش راه رفتن و حق خوری و استعداد کشی و نسل کشی،از کجا می آید!؟،اگر واقعا خبری نیست،به من هم بگویید،قول می دهم بین خودمان بماند و موی دماغتان نشوم،حاضرم یکی از کلیه هایم را حتی تقدیمتان کنم،فقط تکلیفم را روشن کنید...





نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :