تبلیغات
لیموسن - و خداوند هنر را آفرید
لیموسن
 
یکشنبه 18 تیر 1391 :: نویسنده : ستاره بود
زندگی که از هیچ جهت بر وفق مراد که نه،بلکه در شعاع 24 کیلومتری وفق مراد هم نبود،و خداوند "هنر" و "تخیل" را آفرید برای این روزها و خودش هم نیک می دانست که گریزی از این آفرینش نیست و می دانست هنگامه ای می رسد که این بشر فقط به این ها زنده است و بدون این دو آدمی دق می کند و آدمی تاب مقابله با واقعیت وحشی را ندارد و البته که باید بشری باشد که خدایی بر آن ها خدایی کند...


و آدمی با هنر و تخیل است که زندگی را آن طور که می خواهد در ذهن بازسازی می کند،بدون نیاز به هیچ وام و قسط و هزینه ای و بیشتر اوقات بدون هیچ حکم ارتدادی و تازه در این پروسه ی دوست داشتنی،این زمان دوست نداشتنی و نحس هم جوان مرگ می شود و دیگر انتظار در گذشتنش را نمی کشیم...


البته در اینجا آدم ها به دو دسته ی بزرگ تقسیم می شوند،که اولی خیلی بزرگ است و دومی خیلی کوچک تر از اولی،ولی دومی روز به روز بزرگتر می شود و در حال رشد است،بر خلاف اولی که رو به کوچکی می گذارد و در بزرگی جایش را دارد به دومی تقدیم می کند...


اولی ها آن هایی هستند که خیلی تخیلشان مترقی و پیشرفته است و به قولی خیلی با خودشان ندارند و می توانند همین داشته ها و واقعیت هایی که با آن مواجهند را چند ده برابر ورژنش را در ذهن بالا ببرند و خیلی خوب و خوش مثل قصه ها تا آخر با یکدیگر زندگی کنند و حتی گاهی خودشان هم یادشان می رود که اتفاقا خیلی هم زشت هستند و اینکه بهترین همسر و پدر و مادر و بچه های دنیا را ندارند و در بهترین کشور جهان زندگی نمی کنند و با هیچ معیاری خوش بخت نیستند،اما به هر قیمتی که شده و با انواع کتاب های تفکر مثبت و راز و به کمک آقای برایان تریسی  سرانجام قورباغه ی خود را قورت می دهند و هرطور که شده با لبخند زندگی می کنند و یک نکته ی ظریف در رابطه با این گروه این است که به شدت از نظر فکری مصرف کننده هستند اما ممکن است در شغلشان تولید کننده باشند و شاید با این جمله بشود این گروه را توصیف کرد:

"چشمانت را ببند و با لبخند زندگی کن"



حالا می رسیم به گروه جالب و اما تلخ،که گروه دوم است:

این گروه با اینکه مدام به پوچی و افسردگی و بدبین بودن برچسب می خورند،اما بر خلاف گروه اول درکشان از طنز بالاست و اگر بخواهند خیلی هم با نمک می توانند باشند،اما تلخی را مدام یدک می کشند،حتی وقتی می خندند و یا می خندانند...


افراد این گروه واقعیت را با تمام زوایا درک کرده اند و هرچه تلاش می کنند و زور می زنند تا شاد و خرم مثل اولی ها زندگی کنند،نمی توانند و حتی اگر بخواهند هم نمی توانند مثلا خود را از ننگ جهان سومی بودن رها کنند و یا نمی توانند دوستان و اطرافیان خود را با حلوا حلوا گفتن شریف و با معرفت و خوش قول بدانند...


برای این افراد تماشای  صف عابر بانک ها پس از واریز شدن یارانه ها یادآور تمام غصه هایی است که بشر از رنج های برده ها و کارگرهای دوره ی انقلاب صنعتی گرفته تا بشری که امروز هم برده ی فکری است و هم برده ای مثل برده های دوران فرعون،متحمل شده...اینگونه افراد گاهی که می خندند و شاد هستند،تعجب می کنند و خیلی زود دلیل این شادی از یادشان می رود...


تفاوت کاربرد تخیل و هنر در اولی ها و دومی ها در این است که اولی ها قبل یا در حین زندگی و مواجهه با واقعیت از این ابزارها استفاده می کنند و خود را واکسینه کرده اند که مبادا با دیدن واقعیت اخمی بر چهره ی آن ها نقش ببندد،البته این گروه هم گاهی شکوه و اخم هم دارند،اما چون واکسینه هستند خیلی در عمقشان فرو نمی رود و با یک دوش آب سرد و یا یک پیامک "دکتر شریعتی" به شرایط آرمانی خود بر می گردند و تا 10 دقیقه ی آینده حتی برای یک پارتی یا عروسی هم آماده ی آماده هستند و رقاص های برتر هم غالبا از همین گروه هستند،واقعیت این است که این افراد گاهی اخم و اعتراض می کنند که به دیگران بگویند که این قدرها هم احمق نیستند و خودشان را به حماقت زده اند که زندگی کنند...


اما هنر و تخیل در دومی ها پس از مواجهه با واقعیت و پس از تسلیم شدن برابر واقعیت و پذیرش آن با تمام زشتی و اصالتش به کمک این گروه می آید تا به عاقبت هدایت دچار نشوند و دق نکنند و سوپاپ اطمینانی می شود تا هم این فرد خودش را تخلیه کند و هم حکومت و جامعه کمتر از تلخی و واکنش های طبیعی این افراد به فضای موجود و آخ گفتن های آنان از دردِ واقعیت آسیب ببیند...


از ویژگی های این افراد می شود به فرار از جمع،علاقه به خوردن غصه های تمام عالم،عدم درک ساسی مانکن و هم صنفان و طرفدارانش،علاقه به تمام هنرمندان و آثارشان که بویی از نهیلیسم از آن می آید،حداقل علاقه به جلوی آینه رفتن و آرایش و مد و جلب توجه کردن و گاهی هم امیدوار به تغییر شرایط(البته این را به سختی می شود از اعتراض ها و کتاب ها و موسیقی های منتشر شده از این گروه فهمید)...


گروه دومی ها که در برابر واقعیت به اجبار تعظیم کرده اند،دست آویز دیگری یافت می کنند و در فضاهای غیر واقعی و یا غریبه دنبال آیده آل های از دست رفته و یا هرگز به دست نیامده ی خود می گردند و هنر و تخیل ابزاری است که آن ها برای نیل به این هدف از آن بهره می برند...


آن ها خود را در نقش قهرمانان کتاب ها و فیلم ها تصور می کنند و از دل این آثار،مطلوب خود را بیرون می کشند و هر قسمتی را که با آرمانش هماهنگ بود،در مخیله ی خود،آن را از آن خود می داند و یا حق خودش می داند و با آن تصور زندگی می کند و اوقات فراغت و شب ها قبل از خواب خود را دارای همه ی آن ها می بیند و حالات و رفتار خود را پس از این دارندگی برانداز می کند و لبخندی رضایت بخش بر چهره اش نقش می بندد و یا در حسرت آن ها می گرید که این گریه هم چون از یک انتظار شیرین سرچشمه می گیرد و لحظه ای هرچند کوتاه او را از این بی هدفی و پوچی نجات داده لذت بخش خواهد بود...



مثلا خود را آزاد و وارسته و زیبا و شجاع در مقابل ظلم،مثل رایان گاسلینگ می بیند که کسی مثل کری مولیگان عاشق اوست که آن قدر نگاهش معصوم است و دلپذیر صحبت می کند که از تخیل هم بیرون می زند و خود را جای رومن پولانسکی قرار می دهد که می خواهد در فیلم جدیدش از آن ها استفاده کند و فیلمنامه ای که در ذهن دارد را با بازی آن ها فیلم کند....


خود را آلبر کامویی می بیند که با چند جمله ی کوتاه تمام حرف های مغزش را و حتی بیشتر از مغز خود و مخاطبانش را روی کاغذ پیاده می کند و بدین ترتیب مدام دنبال تغییر لحن و الفاظ و نوعی دیگر گفتن نیست و خیالش راحت است که گفتنی ها را گفته...


وقتی در فیلمی هالیوودی خبرنگاری را می بیند که با پیگیری هایش فساد سیاستمدار بزرگی را رو می کند و نه تنها زندانی نمی شود و فراری و مفسد فی الارض،تشویق می شود و مدال قهرمانی می گیرد،دیگر به این فکر نمی کند که اینجا نماینده ی مجلس نمی تواند از کسی سوال کند که اگر چنین کند...


اعتراض های مردمی در فرانسه را که می بیند به خیالش که کشور خودش است و مردم دارند از شدت گرسنگی و اعتراض به سیاست های اقتصادی شعار می دهند و فوقِ فوقش به جرم تخریب اموال عمومی بازداشت می شوند و در اسرع وقت به اعتراض ها رسیدگی می شود و در اسرع وقت دادگاهی قانونی و علنی برای همه چیز تشکیل می شود و فراموش می کند که کارگران کیان تایر چندین ماه حقوق نگرفتند و وقتی اعتراض کردند...




همین که اطرافیانش را شناخته و از آن ها ناامید است برای آنها کافیست،آنها اگر با کسی در اینترنت ارتباط داشته باشند،دوست ندارند اطلاعات زیادی از طرف کسب کنند تا همان جور که دوست دارند تصورش کنند تا جای خالی دوست و همدم نداشته اش در واقعیت را پر کند....



خلاصه عاشق تمام چیزهایی است که در واقعیت وجود ندارند و یا عاشق کسانی است که برای درمان و یا تفهیم بیماری،واقعیت را بیان می کنند،تا از آن یک کپی گرفته و در تخیل و ذهنش داشته باشد برای مدینه ی فاضله اش...


با ربط نوشت:

"ملتی را كه با كلكسیون های دروغ های خوش خط و خال در پوست اجتماعش

نمی گنجد را نمی توان به بهای حقیقت به گریه واداشت

تا وقتی كه آنها ترجیح می دهند خود را به بهای هر چه خواب آلودگی

در ایده آل ببینند، حقیقی ترین تصویری كه منجر به ضعفشان باشد را انكار خواهند كرد

بپذیریم اگر با تمام احساس خوبمان به زندگی جایی از دنیایمان می لنگد

حتما حقیقتی از خویشتن را فدای تصویری از خود كرده ایم

كه جز سرگرم كردنمان به هیچ كجای درونیاتمان نمی چسبد ....

باور كنیم شكستی را كه با تمام واقعیتمان می خوریم

به تمام پیروزی های در رویا صرف شده می ارزد

اینگونه واقعا پیر خواهیم شد بی آنكه در رویای جوانی از خود فریبی بالا بیاوریم"

                                                
      هومن شریفی




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :