تبلیغات
لیموسن - حسرت تو را بو کشیدن
لیموسن
 
جمعه 28 مهر 1391 :: نویسنده : ستاره بود



معمولا آدم ها زمانی حسرت می خورند که چیزی یا تجربه ای را که قبلا لمس کرده اند از دست داده اند و حالا قادر به تکرارش نیستند،اما حسرت هایی هم هست که ما می خوریم برای تجاربی که هیچ گاه چشیده نشده اند و این خوردنِ حسرت به از دست دادنش مربوط نیست،اما به دلایل مختلف رسیدن به آن ها به گونه ای شیرین شده و دست نیافتنی که مدام انتظار وقوعشان را داریم...


حالا می خواهم از حسرتی بنویسم که فقط مربوط به توست،تویی که هنوز نیامدیو پیدا نیستی و نمی شناسمت و هر روز تو را به شکلی در خیالم می آفرینم و هر چقدر ذهنم و تصورم یاری کند حضورت را زندگی می کنم و بو می کشم...


حسرت یک بار با تو قدم زدن در شبی برفی در خیابانی بلند و پر از درختانی که سفید پوش شده اند و برف عایقی شده که تمام شلوغی خیابان و صداها را در خود فرو برده و همه چیز مثل زمزمه به گوش می رسد و آرامشی را با خود دارد که انگار تمامی ندارد....


حسرت تماشایت در لباس زیبایی که پشت ویترینی در خیابان با کلاس شهر دیده ام و فکر نکردن به اینکه نکند برایت تنگ باشد و نکند رنگش به پوست تو نیاید...


"زلف" را شبی که از تمام آدم ها و حرف های تکراری بریده ام،روی سینه ی تو گوش دادن و به تک تک فریادهای نامجو با تو گریستن و یا حتی خندیدن و خط کشیدن دور ایرانو یک بار تف و لعنت فرستادن به این سرنوشت و از این پس فقط به با تو بودن فکر کردن...


سین ها را شین تلفظ کنیو من هم نازت را بخرم و همراهیت کنم و با تو بگویم که قبلا چقدر از این لوس بازی های همه گیر چندشم می شد و حالا خودم گرفتارش شدم  و با هم بر این تحول بخندیم و جوری توجیه کنیم که ما با بقیه فرق داریم...


دردِ دلم را تنها برای تو بگویم و هروقت غر زدن دلم خواست پیش تو بیایم تا مجبور نباشم که از فشار زیاد سفره ی دلم را پیش هرکسی باز کنم و عاجزانه به دنبال مخاطب برای حرف ها و خواندن نوشته هایم باشم،و اصلا حرف زدن با تو برایم مثل راز و نیاز باشد تا که به معبود هم با تو نیازی نباشد...


شب ها تا دیروقت بیدار ماندن با تو و تماشای فیلم هایی که فقط باید با تو دید و گفتگو و بیان احساسمان درباره ی لحظات فیلم و بازیِ بازیگرانش و نقدهای نه چندان تخصصی و دوبرابر زمان خودِ فیلم طول کشیدن...


در خانه ای دنج با تو به دور از آدم های ناخواسته و رفتارهای ناخواستنی ترشان،جایی كه فقط مال ما باشد،بدون هر وجود ذی شعور و بی شعور و مطلق و مقیدی که برای نوع حضورمان مدام از ما توضیح بخواهد و بی هیچ احساسِ گناهی از این آزادی که یادمان رفته که حقمان بوده...


شب ها در بغلم به خواب رفتنت و نفس را در سینه حبس کردن و به آرامی بیرون دادن که مبادا بیدار شوی و بدخواب و مثل بچه ها روی تخت گذاشتنت و صبح بیدار کردنم با شیطنت به محض اینکه بیدار شدی و قبل از اینکه حتی دستی به چشمانت کشیده باشی...



پرسه با تو داخل ماشین در شب های خیابان های خلوت و جاده های تاریکِ ایرانِ از دست رفته و صدای ضبط را تا هرجا که جا دارد چرخاندن و مثلِ دیوانه ها تک تک آهنگ های شاهین را گوش کردن و با صدای بلند تکرار تکست ها همزمان با شاهین و ابراز تمام واکنش های حسی به آن ها با هم،وقتی که از طرفِ ما می گوید و از همجنس هایش و برادرش بر دار،بر اینکه ما مرد نیستیم و حرف زن را نمی فهمیم و بر این مستراحی که در این آخرین زمان،مثل سگِ هار گیر افتاده ایم از ته دل گریه کنیم و با چشمان خیس خندیدن را در پارتی سیاسی با آواز خوان در خون و چیز چیز گفتن هایش تجربه کنیم و همراه با سارینا باور کنیم همه چی دروغه و بگا مگایه و رانندگی در مستی تنها راه تحمل زندگی سگیِ ماست و وقتی خدا خوابه و من یه دردم،فقط می ماند بعد از تو و برای تو که دربندی تا بامداد در فیسبوک ماند و ایستاده مردن را با جون فدا کردن آموختن،و مدام زمزمه کنیم دادا کجایی؟ که ما آخرخطیم و ماشریم و درد شخصیِ ما ناگهان اجتماعی شد و شاعر تمام شده همه عاشقانه هایش از جنس هامون و نگفتمت های سال خون است و با صدای بلند و دردآلود رو به قاضی شرعی قسم بخوریم به خون ندا و صانع تا وقتی که از هستی هک نشدیم از بطری نوشابه نترسیم و به دکتر بگوییم می دانم که تو ازم بدت میاد پس فحش بده،اما چه کنم؟!که انکار تو رسالت دراکولاست که این را تو بدجور می دانی و هرچند که به خیالت دارم چرت میگم،اما با حسنِ من و رقصِ اشرارم تو را هذیان تاریخ بُکنیم،و به اتفاق تمام پلنگ های زخمی و هم قفس هایم به شرِّ اعظمی بدل شویم که در فصلِ دریا هر مطربِ میهن فروشی را در گردابِ سقوطِ انقلابِ تفکرِ اینک آن انسان غرق کنیم و در این راه حتی از مهدی و نقی هم مدد می گیریم،پس اسمشو تقدیر نذار که این زوزه های آخرین نسل دراکولاست...آنا بیداری؟!...از روزی که این اسم لعنتی را...



پی گیری تمام هدف هایی که از بی انگیزگی رهاشده اند و یا اصلا وارد مسیر نشده بی خیالش شده ام،با انگیزه و قوتی که حضورت در رگ هایم می دواند و تجربه ی همه چیز،همه چیز با تو و کشف تمام لحظات شیرین و تلخ و دیدنی های زندگی باتو...



حسرتش بر دلم مانده که قبل از اینکه این شور و حالِ جوانی ته بکشد،تو پیدا شوی تا که همه را به پای تو عاشقانه بریزم و دیگر از اینکه احساس را و تمام ابتکار در بیان حرف ها و شوخی هایم را خرج جمع های بی روح و موقتی کرده ام،حس بیهودگی و دستمال کاغذی بودن با من نباشد...




- چقدر رقت انگیزن اون خانومایی از اقوام و آشنایان که بعد از مدتی طولانی اتفاقی یه جا چند ساعت با هم هستین و تو اون چند ساعت چون نمی تونه راحت باشه و مثلا روسریشو برداره و یا با آستین حلقه ای وشلوار باشه،این قدر تابلو رفتار می کنه که بهت بفهمونه مزاحمی و بیشتر از اینکه از این مزاحم بودن رنج ببری و از این عدم محبوبیت و بی ارزشی پیش اون،اعصابت از اینکه چقدر یه نفر می تونه خودخواه باشه و اینقدر برای یه انسان دیگه احترام قائل نباشه که مدتی این روسریو رو سرش تحمل کنه...حالا اگه زیبا اندام و خوشگل هم باشن آدم حرص نمی خوره،بنده خدا آنجلینا با اون همه زیبایی هایی که جز با فیلتر شکن نمیشه تو ایران ببینی و این همه کشته مرده که تو کل دنیا داره وقتی میره بعضی از این کشورهای بدبخت این قدر پوشیده میره که مقایسه ی این تیپش با مثلا فیلم گناه اصلیش احساس خفگی به آدم میده،... خانوم احترامو از انجلینا خانوم یاد بگیر...


-امیدوارم دوستی که انتظار شاد نوشتن داشتن،عاشقانه های متنو حمل بر شاد بودن کنن...





نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :