تبلیغات
لیموسن - نازلی ستاره بود
لیموسن
 
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : ستاره بود
"نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت"و تو بهاری در کتت فرو نرفت و بهانه ی شکفتن ها را ندانستی که ندانستی و در گذرها ایستادی و نظاره نشستی هرکه می خندد را و خندیدی با آن ها که شاید بهاری از پس سفیدی دندان ها برون آید،ولی عجیب که خنده هایت هم سیاه بود و تحملِ چون تویی این چنین تلخ،ناممکن،حتی برای او...


"در خانه، زیر ِ پنجره گُل داد یاسِ پیر"و این بار یا باید به معجزه ایمان می داشتی و یا به این باور تن می دادی که طبیعت هم خسته شده و بهار را از یاد برده و با بهار بهار بهار است گفتن ها بهارش را جشن می گیرد...


"دست از گمان بدار!"،و می دانم که نمی داری،پس چشم باز کن که خودت را بر سکوتی اجبار کنی که جز در خودت جایی نشکند تا پس از هر دردودلی وحشت و تنفر در چشمانت رخنه نکند که خواب هایت هم از بیم این ترس ها دچار کابوس باشد...

"با مرگ ِ نحس پنجه میفکن!"و تو افکندی و تو حتی چاووشان مرگ را هم از خود نراندی و تا آخرین ها با تو خندیدند و از با تو بودن پای کوبیدند و کف زدند و در پنهان برای چگونه نبودنت با حسن نیت تدبیر می اندیشیدند و برای وجدان هاشان اسناد جستجو...


"بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار"و تو گوشت بدهکار نبود که چه تفاوتی می کند که بهار باشد یا نباشد؟!،وقتی تصمیم بر بهار بودن شد و همه تمکین کردند،حتی یاسِ پیر،چه خوب می شد اگر تو بودت را نابود نمی کردی و پای این بهار را امضا می کردی و در دل ها رد پایِ هیچ شکی را باقی نمی گذاشتی که نکند اینی که هست بهار نباشد!...


"نازلی سخن نگفت;سرافراز"می خواهم بدانم که اگر می گفتی چه می شد!؟،چند روزی برای آدم ها جذاب می شدی و اسمت را بیشتر از بقیه به یاد می سپردند و از تو در ذهن شخصیتی مستقل می ساختند و پس از آن که خاطره هایشان را با تو ساختند،خیلی زود برایشان تمام می شدی و سراغ جذاب بعدی می رفتند که رکود بهارشان را با آن جنبشی بدهند و در آن بلولند،و چه معنای باشکوهی دارد این سرافرازی در این محیط...


"دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت"،دندان بر جگر نهادن را کاش می آموختیو می رفتی و کاش می دانستی چه سخت است رو به نزدیکانت حرف بزنی و نتوانی با چشمانت نگاهشان کنی که می دانی با حرف های تو کاری ندارند و دنبال خنده هایی هستند که زمانی طعم آن را از حرف های تو چشیده اند و آمده اند برای بازیابی آن تجربه ها که اگر چند وقت از آن ها خبری نیابند همین پای حرف نشستن های اجباری را هم تاب نمی آورند و چه خشمی دارد که تا نگاهشان کنی این سه کلمه در ذهنت شکل بگیرد: دایورت،چپ،تخم...



"نازلی! سخن بگو!مرغِ سکوت،جوجه‌ی مرگی فجیع رادر آشیان به بیضه نشسته‌ست!"،و چه مصیبتی است که سکوتت هم برایت گران باشد و نبودن ها و حرف هایی که نزده ای هم بهانه ای باشد برای قضاوت هاشان،پس نازلی مرگ محتومت را با جان و دل باید پذیرا باشی،این سرنوشت منکران این بهار است،چه با سکوتشان و چه با گفتنشان...

"نازلی سخن نگفت;چو خورشید،از تیره‌گی برآمد و در خون نشست و رفت"،سکوت تو سرشار بود از ناگفته ها و تو آن را برگزیدی و در تنهایِ تنهایِ تنهایی بهاری که بهار نبود را اندکی کنار زدی و بهاری که بهار بود را نشانمان دادی و این کشف حجابت،تحریک جوارح و جوانح خوابیده ی ما بود و این خطا در این جا جز به خونت پاک شدنی نبود...



"نازلی سخن نگفت،نازلی ستاره بود،یک دَم درین ظلام درخشید و جَست و رفت"....






نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :