تبلیغات
لیموسن - شریییییییییم
لیموسن
 
چهارشنبه 13 دی 1391 :: نویسنده : ستاره بود
به بی شرمانه ترین شکل که حتی فکرش را هم شاید نکنی می خواهمت،اتفاقا برای همان چیز که نمی خواهی بر زبان بیاوری و از اندیشه به آن نیز واهمه داری و مدام در عواقبش غرق خیالاتی و مدام حیرانی میان سرخ و سفید شدن و احساس گناهی بی پایان که در روحت بدجور میخ شده که هیچ گاه نمی گذارد به آن اوج برسی و همیشه فریب خورده ای یا از زیر تجاوزی شرعی و غیر شرعی  در رفته...



در طلبت هستم و تا آن بخش اعظم و پنهانِ بودنت را معنا نبخشم،آتش تندم خاموشی ندارد و پند های اخلاقی هیچ نجیب زاده ای هم در من نفوذ نمی کند و برایم مهم نیست که تو عشق واقعی را در فارغ بودن از این حس می دانی و کبریتی می خواهی بی خطر،برای تمام فصول...



در آغوشم به کمالی می رسی که همیشه آرزویش را داشته ای که تا به حال مسیر را اشتباه آمده ای و بر سر قبری شیون سر داده ای که اصولا در آن مرده ای نیست و در آغوشت به کمالی می رسم که شرورانه و هوس آلود آن را می مکم،که فقط به تو و نگاهت بستگی دارد که کافیست کمی خمار شوند و فریاد زند،آنچه که همیشه کتمان کرده اند که بعد از آن  می بینی که چه تکاملی می شود،جمع من و تو...



ذره ای از تو هم هرگز نباید از دست رود،تا جزئی ترین آن و باید که تمامش را به کار گیریم و همین طور ذره ای از من،که همه را باید با حرص به مصرف برسانیم که وقت کم است و تا همین حالا هم خیلی زمان از ما ربوده اند و حسرت استشمام یکدیگر را به جانمان نهاده اند و باید که سعی کنیم که تشنگی دارد که هلاکمان می کند،تو را نمی دانم که مرا تا کنون سراب،از عطش جرعه جرعه نوشیدنت،زنده نگاه داشته که بعد از این فقط تو باید آب حیاتم باشی...




بگذار هرکه می خواهد نجیب بماند،مارا به بقیه چکار؟!،که دیگر حجب و حیا را نخواستیم و همه اش ارزانی همان بقیه که بعد از این اخلاقِ خودمان را داریم و هرکس که مارا نخواست،ما هم او را نخواستیم،قول بده که این قانونمان باشد بعد از این،در کنار این قانون که تو برای من و من برای تو،در اوج تکامل،در آغوش هم...



زمزمه کن با من که ما تا آخر ایستاده ایم بر راهی که با چشم باز برگزیدیم و با هم بودنمان را مغرورانه  می بالیم و آگاهانه و شهوتناک هم را در آغوش آن قدر می فشاریم که مبهوت بنگرند که احساس گناهی در چشمانمان بیابند و هرگز نیابند،و جشن با شکوهمان در چشمانِ حقیرشان نگنجد و آن قدر در خود متحیر بمانند از این سبکبالی و تمکین ما از یکدگر که در همه چیزشان شک کنند،بلکه هم اندیشه کردند...



بنگر به جهان، چه طرف بربستم؟ هیچ             وز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ

بیت بالا یعنی هرگاه شک کردی به درستی این بودنت،به این اندیشه کن که قبلا چه بوده ای و چه داشتی؟!،که باید حالا افسوس از دست دادنش را داشته باشی یا نه؟!،واویلاه!!صد افسوس  که آن وقت ها حیا داشتی و به راحتی این حرف ها را به زبان نمی آوردی و چه خوب بود آن وقت ها که همه چیز زیر چشمی پیش می رفت و کسی از دکتر بازیمان خبر نداشت و از کلنجار رفتنم با خود در هرجا که چشمی نبود و تا همیشه با روش های فوق سری که داشتم،هیدن های حافظه ی رایانه و تلفن همراهم،هیدن ماند و از همه بدتر که همیشه عذاب وجدانی بود بعد از تمام این فعالیت ها که حالا نیست و این حتما خیلی بد است و مطمئنم که نشانه بدی است...


شرم کن وقتی که برای بازگشت به همان نکبتی که در آن دست و پا می زدی،و برای توجیه عقب گرد مفتضحانه ات بگویی:"چه دوران طلایی و با نجابتی را طی می کردیم؟!،همه چیز بر قاعده بود و کفر نعمت کردیم که حالا بی حیا شدیم"،که هرکس هم نداند،من و تو خوب می دانیم که بهانه ی کشتی گرفتن ها چه بود!؟،من خوب می دانم که در پشت مدارس پسرانه چه خبر بود؟!،تو خیلی خوب جای آمپول ها روی تنت زیر لحاف و وقتی که بزرگترها نیستند را به یاد داری،مگر عامل اصلی طلاق،اتاق خواب نبود؟!،مگر بهترین داستان ها را از س ک س نکرده،در ذهن نمی ساختیم؟!و شب ها تا تمامش نمی کردیم که خواب نداشتیم،تمام لغاتی که می توانست پلی باشد برای رفع عقده هامان در گوگل،مگر قبلا سرچ نشد؟!،مگر از ماهواره با تمام ژست های روشن فکری و قفل می گذارم ها چه اورانیومی غنی شد؟!،مگر تنها حاصل عمر باطل گذشته مان،غیر از پایین آمدن سن بلوغ بود؟!،
شب های عاشورا و تاسوعا و روش های جذب چشمی و لباس مشکی و دنبال سوژه رفتن که یادت هست!؟،و آیا مگر تنها کلیپی که پخش نشد،فیلم من و تو نبود؟!


پس عزیزم ببین،نه تنها چیزی را از دست نداه ای که مرا که تمام اندامم،خواستار تمام اندام توست را به دست آورده ای و تنها چیز از دست رفته،خودآزاری و مازوخیسم است که تا مغز استخوانت شکافته و فرو رفته بود،و از طبیعی ترین و انسانی ترین رفتارهای خود احساس شرم می کردی و این را افتخار می دانستی و تنها حفره برای ورود هدایتی توهمی و نوری خیالی...



آغوشت را رو به آغوش همیشه بازم،بگشا و ببین که چه وسعتی در ذهن و دنیای از هم گسیخته ات گشوده می شود،می توانی تا آخرین شیره ی زندگی را بمکی و از هرلحظه لذت ببری و حسرتِ هیچ،نتواند که شرورانه بودنت را ببلعد،به شرطی که لذت نبری از این حس که خود را همیشه مقصر بدانی و متهم و فاسد و فراموش نکنی که انسانی...



اگر خیر تمام چیزهایی است که مارا تاکنون به اینجا رسانده،پس به بی شرمانه ترین شکل ممکن شریییییییییم.....







نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :