تبلیغات
لیموسن - غم دنیاست
لیموسن
 
پنجشنبه 24 اسفند 1391 :: نویسنده : ستاره بود
غم دنیاست وقتی یکی برایت با همه فرق کند،ولی تو برایش یکی باشی مثل همه و افسرده می شوی که می بینی خاطره ها هم به دادت نمی رسد،تا سر بزنگاه که نیاز داری واسطه شوند و بلکه چیزی را به یادش آورند که به این راحتی ها دیگری را بر تو ترجیح ندهد،چقدر دنیا تنگ می شود که کم می آوری از دیگران برای حفظش و می روی در لاک خودت که شکستنت را نبیند...



ماندنش بستگی به چیزهایی دارد که تو نداری و دیگران خوبش را دارند و مجبوری از وجودت خرجش کنی و تمام احساست را پایش بریزی که ساعتی بیشتر با تو باشد و اوایل که وجود و احساست هنوز برایش تازگی دارد،همه چیز عالیست،ولی تا کجا می توانی برایش در اوج باشی و کافیست کمی بی حوصله باشی و پای رقیبی هم در میان باشد که یک روز چنان برایش تمام می شوی که انگار هیچ وقت نبودی و تبدیل می شوی به خاطره ای دور برای تعریف کردن به جدیدی ها...




خودت هم می دانی که اهل گدایی و به هر قیمتی نیستم،هیچ تلاشی نمی کنم برای دوباره داشتنت،راحت بگویم حسش نیست،اگر بعد از این همه وقت نتوانسته باشم با دلت و از آن مهمتر،مغزت کاری کنم که مرا ترجیح دهی،همان بهتر که نباشی که بهتر است برای من،بگذار برای تنهایی آماده باشم و تا می توانی دلم را بشکن و غصه دارم کن،که نبودنت و کم محلی هایت بهترین تمرین است...



اینجا که اروپا نیست که دو نفر خواستار چیزی باشند که صرفا آن را هدفی در نظر بگیرند و کاملا منطقی برای رسیدن به آن با هم رقابت کنند و اگر هم شکست خوردند،انگار نه انگار و هدف بعدی،من می خواستم خودم باشم و به خیالم که آن قدر برایت خاطره می سازم که انتخاب اول تو می شوم که اشتباه بود،و ببخش که خستگی ها از راه رسید،که من همیشه از رقابت های عاطفی فراری بودم که ایجاد رقابت بین من و دیگری یعنی خودم بودن ها و صداقت ها و خاطره ها بی فایده بوده و این رقابت شکست من است و بر باد رفتن همه چیز،همیشه در این مورد زیاده خواه بودم،یا همه چیز یا هیچ چیز...



از من نخواه که به زبان آورم که چقدر مهم شدی برایم،که اگر این را بفهمی و تنهایم بگذاری....نه دیگر تاب این یکی را ندارم،بگذار جوری باشم که انگار اتفاقی نیفتاده و لااقل غرورم را برای خودم داشته باشم که مثلا زیاد مهم نیست!،که به قول رضا کاظمی:

"باید یاد بگیرم تنهایی‌اَم را پنهان کنم.

حالا از تو شاید بتوانم،

ولی از مهتاب

وقتی هر شب پشتِ پنجره‌اَم کشیک می‌دهد،

نمی‌دانم!"






گاهی آن قدر از چشمانم می بارید که چقدر دوستت دارم و با تو حالم خوب است که حسادتشان را به تو می شد قشنگ از چشمانشان خواند ولی من همیشه حسادتم به آن ها بود که خوش به حالشان که تو را دارند...



تمرین نبودنت را خیلی وقت است که شروع کرده ام،یعنی همین که زنگ نمی زنم و پیام نمی دهم را می گویم و می بینی چقدر صورتم یخ است و احساسم کنترل شده؟!،این ها همه هدف دار است،هدفی ناعادلانه،هدفی انتحاری برای عادت کردن به نبودنت هایت،ولی بدان در دلم آتشیست وقتی کنارشان نشسته ای و من هم گوشه ای  مثلا بی خیال و روشن فکر!...



وای به حالم اگر حسین بفهمد که چقدر دوستت دارم،وای به حالم اگر بفهمد چقدر بی منطق به تو عادت کردم و با تو حالم خوب است و بی تو خیلی بد،و چقدر باید خجالت بکشم از خودم که پیامهایت را ذخیره می کنم و چقدر با موضوعِ تو احساسی بر خورد می کنم...










نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :