تبلیغات
لیموسن - ...و منی که برگشت
لیموسن
 
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : ستاره بود


دیشب یکهو به این فکر کردم که چقدر خوب است که اطرافیان نمی دانند در مغزت چه می گذرد و الان در چه فازی هستی و تا حرفی نزنی و سکوت کنی،تهِ تهِ حدسشان این است که عاشق شده ای،آن هم فقط از سر شوخی و یا به حرف آوردنت،وای که چقدر خوب است هیچ چیز جز وجدان و یا توهم داشتن وجدان آدم را به گفتن حقایق و چیزهایی که در مغزش می لولد مجبور نمی کند...



این روزها اتفاقاتی در من در حال افتادن است و انگار به قدری عوض شده ام که آن ها که منِ قبلی را می شناسند اگر بو ببرند،دیگر از من التماس دعا ندارند و پس از آن به قدری از من به خاطر می سپارند که فقط برای درس عبرت کافی است تا بتوانند این انحراف مرا در مجالسشان تحلیل و برررسی کنند...


اما خوب که فکر می کنم،می بینم هیچ ترسی ندارم برای از دست دادن دوستی و اعتباری که نزد آن ها دارم و نه حتی شوقی دارم برای دوستی های جدید با کسانی که اصولا باید قبلا از آن ها متنفر بوده باشم و نه کوچکترین عذاب وجدانی برای این تحول و تغییر دارم،چرا که اساسا خودم معتقد نیستم که منحرف شده ام و به کل دگرگون شده ام،بلکه تمام تفکرات گذشته ی من را اطلاعاتی تشکیل می داد که سطحی بوده و من دنیا را با همان ها می دیدم و طبیعی است که وقتی دید وسیع تر و اطلاعات جامع تر شد،همان موجود قبل نباشی و چیزهای جدیدی در تو شکل بگیرد،اما این نظر خودم است و شاید آن چند نفری که می گویند خیلی عوض شده ای درست تر می گویند که البته منظورشان از عوض شدن،همان منحرف شدن و پشت کردن به چیزهای خوب است و به قولی دمدمی مزاج بودن و جوگیر بودن...


اما این که گفتم خیلی خوب است که به محتویات مغز و تفکرات تو دسترسی ندارند،برای این است که آن وقت باید پای نصایح و احساس مسئولیت های همه ی آن ها بنشینی و از نفهم ترین و فهیم ترین آن ها با یک ژست ثابت می آیند که تو را به راه برگردانند و حتی اویی که حتی با اعتقادات گذشته ی تو هم مشکل داشته می آید که فقط نیش بزند و با لبخندی معنادار ثابت کند که دیدی اشتباه می کردی؟!...


همه ی آن ها بدون استثناء جوری رفتار می کنند که انگار زیر دست آن ها بزرگ شده ای و به تمام زوایای وجودت احاطه دارند و از اولِ اول می دانستند که این انحراف و تغییر در تو می خواسته شکل بگیرد و حالا راه نجات تو گوش فرا دادن به بیانات آن هاست و تحمل نیش و کنایه های و تبسم های ابله گونه و آزار دهنده ای که آن وقت دردناک تر می شود که طرفت با دلسوزی احمقانه به مقابله با تو آمده باشد،که یا حرف های مزخرف و تکراری آن ها را می پذیری که خطر از بیخ گوشت رد شده و یا لجبازی می کنی که دیگر کار از کار گذشته که حتی جناب او هم دیگر نمی تواند به دادت برسد...


البته راضی نگاه داشتن دو طرف به راحتی آب خوردن است،هرچقدر هم آیتم های انحراف را از خود بروز داده باشی کافیست برای نشان دادن همراهی با این طرف مثلا وقتی آن ها شعار می دهند تو هم بالا و پایین بپری و لب بزنی و یا آن طرفی ها را که دیدی از آزادی بیان بگویی و ترانه ی "نقی" را زمزمه کنی که نشان می دهد گوش دادن به آن را حرام نمی دانی،البته اگر این ها را هم نخواستی و نتوانستی،کافی است یک گوشه ساکت بنشینی و خنثی باشی تا هر دو طرف حتی با تو پارک هم بروند و در گردهمایی های همیشگیِ مزخرف گویی تو را هم شرکت دهند و یا در جلسات رسمی،به گوینده مثل جغد زل بزنی و تند تند روی کاغذ پیاده کنی که بگویند خیلی می فهمد...


این وسط فقط می مانی که با این بلاتکلیفی چه باید کرد!؟...نه ابزار و جرأت جدایی کامل از گذشته را داری و نه ابزار و شجاعت بودن در مسیری که حالا فکر می کنی درست ترین است،نمی دانم چقدر راست است!؟...می گویند که گناهانی هست که باعث می شوند که انسان قوه ی تشخیصش را از دست بدهد و حق و باطل را نشناسد و در این کفری که خودش رقم زده تا ابد باقی بماند،اگر درست باشد شاید من هم دچارش شده ام،مثل مسافری می مانم که در بیابانی از شدت سرما نقشه و قطب نمایش را هم آتش زده تا گرم شود،اما حالا که وقت رفتن است راه را گم کرده و همان جا نشسته و معلوم نیست چشم به راه چیست!؟...


من به این معتقدم این شرایطی که در آن نفس می کشیم ابزارهای تشخیص و راهنمای مسیرمان را از ما به اجبار گرفته،برای رفتن به راهی که درست بودنش را فهمیدی،به اعتماد به نفس و عزت نیاز است و تازه فقدان این ها در خودِ قوه ی عقل نیز به شدت تاثیر می گذارد،پس ما را از درون خلع سلاح کرده اند که یا باید بمیریم و یا با خفت نفس بکشیم،یعنی نباید هیچگاه به پیروزی توامان با زنده بودن و زندگی با عزت پس آن چشم بدوزیم...


پس درست است که فقر فقط گرسنگی و بی خانمانی نیست و نداشتن ماشین شخصی و ...فقر خرد شدن انسانیت و عزت مقابل پول و کارفرما و یارانه و ...است و اعتماد به نفسی که با این شکست و خرد شدن کوچ می کند و گورش را از کاشانه ی فقیر گم می کند،عقده ی جنسی داشتن فقط تخلیه نشدن شهوت و چشم چرانی های هر زمان و مکان نیست،احساس گناه کار بودن و داشتن عذاب وجدانی مدام است،نداشتن تمرکز حواس و خیالبافی های بی سروته و مردن وقت هایی به بزرگی تمام هستی و همین طور معضلات دیگر می رود تا ثریا...



همین الان می بینید؟!...بحث از کجا رسید به کجا؟!...امثال من وحدت تفکر در یک موضوع و بحث پیرامون آن را بلد نیستیم،یعنی آن قدر درد داریم که همه چیزمان به همه چیزمان ربط دارد،و آخر سر هم در هیچ دادگاهی نمی توانیم قاضی را قانع کنیم،که ما ضد و نقیضیم و مدام از این شاخ به آن شاخه می پریم و سلامت روانی نداریم و زود از کوره در می رویم و بی سوادیم و پایین شهری و همه ی این ها غالبا درست است،که ما وقتی برای رسیدن به انسانیتمان نگذاشته ایم و نداشته ایم و کوچک مانده ایم و به راستی که ما پابرهنه گانیم...



برای همین مردن انسانیت در ماست که به راحتی می گویند که "مردم در مقابل گرانی‌ها حتی یک “آخ” هم نگویند تا دشمن سوء استفاده نکند"،و گفتن این حرف ها حتی دیگر جرأت هم نمی خواهد،فقط کافیست بگویند،که هیچ پیامدی نخواهد داشت و هیچ زنده ای نیست،که اعتراضی کند...


بحث اصلی کجا بود؟!،آری من از حرف ها و تهمت ها و نصیحت های این طرف و آن طرف ترسی ندارم،فقط فوقش چندشم می شود،اما با این زمانی که در حال دویدن است و گذشتن نمی دانم چه کنم؟!،تنها عذاب وجدانی که دارم از همین تلف شدن و دیر شدن است...همش خیال می کنم که باید کاری می کردم و یا کاری باید بکنم که دارد دیر می شود،زمان را نمی شود به عقب بازگرداند،مدام به این فکر می کنم که اگر روزی پای رفتن را ساختی و درست را فهمیدی،اگر زمان کم بیاوری چه می کنی!؟...


آمدیم و این وسط به دست تو و یا باحمایت ها و عدم حمایت های تو اتفاقی افتاد که دیگر قابل برگشت و جبران نبود،حالا چه می شود کرد؟!


دلگویه:نمی دانم تمجید است یا نکوهش،دوستان دوران دبیرستان،مرا که می بینند و یا با واسطه به گوشم می رسانند که فلانی چه کار می کند!؟،دهن معلم هارو سرویس می کرد،از بس با بنده خداها بحث می کرد و سوال می کرد و همین خاطره را از من به یاد دارند،دیگر حال بحث کردن و سوال پرسیدن هم ندارم و اگر این غریزه ی وحشیانه ی سوال کردن و ریز بینی و گیر دادن را بتوانم کنترل کنم،علاقه ای دیگر به این صفت بارز خود ندارم...


پیر پائولو پازولینی:"اگر شما مطمئنید که من بی اعتقادم،پس شما مرا بیش از آنچه درباره ی خود می دانم می شناسید.شاید من کافر باشم،ولی کافری هستم که احساس غربت شدیدی برای ایمان دارد"







نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :