تبلیغات
لیموسن - دیوار نوشته های انفرادی
لیموسن
 
چهارشنبه 7 تیر 1391 :: نویسنده : ستاره بود
سیاه‌ترین حرفه‌ی جهان‌



یکی از تیترهای روزنامه‌ی اطلاعات مورخ یک‌شنبه سوم تیرماه پنجاه و هشت این بود:

تهرانی و آرش سرانجام تیرباران شدند.

بهمن نادری‌پور (معروف به تهرانی‌) و فریدون‌توانگری (معروف به آرش‌) از شکنجه‌گران ساواک بودند که بعد از چند جلسه دادگاه و اعتراف و شرح جزییاتِ ‌شکنجه‌ها، به اعدام محکوم شدند. موجودات آدم خواری که هزاران تن از فرزندان مبارزِ این سرزمین را در سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک‌) به‌فجیع‌ترین شکل شکنجه کرده و ـ به قول خود ـ معدوم کرده بودند. در این خبر ، آخرین گفته‌های تهرانی خطاب به همسرش آمده که بخش‌هایی از آن‌چنین است :


من آدم کشته‌اَم و باید کشته شوم‌. اگر من کشته نشوم مملکت درست نمی‌شود. سرت را بالا بگیر و بگو شوهرت انسان بود و هر کاری که کرد درآخرین لحظات راست گفت‌. هر کس بد گفت به دهانش بزن‌. به بچه‌هایت بگو سرشان را بالا بگیرند.



آیا به راستی فرزندان آرش‌ها و تهرانی‌ها و نصیری‌ها و عضدی‌ها و تمام شکنجه‌گران سرتاسرِ تاریخ می‌توانند سرشان را بالا بگیرند و شرم‌سارِ کرده‌ی ‌پدران خود نباشند؟ آیا روزی این سیاه‌ترین حرفه‌ی جهان به طورِ کلی از بین خواهد رفت و دیگر انسانی انسان دیگر را به قناره نخواهد کشید تا ایدئولوژی و ایسم و نظامی را حفاظت کرده باشد؟ آیا روزی موزه‌هایی پدید می‌آیند که در آن وسایل شکنجه به نمایش گذاشته شوند و فرزندان ما با حیرت در آن‌ها خواهند نگریست و نادانی پدران خود را مهرِ تاییدی نثار خواهند کرد؟ آیا عبارت شـکـنجه رفته رفته از کتاب‌های لغت محو خواهد شد؟

* * *

شعرهای این مجموعه در حال و هوای همین خبر و اخباری از این دست که همه روزه از سرتاسرِ جهان مخابره می‌شود، نوشته شدند. حکایت‌، حکایت‌ِ انسانی‌ست که در جغرافیایی نامشخص به دلیل تفکری (که تنها از ممنوع بودن آن با خبر می‌شویم‌) دچارِ حبس و شکنجه می‌شود و روزشماری از احوال خود را در غالب سطرهایی ثبت می‌کند. این انسان ممکن است ساکن هر نقطه‌یی از جهان باشد. شاید در شیلی پینوشه یا اسپانیای فرنکو نفس کشیده باشد، یا چین مائو و روسیه استالین و آمریکای مک‌کارتی و آفریقای ایدی‌یمین و...



تلخ بودن شعرهای مجموعه را اتمسفرِ تلخ و سیاه زندان توجیه می‌کند و دردهایی که انسان در چنین فضایی با آن‌ها رودررو می‌شود. فضایی که در آن تحمل ثانیه دشوار است و هر دقیقه پُتکی‌ست که فرود می‌آید تا غرور و حرمت انسان را بشکند و ویران کند.



شاید این شعرها بتوانند بخشی از دردهایی را که میلیون‌ها انسان در سرتاسرِ تاریخ در زندان‌ها و شکنجه خانه‌ها متحمل آن شده‌اند، منعکس کنند. انسان‌هایی که به گمنامی در گوشه‌ی سلولی جان داده و در گورهای دسته جمعی به خاک پیوسته‌اند بی‌ آن که کسی از عظمت عذابی که بر آنان گذشت با خبرشود. انسان‌هایی که تنها جرمشان نـه گفتن به قدرت و ایدئولوژی حاکم بر جغرافیایی که در آن نفس می‌کشیدند بود.

 
یغما گلرویی‌
تهران ـ 29 / دی / 1384



گزیده هایی از این مجموعه:



فـدایی‌

از زیرِ چشم‌بند
تنها شست پایم را می‌بینم‌
و می‌شنوم که می گوید
حاضر است ناخن خود را
در راه آزادی بشر فدا کند


*******************
اعـتراف‌

قلمی به دستم می دهند و کاغذی‌
تا از گناهان خود اعتراف‌نامه‌یی رقم بزنم‌...
و من تنها
از کابوس مداوم گُنجشکی می‌نویسم‌
که به تیرو کمان من‌
در تابستان هفت ساله‌گی‌اَم مُرد.

*********************
دار و ندار

یک گازِ پیکنیکی وَ چند دست‌بند،
کابل‌های تلفن وَ باطوم برقی‌،
الکترودهای شک الکتریکی‌،
چند گازانبر و
یک تخت بدون تُشک...

تمام دار و ندارِ شکنجه‌گر
همین‌ها بود!

******************
دروغ‌

در کودکی‌
وقتی دروغ می‌گفتیم‌،
ترکه‌ی پدربزرگ در هوا تاب برمی‌داشت‌
وَ کف دستان ما را هاشور می‌زد...
امروز امّا
ما را به جُرم گفتن حقیقت فلک می‌کنند!

********************
دل سوزی‌

شکنجه‌گر ـ دل‌سوزانه ـ
جوراب چِرکش را در دهانم فرو می‌کند،
تا زیرِ شلاق‌
زبانم را
با دندانم تکه تکه نکنم‌...

*******************
سـوت‌

سوت می‌کشد در هوا
کابل تلفنی که می‌توانست‌
زیباترین عبارات جهان را
از عاشقی به عاشقی برساند.

******************
سـرعت‌

فرصت شمارش ضربه‌ها را نمی‌دهد،
سرعت دست‌های این شکنجه‌گر...

می‌فهمم که یوزپلنگ‌
سریع‌ترین حیوان جهان نیست‌!

*****************
پـاییز

امروز دو ناخن دیگرِ پایم اُفتادند...
باید پُشت این دیوارها
پاییز شُده باشد!

*****************
آب !

از قناره پایینم می‌آورند،
چون مسیح که از صلیب پایین کشیده شد.
خون در گلویم دلمه بسته است‌.
می گویم : آب‌!
شکنجه‌گر زیپش را پایین می‌کشد...
چشمانم می سوزند.

****************
کـبوتر

به رؤیاهایم تجاوز شده است‌.
به آرزوهایم‌.
به عشق‌ها و آرمان‌هایم‌...
امّا هنوز
کبوتری سپید
در چهاردیواری جمجمه‌اَم‌
بال می‌زند.

***************
سـوسک‌

این‌جا چه کار می کنی‌؟ زندانی سیاه‌!
انفرادی که جای دو نفر نیست‌!
از درزِ کدام دیوار گذشته‌یی تا به این‌جا برسی‌؟

نانم را با تو قسمت می‌کنم‌...
تو هم قول بده هنگام رفتن‌
مرا با خود ببری‌!

***************
یـادگاری‌

باید جمله‌یی بنویسم‌
بر دیوارِ سلولم‌،
تا محبوس بعدی را دل‌گرم کرده باشم‌.
می نویسم :
حرمت انسان قابل شکستن نیست‌
با انگشتانی که ناخن ندارند...

***************
فرزندان‌

فرزندان شکنجه‌گر
از شغل پدر چیزی نمی‌دانند
وَ او آنان را نوازش می‌کند
با همان دستی که کابل را فرود می‌آورد
و ناخن را می‌کشد...

**************
پـاسخ‌

مُشت می‌کوبم به دیوار و
جواب می‌شنوم‌!
زیباترین صدایی که به عمرم شنیده‌اَم‌
طنین مُشت زندانی سلول مجاور است‌.

**************
اَبَـد

اگر امضا کنم این تقاضای بخشش را
دیوارهای سلولم بخار می‌شوند...
امّا در دادگاه وجدانم‌
محکوم می‌شوم‌
به حبس اَبَد!

*************
وصیت 1

بده‌کارِ تواَم‌!
بده‌کارِ بوسه‌هایی که به دستانت نخواهم زد!
بده‌کارِ دوستت دارم‌هایی‌
که به تو نخواهم گفت‌!
بده‌کارِ لحظه‌های نابی که با تو نخواهم داشت‌!

بده‌کارِ تو
و طلب‌کارِ جهانم‌!

*************



دیوار نوشته های انفرادی




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :