تبلیغات
لیموسن - زندگی ِ چیزی
لیموسن
 
پنجشنبه 30 شهریور 1391 :: نویسنده : ستاره بود



کسی که بیماری زنانه اش را بهانه می کند و زمزمه ی طلاقی ناخواسته را سر می دهد و کلی اشک از اطرافیان برای بخت شومش می ستاند و دل ها را کباب،و تو می باوری که روزگار با فشارهایش به زور او را پخته کرده و واقع بین و دیگر آن دختری نیست که خود را از دماغ فیل فین شده می پنداشت و اطرافیانش را صرفا سوژه ای برای خنده که هیچ گاه هم آبکش توقعش از کائنات پر نمی شد،و خیلی زود بر می گردد به همان زندگی نکبتی که تعبیر خودش است و تازه می فهمی که همه اش بهانه بوده و کشک و قصدش فراری بوده که ترحم دیگران را هم در پی داشته باشد و آخر مظلوم عالم قلمداد شود که تیرش به سنگ خورد...



یکی هم بالاخره در میتینگ های خیابانی و ادای باکلاس ها را در آوردن ها و فرار از برادر و خواهر و مادر و اقوام و وصل با همسایگان و زنان مثل خودش،توانست خواستگاری به نظر بالاتر از خودش و دخترش و تفکرش برای دختر خوشگل ترش که تنها فتح و افتخارش نیز بود،بیابد و بیش از پیش به نداشته های وسیعش ببالد و بیش از پیش انگارد که دیگران در مقابلش موجوداتی حقیر هستند که او به هیچ عنوان نمی تواند با آن ها بیامیزد،مگر لحظاتی که حس ترحمش فوران کند و نتواند که نشتی آن را بگیرد...


و سومی دست پروده ی دو تای بالاست که در آن اوجی که مطمئن شدی که با آن ها کلی توفیر دارد و به قولی جوجه است،چنان تخمی می گذارد در دامنت که از سوزشش می خواهی دیوار را گاز بگیری و بختک می افتد به جانت و حتی نمی توانی شرح دهی که چه بلایی سرت آورده و بد جور کپی برابر اصل می شود با استادانش،و در سریع ترین زمان ممکن تبدیل می شود باز به همان جوجه کوچک زرد کاکلی ناز،و شک می کنی که او همان است؟!...


و موجود عجیب دیگر،گدا گشنه ای کم شعور و موقعیت نشناس که در جلب توجهی که با نداشته هایش می کند از بالایی ها سرتر است،ولی از حق نگذریم خوش ذات تر و ساده تر و خیلی دم دستی تر،که یک دفعه وارد یک زندگی شده که در تخیلات چهارده سالگیش نیز نمی توانسته تصورش کند و حالا خوب دارد شلنگ و تخته می اندازد و به فجیع ترین شکل ممکن از امکانات غیر منتظره اش و حماقت شوهرش در جهت افکار کوچکش بهره می برد و پیش می رود...



 دیگری تنها پسر موجود دوم است  که از بس کتک خورده از خواهرانِ تفلون و به شدت منفور فامیل و از مادر دخترِ پرست و عقده ای خود و البته پدر درمانده و احمقش و آن قدر تحقیر شده به گناه پسر بودنش و نداشتن جاذبه ی دخترانه اش که به جانوری تبدیل شده که هر بیننده ای را به فکر فرو می برد که چطور می تواند یک نفر این همه منفور و نا جذاب و تهوع آور و تخس و حرص در آور باشد،که در انتخابی وحشتناک بین تنفر و ترحم از او و بر او می مانی که وقتی حضور دارد اولی غلبه می کند و وقتی نیست دیگری...


ششمین فرد شوهر چهارمی است که شغلش در همان سطح پایین اقوام و اطرافیان زبان زد است،و خیلی از مشکلات و عقده های دیگران را ندارد،اما در دام موجود خونخواری اسیر شده که مثلا همسر و زن اوست،اما واقعا دقیق که می نگری نمی توانی تشخیص دهی که شوهر کیست و زن کدام است؟!،و آنچنان منفعل و سست عنصر است که مهربان بودن و مسئولیت پذیری او هم نه تنها کمکش نمی کند که عذابش را دو چندان می کند و در انتخاب مستمر و مدام تکرار شونده ی بین همسر و مادر و یا همسر و دیگرانی که حس مسئولیت دارد به آن ها،شکنجه ی سفید می شود در درونش...



و مادرِ ششمی که کاملا خود را باخته و از کینه جویی مادرشوهرانه اش تنها به حرافی پشت سر عروسش اکتفا کرده،چرا که می داند مهر مادریش نمی تواند در مقابل سلطه ی عروس بر پسرش غلبه کند و صد در صد انتخاب اول پسرش نیست و مجبور شده به کار فرهنگی کردن و تقویت کینه ی فرزندانش به عروس مورد نظر که عملا اتلاف وقت است،چرا که پسرش بیش از همه به ماهیت زنش واقف است و اگر قرار بود اتفاقی رخ دهد تا به حال رخیده بود،چون دیگر برای اطرافیان نزدیک پنهان نیست و همه می دانند که شوهر از هر نظر و همه ی زمان ها به غیر از احتمالا شب ها در رختخواب،البته به غیر چند شبی که به صورت مداوم در ماه در قهر به سر می برند،از زن ناراضی است،اما بر همه پنهان است که چه چیز سبب ادامه ی این مسیر کثیف است؟!...




دیگری از برخی لحاظ هم زادی است برای چهارمی،البته بسیار بد ذات تر که بد ذاتی در تبار آن ها ریشه ای است و تاریخچه های کهن دارد که اگر توانستی اعتماد قدیمی ها را جلب کنی برایت به شفافی از این تاریخچه که در ادوار مختلف سینه به سینه در آن ها رشد و نمو کرده،شرح های مفصلی بیان می دارند،او در ظاهر خیلی با شخصیت است و دوست توست و بسیار گرم،اما در بهترین رفتارها و روزهایی که با او داشتی،نباید مطمئن باشی که او راضی بوده باشد از تو،و بعد از چندین سال صفحاتی که پشت سرت از آن رفتار برایت چیده شده تازه رو می شود،و مهم نیست درست باشد یا نه،معمولا آدم هایی که مورد اصابت نیش های او واقع می شوند،به خاطر پشتکار و پیشینه اش،مثل خودش در حضورش می خندند و از ادامه دادن و پیگیری شکایتشان صرف نظر می کنند،تا آب گل آلود تر از این نشود و در نهایت واکنش،با افراد مورد وثوق خود چندین ساعت در غیبت او وراجی می کنند و رذیلت های او را مرور می کنند  تا آبی باشد بر دل سوخته شان و جوری وانمود می کنند که مثلا معرفت به خرج داده اند که از گناه او گذشته اند،در حالی که مثل .... از او و فعالیت های فرهنگی او علیه آن ها می ترسند،شاید یک نفر یارای مقابله به مثل با او باشد که فرد دومی است که البته چندین سال است که با هم زیاد کاری ندارند،چرا که سری که درد نمی کند را که دستمال نمی بندند،این همه آدم ضعیف و ترسو هست!!...


و محصولات این افراد خیلی سخت نیست حدس زد که چه هیولاهایی از آب در می آیند،مثلا دختر دومی که افتخارش نیز محسوب می شود،آمده در خانه یکی و با صاحب خانه حرف هم نمی زند و او را قاطی آدم هم به حساب نمی آورد ولی انتظار دارد که عقدش در آن جا برگزار شود و از شاهکارهایش نمایش خود با سوتین به مادرِ ششمی برای آزار دادنش است و دختر کوچکِ اولی هم اگر کسی را ببیند که از خودش قشنگ تر است افسرده می شود و تب می کند و نباید جلوی او از دختر دیگری تمجید کنی...


واسه ادامه حسش نیست...


پی نوشت:

- نمی دانم با کجایش!؟...ولی در روزهای اخیر چهارمی به طور وحشتناکی به دفعات  به غرورم تجاوز کرد،از بغض و درماندگی از این که چرا فرصتش را به او دادم یا داده شد،دیشب دلم داشت می ترکید...


- این پست شاید خیلی شخصی بود،ولی نیاز داشتم به نوشتنش...




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :