تبلیغات
لیموسن - گاهی آن قدر ...
لیموسن
 
جمعه 23 تیر 1391 :: نویسنده : ستاره بود
گاهی آن قدر مهربان که می خواهم در خیابان  تمام  آدم ها را به آغوش کشم و بگویم که ما زنده ایم...
گاهی آن قدر خشمگین که هدفم می شود حفظ همین حس تنفر از تمام آدم ها تا ابد...
گاهی آن قدر قوی که می خواهم تمام دردهای تمام آدم ها را بشنوم و آرام دم گوششان بگویم:"من هستم"...
گاهی آن قدر ضعیف که با لج بازی یک کودک،خودزنی می کنم و حقیرانه با صدای بلند می گریم...
گاهی آن قدر عاشق که می خواهم دوباره برگردد و بیشتر از آن روزها عشق بورزم...
گاهی آن قدر تنها که محبت را گدایی می کنم و مشتاقم که الان کسی دوستم بدارد...
گاهی آن قدر با حوصله که حتی می خواهم با شرورترین کودک فامیل سروکله بزنم و مثلا کار فرهنگی ...
گاهی آن قدر کلافه که دلم می خواهد تلفن همراه را در چشمش فرو کنم که در حالت سکوت قرارش نداده...
گاهی آن قدر زیبا که روبروی آینه انتظار زیبارویان جهان را می کشم که انگشت به دهان محو تماشایم شوند...
گاهی آن قدر کریه که در عجبم از صبر اطرافیان که چرا داخل فاضلاب تخلیه نمی کنند مرا!؟...
گاهی آن قدر امیدوار که قدرت این را دارم که یک اعدامی را خندان پای چوبه ی دار بفرستم...
گاهی آن قدر تلخ و مایوس که تازه داماد را در شب زفافش با این سوال روبرو می کنم که برای چه زنده است!؟...
گاهی آن قدر شوخ و با نمک که با خودم می اندیشم که چرا کمدین نشدم و چه کم دارم از عطاران؟!...
گاهی آن قدر غمگین که اخم هایم،غصه را به دل ها می دواند...
گاهی آن قدر حساس که با غصه و دردهای بازیگر فیلم به آرامی به پهنای صورت اشک می ریزم...
گاهی آن قدر خوش از رنج کشیدن کسی که بودنش رنج است برای من...
و گاهی آن قدر ...






نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :