تبلیغات
لیموسن - م.ح.د.و.د.ی.ت
لیموسن
 
شنبه 20 آبان 1391 :: نویسنده : ستاره بود




از دست این محدودیت لعنتی...همه جا هست،در هر سن و مکان و زمانی که باشی،بالاخره خود را در شکلی نشان می دهد و آنچنان طبیعی می نماید که انگار محکومیم در برابرش زانو بزنیم...


هرجا که سراغت آمد باید کوتاه بیایی و سقف آرزوهایت را تا هرجا که او می خواهد پایین بیایی و خیلی خیلی ریلکس هم که باشی و واقع بین،فقط کنار آمدن با این موضوع را برایت سهل می کند و  چیزی از اصل قضیه و کوتاهی آرزوها و سقف ها کم نمی کند،که در یک نگاه این واقع بینی خود عامل رکود و نابودیست و کم خواستن و نخواستن را به وجودمان تحمیل می کند...


فاجعه زمانی گسترش می یابد که حضور محدودیت تنها محدود به همین جا و واقع بینی و تخفیف در خواست ها و رویاها نمی شود و در مغزها هم رخنه می کند و این مغز را دست آموز خود می کند که هیچ گاه از این حصاری که در خودآگاه و ناخودآگاه کشیده،بیرون نزند و گاهی حتی بدون آنکه خودش هم بداند بلندای پروازش محدود است به محدودیت هایی که داشته و از آن بالاتر که بر تخیل و رویاهایش نیز حکومت می کند و خلاصه که اسیر است...


و با در نظر گرفتن عمر کوتاه انسان و با فرض اینکه حتی محدودیت ها را درک کند و بخواهد که از آن ها بیرون بزند و به قولی فعل خواستن را هم صرف کند،تمام عمرش صرف مبارزه با این غول می شود و پس از کشتن هرکدام،دیگری از راه می رسد...


کاش که محدودیت ها فقط مربوط بود به نداشتن چیزهای مادی،اما موضوع اصلی محدودیت هایی است که مغزها را رهبری می کند و به مغزها باورانده که هر قدر هم که بیاندیشی و مستقل شوی در درک مسایل،باید به تلقین ها و تحمیل هایی که از کودکی در تو شکل گرفته پابند باشی و مبادا که طغیان کنی که انگ ها پشت سرت قدم به قدم در حرکتند،و این ها همه جا بوده و هست و خواهد بود،در هر دوره ای و مملکتی...


حالا تجسم این محدودیت ها را در مثال هایی می نویسم که هرکدام از جایی سیراب می شود و تولدش از هرجایی می تواند باشد:


- یکی از اقوام ما که دوران اجباریِ مقدس خود را در یکی از روستاها معلم بوده تعریف می کرد که،روزی که از دانش آموزان خواسته که آرزوی خود را نقاشی کنند،بچه ای که وضعیت مالی خوبی داشته یک ماشین مدل بالا نقاشی می کند و کودکی که تمام شواهد از فقر او حکایت می کرده،غذاهای لذیذ،آن هم از دید خودش نقاشی کرده...


- وقتی که شایعه هایی از بالا رفتن سرعت اینترنت در مملکت اسلامی و امام زمانی ایرانمان به گوش رسید،آرزوی دوستم این بود:"خدا کنه یه سرعت دو مگا بایتی بدن،چه حالی بده!!"


- هیچ کاری با تاریخ و گذشته و جهان و زمان و مکان و آینده و فلسفه و از کجا آمده ایم و می رویم و آیا می رویم؟!....ندارد و می نشیند یک بند دعا به جانشان می خواند که یارانه را به موقع ریختند و در مقابل تهدیدهای جهانی و سیل خروشان سیاست بی رحم دنیا،کشتی نوحش شده اند...


- رفتن فیلم "کازابلانکا" رو دیدن و وقتی استاد تو کلاس می پرسه که تم اصلی داستان چی بود!؟،هیچکدوم نگفتن عاشقانه بوده و آدم شک می کنه که نکنه فیلم "شکارچی شنبه" رو دیدن و این در پی بلاهایی است که سانسور ما بر سر فیلم هایی مثل "لئون" و "تروی" و ... آورد


- و اما عقده های جنسی،که این قدر مقصر و عامل دارد برای نقدی شدنش که نگو...از بچگی تا حتی بعد از ازدواج،به قول شاهین "دختر خاله ی محجبه !یاد هفت سالگی/! زیر پتو ! دکتر بازی و کشف یک سادگی/زن همسایه ! مشکل جنسی ! شوهر بیکاره/سه سال حبس و یه آش نخورده و سکس نیمه کاره/دوستی با دوست مامان و بیوه های تشنه لب/عاشق دختر همسایه فقط واسه یه شب/شبای عاشورا و فیلم پورونو خونه خالی/شب شعر و روزای سگی و معشوق خیالی/حسرت بوسیدن لبت وسط خیابون !/عقده ی هم آغوشی با تو بی ترس زندون"...(دومین بزرگترین دور باطلی که تا حالا کشف شده،رفع نیاز جنسی تو ایرانه)


- آن وقت ها که بچه بودم،شعور لذت بردن از سفر نداشتم(مقایسه خودم با بچه های الان)،تازه اگر مدرسه و هشتمان که همیشه گرو نهمان بودمان اجازه می داد برویم،بزرگ تر که شدیم ویزای پدر و مادر و قضیه ی هشت و نه مشکلمان بود،بزرگ تر تر که شدیم،هشت و نه باز بود و رفیق پایه نبود،رفیق که پیدا شد و خواستیم هشت و نه را کاری کنیم که دیدیم بی وسیله سفر زرشکه،وسیله که جور شد و هشت و نهمان را بهینه کردیم و رفقا را هم پایه فرض کردیم،سفرمان بستگی پیدا کرد به آقای احمدی نژاد و متاسفانه ایشان صلاح ندید که در آن برهه ی زمانی تشریفمان را به سفر ببریم که بنزین گران شد،بعد که علقه ی هشتمان را به نه خیلی پایین آوردیم و وسیله را جوریدیم و از پایه بودن رفقا چشم پوشی کردیم و خواستیم که فقط برویم،در سفر چنان رفقا غافل گیرمان کردند که گفتیم خدا پدر احمدی نژاد را بیامرزد که سفرمان را به تاخیر انداخت،که او نمی خواست این موجودات را بشناسیم،چرا که دوست را باید در سفر شناخت،حالا هم که تصمیم گرفتیم که تمام هشت و نهمان را برای صفا سیتی اختصاص دهیم و رفقا هم بی پایه و پایه شان از هم تفکیک شده و یا روش برخورد با بی پایه ها را آموختیم،ازدواج کردند و رفتند و نباید که با مجردها که اول و آخر ظالمان و مفسدان تاریخند بپلکند...



- کاش اینترنت سرعت بالا داشتم یه نیم ساعت صحبت های دکتر هلاکویی که از شبکه اندیشه تی وی یکی از بچه ها ضبط کرده رو براتون میذاشتم گوش کنید،میگه 90% مردم جهان حتی یک آن هم امکان نمیدن که نکنه دین من اشتباه باشه و دینای دیگه درست باشه و تصورات و تخیلایی که تا هفت سالگیشون شکل گرفته رو دنبال می کنن و بهش معتقد میشن...



-طرف ازدواج می کنه و با اینکه والدین می تونن حداقل زندگیشو تامین کنن،بر اساس این جمله که "بذار رو پای خودش بایسته"،عمل می کنن و جوون اگر دلال ها بازار ارزو خراب نکنن و استعمار و غرب به خاطر امتیازات رویایی ما به ما حسادت نکنن و مارو تحریم نکنن،بعد از 15 الی 20 سال در خوش بینانه ترین حالت به یک ثبات نسبی می رسه و میشه 40 ساله...آی مردم می خوام صد ساله سیاه هیچ جوونی رو پای خودش نیاسته...


- از اون جایی که حریم خصوصی تو خانواده های ایرانی به خصوص طرفای ما معنای چندانی نداره،جوون 25 ساله ای مثل من،زمان و مکان برای دیدن یه فیلم مثل "کشتار" پولانسکی رو هم نداره و زمانی وحشتناک میشه که دوست من با 25 سال سن مدام زیر نظر پدرشه که 30 ساله تو آموزش و پرورش معلم و مدیره!!(تازه فکر می کنه که داره به وظیفه ی پدرانه و وصایای تاریخی و سنتی عمل می کنه)...



- آدمایی که اطرافت هستنو یا دوست نداری و اونم تورو دوست نداره یا یه طرفه یکی دوست داره،اونایی هم می خوای انتخاب کنی و بری طرفشون بهانه نداری واسه آشنایی اولیه و اصلا بلد نیستی و یا اینکه لوازم مورد نیاز برای آشنایی و حفظ کردنشو نداری...



- دوران بچگی تا زمانی که ضایع است گفتنش،محدودیت وحشتناکی شب ها از طرف مادرم واسه خوردن مایعات داشتم که یا نباید می خوردم که خیلی سخت بود،یا اگر می خوردم باید خودمو واسه خجالت کشیدن واسه رختخواب هایی که روی طناب بود و هر آدم عاقلی علتشو حدس می زد آماده می کردم...



- یکی از اقوام ما با دیدن صحنه هایی از فیلم "مختار نامه" که داشتن کعبه رو آتیش می زدن،چی گفته باشه خوبه؟!...گفته،واقعا چه زحمتی واسه این فیلم کشیدن که این صحنه هارو تو کعبه ساختن!!...



-کلا این روزها خیلی دارم چرت و پرت می نویسم و عقده گشایی می کنم...کاش تونسته باشم وحشتناکی این محدودیت ها رو که همه ی جنبه های زندگی مارو تحت کنترل خودش درآورده بگم...



- کاش می شد از بعضیا یه نوشته با امضا گرفت که اگر چی بشه از فلان کس یا تفکر دست می کشی و می فهمی که کشک بوده!؟...



- با اینکه هر توصیه ای به دیگران قبل از اینکه خودت کسی باشی بی فایده است،اونم با این همه مزخرفاتی که هرکس و ناکس از بچگی تو گوش ما چپونده...ولی جان من بزرگ فکر کنید،تو فکر کردن حدی قایل نشین و تخیلتونو باز کنید که هرجا که خواست بره...




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :