تبلیغات
لیموسن - مادربزرگم گفت
لیموسن
 
دوشنبه 20 آذر 1391 :: نویسنده : ستاره بود



بعید می دانم كه شنیده باشی،این قدر در اتاق با دخترها مشغول بودید كه سروصدایتان در عالم خودتان بودن را حكایت می كرد،البته اگر بلند بلند مثل همیشه جوابش را می دادم،حتما هم تو می شنیدی و هم دخترهای دیگر،آخر گوش هایش سنگین بود،مادر بزرگم را می گویم،یادت كه هست؟!،خدا بیامرز شاید زیاد زن خوبی نبود،اما به قدری در زندگی سختی كشیده بود كه وقتی پای بیوگرافی او از زبان خودش یا مطلعین می نشستی،آدم دلش برایش كباب می شد،به خصوص اواخر عمرش...



با اینكه زیاد رابطه ی خوبی با او نداشتم و خیلی اذیتمان می كرد،ولی بنده خدا خیلی دوستم داشت،خب من پسر بودم و او هم عاشق پسر و كلا نوه های پسر چیز دیگری بودند و 10 تا دختر هم نمی توانستند جایش را برایش پر كنند،عجیب بود كه تو را دوست داشت،آخر هم نوه اش نبودی و از آن بدتر دختر هم بودی كه این از نوادر بود و سابقه نداشت مگر با دخترهایی كه در مقابلش كنیز مآب بودند كه شاید به آن ها روی خوش نشان می داد...


به گمانم كه بو برده بود كه من چه حسی به تو دارم،چرت نمی گویم،آن روز حرفی كه به من زد را تو هم شنیده بودی همین را می گفتی،با اینكه خودش نوه ی دختر كم نداشت كه به من بخورد هیچ گاه از این حرف ها با من نزده بود و تهِ تهش فقط می گفت "انشاالله عروسیتو ببینم" و هرگز نامی از فرد مورد نظر و دلخواهش نبرده بود،با هم تنها در اتاق بودیم و در رختخواب همیشه پهنش نشسته بود كه یك دفعه با ذوق و شوقی كه هنوز جلوه ی آن را در صورتش به یاد دارم و هروقت می خواست با خواهش خوسته ای را مطرح كند این طوری می خواست طرف را مجاب كند این حالت را به خود می گرفت...


یواشكی گفت:این دخترو بگیر،دختر خوبیه و من كه همان اول فهمیدم كه منظورش تویی،اما خودم را زدم به آن راه كه نمی دانم منظورش كیست و از چه صحبت می كند!؟،اول اسمت را نگفت،آخر خیلی كم اسم ها یادش می ماند،آن هم دختر غریبه!!،اول گفت دختر فلانی رو میگم و بعد اسمت را درست گفت و این هم از نوادر بود،البته اسمت راحت بود برایش و چه خوب كه یادش بود...


كلی ذوق كرده بودم و كمی هم اضطراب و ترس داشتم كه مبادا كسی بفهمد،آخر بنده خدا زیاد حرفی را در دلش نگاه نمی داشت و پس از آن هم من نشنیدم كه در این باره حرفی به كسی زده باشد،شاید هم مخفیانه مذاكراتی با مادر من یا مادر تو انجام شده و توصیه های لازم گوشزد شده كه البته كار به اعمال توصیه ها نكشید و او مرد و تو سراغ زندگی خودت رفتی و من...


با اشاره و تركیب چند كلمه به سختی بهش فهماندم كه تو مرا دوست نداری و زن من نمی شوی و با همین حرف طنزی خاص بر فضا حاكم شد كه به یك شوخی دوست داشتنی شبیه بود،اما حرفِ دل هردویمان بود و دوست داشتیم كه ادامه دهیم و من هم استرس این را داشتم كه مبادا شما در آن اتاق چیزی بشنوید و موضوع را بدانید كه شاید برای تو پیش دوستانت خوب نباشد و این حرف ها...


كمی جدی تر شد و پرسید چرا؟!،جوری كه می شد فهمید كه نوه اش را همه چیز تمام می داند و هر دختری آروزیش را دارد و غلط می كند دختری حتی تو بهش بگویی نه،جوابی كه بشود بهش فهماند زیاد نبود و نمی خواستم هم از آن فضای شوخی خارج شویم كه یاد كل كلهای بچگانه ای كه قبلا با هم داشتیم و تنها راه ارتباطمان در آن دوره بود افتادم و فكر كنم آن موقع برای هردویمان شیرین بود و باید به همان كفایت می كردیم تا توجه كسی را جلب نكنیم و همین آب باریكه ی با هم بودنمان را هم با چنگ و دندان حفظ كنیم...


چقدر لجبازی های شیرینی بود،حداقل برای من،تا جایی كه تابلو نشود كسی از چیزی مضایقه نمی كرد و هدف فقط حالگیری بود،یك بار یادم هست كه كار به مسخره كردن ریخت هم رسید و فكر كنم گیر من رفت به چشمان بادومیت و شباهت عجیبت با افاغنه و تو هم نامردی نكردی و دماغ مرا دیدی و گفتی آن چه نباید می گفتی،من كه از تو انتظار نداشتم،یادم نمی رود كه چقدر بهم برخورد كه دیگر ادامه ندادم و خودم را بازنده دیدم...


به مادربزرگم علت را همین گفتم كه تو از ریخت من خوشت نمی آید و با خنده گفتم كه تو می گویی دماغ من بزرگ است!...دیگر یادم نیست چی گفت و چی گفتم؟!



مادربزرگم هم فهمید چقدر دوستت داشتم ولی خودت...یادش بخیر.





نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :