تبلیغات
لیموسن - کودکم منعقد نشو
لیموسن
 
جمعه 22 دی 1391 :: نویسنده : ستاره بود
از ما گفتن باشد و "فردا گله نکنی که می دونست و نگفت" و تریپ اعتراض برنداری و فیسوک و امثالش را پر کنی از استاتوس های روشن فکری و نهلیستی که هااای وضع موجود به هیچ وجه خواسته ی تو نیست و تنهایی و کسی نیست به دادت برسد و فریب خوردی و یادت نمی آید که "لبیک" گفته باشی به این باتلاقی که داری در آن فرو می روی...


حاضرم به پایت بیفتم تا که منعقد نشوی و این دور باطل را با هیچ وعده ای لبیک نگویی و پای این قرارداد شوم را هرگز امضا نکنی،تازه آن وقت هم خیالم راحت نمی شود که خریت که حد و مرز ندارد که تا دلت بخواهد اینجا پر است از امثال من و تو که می بینند،اما خودشان می خواهند که خر بمانند و مگر می توانی خریتشان را ثابت کنی که کثرتشان را دلیل خر نبودنشان می دانند...


حجت را با تو تمام می کنم تا برایم از عقده ی آمدنت و اینجا بودنت جک نسازی و راهپیمایی سکوت راه نیندازی که من بی گناهم و ...چرخی هایت در نت و پیری زودرست را گردن من نیندازی که من خودم همه چیزم را باخته ام و حالا که هستم،فقط دست و پا می زنم که از یاد ببرم و حالا فقط نگران تو هستم که منعقد نشوی که دارند انگیزه ی حضورت را بیشتر می کنند و موانع آمدنت را از داروخانه ها احتمالا جمع می کنند و بازی عوض شده و انگار دیگر فرزند کمتر،زندگی بهتر نیست که برّه کم آورده اند،این را گفتم که حواست جمع باشد...





گول خنده ها و شادی هایم را نخوری که این ها فقط اگر زبانم لال آمدی،به درد می خورد و برای گذر وقت است و برای از یاد بردن،از یاد بردن چیزی که آن قدر وسعت دارد که حالا که تصورش می کنم،بغض کرده ام و حالا که باکره ای و چیزی برای از یاد بردن نداری،حسرت این شادی ها را نخور،و کودکم شاهد باش من از خودم برای تو گذشتم و وجودت را بهانه ی یکی از این شادی ها نکردم...





می دانم،حتما حالا داری به این فکر می کنی که تو با همه فرق داری،عزیزم اصلا به تجربه کردنش نمی ارزد که اگر می توانی ورودت را کنسل کن که اگر آمدی دیگر برگشتی نیست که نیست و مهره ای می شوی در یک بازی که حتی این را هم هیچگاه نمی فهمی که بازی بود!؟نبود؟!





باور کن اینجا خبری نیست و یک روال مشخص عمر به باد دهنده است که با توهم حضور اختیار طی می شود که این ابتذال تکراریِ همه گیر و بدبو در وجود هر مولودی در هر عصری تخم می کند و هرعضوی آن را در وجودش بدیع می بیند و کودکی را با حماقت و دلخوشی می گذراند و اصلا در این فضاها نیست و بعد نوجوانی می آید و بلوغ و درگیری با برآمدگی ها و مواد معدنی و عشق هایی که هیچ کس قادر به درکش نیست به غیر از خودش و معشوق احمق ترش و بعد جوانی و فلسفه چرا بودن ؟! و افتخار کردن به شعارهای سیاسی و لذت بردن از شنا در خلاف جهت و خاص بودن با حفظ شعرهای سهراب و آموزش گیتار و خر کیف شدن با بی محلی به جنس مخالف و بعد هم که غم نان و تحقیر در همه جا و فرو رفتن در مستراح الکترونیک و دنبال وام برای سوراخی و سیخی و سوژه برای جک ساختن و "انسجام ملی اسلامی زیر سقف ویرونه" و بخار شدن در هنر و سر در زیر برف کردن و پس از آن تخفیف و عدول در آرمان ها و همین طور ادامه تا پخش صدای عبدالباسط و استخوان های پودر شده...




من نا امید،من سیاه نما،اصلا من صادق هدایت یا خودِ خودِ کافکا،چه فرقی می کند؟!...کودکم چشم به جهان نگشا که چیزی را از دست نمی دهی که ای کاش می شد قبل از آمدن مذاکراتی داشته باشی با متفکران آزاد هر عصر و فیلسوفان و نویسندگان که تو مثل من نباش و دست کم نگیر اشتراکات آن ها را در چیزهایی که اندیشیدند و گفتند و من خودم را برتر از آن ها تصور می کردم که سال ها با سفاهت دور باطلم را جشن گرفته بودم که "مثلا عاقبت خیرم"...






سوال نکن و پرسش هایت را بگذار در همان عدم بمانند و وجود را تجربه نکنند که پاسخی نیست که نیست که نیست که نیست،که اصلا قرار نیست که پاسخی باشد و همین است که هست و فقط باز می گویم که آمدنت را کنسل کن و نیا که هیچ فرش قرمزی زیر پایت پهن نمی شود،بگذار آن قدر اغراق کنم که فکر انعقاد هم به سرت نزند که بزرگترین خدمت را به بشر کسی کرد که "کاندوم" آفرید...




پس یا این حساب نتیجه می گیرم که کودکم منعقد نشو...









نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :