تبلیغات
لیموسن - "راحته شل بگیر واگرنه درد داره ها!!"
لیموسن
 
پنجشنبه 3 اسفند 1391 :: نویسنده : ستاره بود


کنار آمدن با قوانین طبیعت یعنی وقتی وسط دریایی و شنا بلد نیستی،کاملا منطقی و آرام بی آنکه دست و پا بزنی و خودت را خسته کنی،یک نفس عمیق بکشی و چشمانت را باز نگاه داری و همراه با اینکه در آب فرو می روی از دیدن مناظر زیر آب لذت ببری و قیافه ی وحشت زده ها و بیچاره ها را هم به خود نگیری و آنقدر خونسرد برخورد کنی که گویی پای یک مانیتور تری دی در حال تماشای دنیای زیبای جانوران دریایی هستی تا بالاخره باز هم به طور طبیعی از کمبود اکسیژن خفه شوی و قلبت و مغزت از فعالیت باز بایستد و حتی اگر دردی هم بود در نمایش آن اغراق نکنی...



هرچه تخیلت قوی تر باشد و مدام بخواهی که با طبیعت مبارزه کنی و مثلا انتظار داشته باشی که چون مجبوری طبیعت دست به کار شود و درختی در وسط دریا سبز کند یا درجا تو را به قهرمان شنای جهان مبدل کند،مرگت دردناک تر می شود و خلاصه که میزان درد کشیدن رابطه ی مستقیمی با عدم درک درست طبیعت و قوانینش دارد و اگر تو توقعی غیر از آنچه که به حکم طبیعت باید رخ دهد داشته باشی،درد از همین جا شروع به رشد می کند...


اما اگر مثل یک آدم با شخصیت و دارای منطق بپذیری که ماهیت دریا و انسان این غرق شدگی را به طور کاملا طبیعی باعث می شود،یا در آرامش غرق می شوی و یا اگر بر فرض محال زنده هم ماندی،از هیچ کس و هیچ چیز شکایتی نداری و اگر دوست داشتی با فراهم کردن هزینه در کلاس شنا شرکت می کنی تا درصد زنده ماندت را بیشتر کنی...


حالا هی بشین با دریا صحبت فلسفی کن،فحش بده و برایش مظلوم نمایی کن و بر سر پدر و مادرت غر بزن و نبود امکانات را آن قدر بزن بر سر هرکس که به او ربط دارد و ندارد که چرا شرایط را فراهم نکرده بودند که تو شنا یاد بگیری؟!،که ذره ذره جانت از چشم های از حدقه بیرون زده ات به زجرآورترین حالت ممکن بیرون بزند و حتی زیر آب هیچ کس هم نیست که این جان کندنت را ببیند تا شاید مثل همیشه خوشحال باشی که هستند عده ای که دلشان به حالت بسوزد...



خلاصه که اگر می خواهی درد نکشی یا کمتر درد بکشی باید سعی کنی انگل نباشی و یا کمتر انگل باشی که ما هرچه می کشیم از انگل بودن است،انگل است که تمام هستی و وجودش به بیرون از خودش و به میزبان هایی که از آن ها تغذیه می کند،بستگی دارد و آدمی که انگل وار زندگی کرد باید همیشه چشم به راه میزبان ها باشد تا ببیند که امروز روز درد است یا..


تا وقتی نیازت را و توقعت را به آدم ها و چیزهایی که در دست تو نیست به طور کامل قطع نکرده باشی،همیشه باید اشکت دم مشکت باشد و شکایت و اعتراض و وراجی ورد زبانت،و اگر نمی توانی قطع کنی حداقل جان من کاملا طبیعی بدان که همیشه همان چیزی اتفاق نیفتد که تو می خواهی و مثلا یاد بگیر در هنگامی که احساس عجز می کنی از صحبت با دوست نزدیکت و به شدت در مقابل فهمیدن مقاومت می کند و همیشه نا امیدت می کند و مایوس که چرا نمی توانی منظورت را بهش بفهمانی!؟،غصه نخوری و خیلی طبیعی و با رضایت کامل به او لبخند بزنی و حتی حرف هایش را تایید کنی و دسته را برداری و یک دست پی اس هم با او بزنی...


انگل همیشه باید حساب و کتاب کند که چگونه نیازش را با میزبان مطرح کند که خدایی نکرده به او برنخورد و وقتی پیامی جهت ارسال برای بیان خواسته ای آماده می کند،روحیات لطیفش را در نظر بگیرد تا مورد الطاف کریمانه اش واقع شود و در به کار بردن کلمات و حروف کمال ابتکار و قصار بودن را رعایت کند و در نوشتن این دیالوگ ها از فیلمنامه نویسان موفق ایران و جهان مدد بگیرد تا حداقل از طرف خودش کاهلی صورت نگرفته باشد در این گدایی،و باقی را بسپارد به صاحبخانه و در اتاق انتظار باقی باشد تا فرجی شود و بلکه باد صبا پیامی و جواب بله را کشان کشان از لبان پر برکت حضرتشان برایش نوید آورد،که اگر خواستی به این صورت ادامه دهی مشکلی نیست،فقط باید ضمیمه اش کنی که دیگر زیاد به غرور و شخصیت و این قبیل چیزها اندیشه نکنی...


نازی که اگر برای کشیدن پای "کری مولیگان" کنار گذاشته بودی حالا جی افت بود،حالا باید بکشی برای به اصطلاح دوست نزدیکت که حالا مثلا فلان چیز را از او می خواهی و تمام آداب منیة المرید را باید مراعات کنی،البته حق هم دارد،مثلا کسی که اطرافش پر است از مرید و محتاج مرادی چون او و سرشار است از ابزار آلات روز دنیا که به نحوی دیگران را نیازمندش می کند و ماهی n تومان در حسابش است و دیگر حتی به خدا هم نیازی ندارد،چرا باید با احترام با دیگران برخورد کند؟!...



و این ها زمینه را آماده می کند که در وجود انگل کینه را بپروراند و همیشه شاکی و عقده ای و زودجوش باشد و زمین را گاز بگیرد و از هرکس که خواست نقش میزبان را بازی کند متنفر باشد،اما انگل دوست ندارد که اینگونه با نفرت رشد کند و می رود که روز به روز بر استقلالش بیافزاید و اتصال بند نافش را از هر میزبانی منقطع کند و یاد بگیرد و با تمرین بر خود ملکه کند که همین است که هست،پس تا کجا می خواهی که نقش قربانی و شاکی را با خود یدک بشی!؟...و آیا می خواهی برای همیشه دنبال گوش و همدرد باشی که این عقده ها را مدام تکرار کنی و برای خود گریه کن جمع کنی؟!...



و انگل دیگر از دیگران تقاضایی ندارد و از احدی نفرت ندارد و غر نمی زند و زمین و زمان را عامل انگل بودنش نمی داند و انگل با تدبر و تجربه به طبیعی بودن تمام این اتفاقات و موجود ها پی برده و با کمال میل پذیرای این طبیعت است و در آرامش برای لذت بردن از این نفس های باقی مانده تلاش می کند و چون هیچ انتظار و توقعی غیر از هرآنچه که اتفاق می افتد ندارد،پس کاملا طبیعی دیگر غصه ای برای خوردن باقی نمی ماند...



و باور کنیم بیشتر اعتراض ها و نارضایتی های ما نسبت به محیط پیرامون مربوط می شود به چیزهایی که همیشه بوده و هستند و خواهند بود و حماقت است که بعد از تفکر و فهمیدن آن ها،حتی در ناخودآگاهمان از وجود یا عدم وجودشان غصه دار باشیم و یادمان نرود که زندگیمان را صرف شکایت و اخم نکنیم و یاد نگیریم که لذت ببریم از اینگونه معترض و شاکی زندگی کردن و بیاموزیم با خندیدن و شادبودن و آسان گیری و از هرچیزی سوژه خنده ساختن،خاص و ویژه باشیم و غمگین بودن و ناراضی بودن مدام را روشن فکری ندانیم،حتی اگر همین را روشن فکری بدانند.


"ببین چگونه درگیرِ مغز من
مراببوس از عشق حرف بزن
"




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :