تبلیغات
لیموسن - رستمِ خاموشم
لیموسن
 
پنجشنبه 26 مرداد 1391 :: نویسنده : ستاره بود
رستم ِ من خودمانیم خوب مارا سرکار گذاشته بودی،آن هم این همه مدت!!چقدر روی خودم حساب می کردم که خیلی باهوشم و واقع بین و امکان ندارد که یکی پیدا شود و تازه خودم هم با تمام وجود کمکش کنم که مرا بفریبد و بازیچه ای شوم برایش مثلِ این همه بازیچه...


چه رستمی ساخته بودم از تو که هستیو هوایم را داری و نایب تمام نداشته هایم تویی و تمام عقده هایم با تو سهل است و مزخرفاتی از این قبیل،تمام روز و شبم پر بود از تصور کردن های تو و شاخ و برگ دادن به تو،تا که خیلی بزرگ شوی تا کسی را یارای مقابله با تو نباشد و بزرگترین باشی در مقابله با پلیدی ها...


ناگفته نماند که این تصور کردن ها خالی از لطف هم نبود،آن هم برای آدمهای آسمان جلی مثل من که می خواهند تمام نداشته ها و عقده هایشان را در ذهن تخیل کنند،تصور تو و بزرگی خودساخته ای از تو در ذهنم،چه امنیتی را نصیبم می کرد که در مصیبت ها هم به دادم می رسید و انصافا خیلی وقت ها هم جواب می داد...


اما مگر تا کجا می توان به تصورات و مصنوعات ذهنی خود وفادار ماند و از این حماقت خشنود بود؟!...نمی دانم چه شد؟...ولی هرچه زور زدم و فکر کردم و جستجویی همه جانبه را در خاطراتم و کنکاش در مکنوناتم آغاز کردم،چیزی ورای ساخته های ذهنی خود از تو نیافتم و هرچه بیشتر گشتم،بیشتر محو شدی و دریغ از نشانکی بیرونی که تو را فریاد زند...


رستم جان اگر بودیو هستی،پس چرا با حذف تو از تمام اتفاقات و خاطرات گذشته ام،هیچ چیز،مبهم باقی نمی ماند و کسری حاصل نمی شود و اوضاع امن و امان است و دریغ از یک تغییر کوچک و همه چیز همان می ماند که بوده و هست؟!...


آسمان و زمین هم چنان بر جای خود ایستاده اند و به فرض هم که باشی،چه فایده!؟...کسی که در این خر تو خر و بازی مزخرف هستی به اندازه عمه ی من هم نمی شود رویش حساب کرد و احساسش کرد،بر فرض هم که باشد،چه فرقی با نبودش هست؟!....



نمی دانم شاید نباید این ها را بنویسم و نباید که ترمز می کردم و هم چنان به همان صورت ادامه می دادم تا هرچه پیش آید،خوش آید اتفاق می افتاد و هم چنان با رستمی خیالی زندگی می کردم...ولی باور کن پیش آمد و دست من نبود،که واقعیت در چشمم فرو رفت و نشد که انکارش کنم...



تو که نباید این قدر ضعیف باشی که من بالا و پایین کنم که هستی یا نه و در هر صورت هم مصیبتی گریبان گیر نباشد،تو آن قدر باید باشی و می بودی که حداقل در خلوتِ پیش خودم از اینکه نمی بینمت و انکارت می کنم از خجالت آب می شدم،اما خودت می دانی که حالا اینگونه نیست...


من واقعا دیگر نمی بینمت،خودت را سریعتر به رخم بکش،آن چنان که با تمام فلسفه و استدلال های دنیا نتوان منکر شد...چه ابلهی هستم من،باز هم دارم به تو فرصت می دهم...


آی رستم خاموشِ من...




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :