تبلیغات
لیموسن - الهی امیدت نا امید شود!
لیموسن
بپوش پنجره را ای برهنه ! می ترسم که چشم شور ستاره ترا نظر بزند حسین منزوی
 
یکشنبه 16 تیر 1392 :: نویسنده : ستاره بود
نمی دانم بی امید می توان زندگی کرد یا نه؟!،اما امیدوار زیستن ابلهانه ترین و بی ثمرترین کاریست که انسان تاکنون به انجام رسانده و خواهد رساند،امیدی که ارمغان تمام خود آزاری ها و تعویق انداختن خواسته ها تا دم مرگ و رکود فرسایشی قوای افراد در تاریخ بشر بوده...


 شدیدا ناامیدی امیدت را آرزو دارم که والاترین آرزوییست که می توانم برایت داشته باشم که تازه با مرگِ امید است که زندگی و جهان شکل واقعی به خود می گیرد و زندگی آدم وار شروع می شود و از هرچه که بوی توهم گذشته را می دهد منزجر می شوی و پس از آن است که افکارت را از آشغال های قدیمی تخلیه می کنی و می خواهی تمام امکانات و قوایت را به کار گیری و همیشه بازنده بودن را فراموش کنی و با حساب و کتاب زیستن را پیشه کنی و کمی به خودت برسی...




امید که نباشد هرکس می داند چه می خواهد و یاد می گیرد که باید برای خواسته هایش بجنگد و روی هیچ چیز غیر از چیزهایی که دارد و توانایی هایش حساب باز نکند و انتظاری گوسفندی را برای تحولی غیبی و انفجاری یک عمر یدک نکشد و میمون وار کاری نکند و برای تمام کارهایش دلیل داشته باشد و هرگز شرمنده نباشد...


امید که از زندگی رخت بست برای تجربه واقعی برنامه می ریزی و شب ها راحت می خوابی و با "اگر می شد چه می شد؟"ها و "کاش" ها تا صبح عشق بازی نمی کردی و آگاه می شدی خبری از حوری نیست و حوری همان دختر با عینک آفتابی بود که در تنگه ی واشی آمار داد و عقب مانده بازی در آوردی و پرید...



دخترم امیدوار که نباشی حقیرانه سه سال از جوانی شادابت را پای پسرک افسرده و شاعر مسلک احمق دانشگاه نمی سوزانی و انتر خاص بودن ها و کم محلی هایش نمی شوی و یک گور باباش می گویی و از این محدودیت بیرون می زنی و نفس کشیدن را با فرصت های دیگر می آمیزی و حسرت کشیدن را به خاطره ها پیوند می دهی و برای هرچیز ارزشی منطقی قرار می دهی،نه کمتر و نه بیشتر...



با مرگ امید انتظار قدکشیدن کودکت را نمی کشی که خود به خود ادب شود و یاد بگیرد که نباید انگشتان خواهرش را قیچی کند و دست می کشی از این سیستم لپ لپی و کاندوم یا کتاب را الزاما وارد سبد خانواده می کنی...




امید را که کشتی با هر رأی گیری می دانی که این شروعی دوباره نیست و نوید جومونگ دیگری را نمی دهد و حماسه واژه ای می شود غریب که در کتب لغت باید به دنبالش گشت و برایت روشن است که اگر قرار بر تغییر باشد نیازی به امید تو نیست و تو زندگی خودت را داری که با این مخدرها خدشه ای به آن وارد نمی شود و حباب های امید پایه های آن نیست...



امید که بمیرد گه می خوری با وام و چند جمله افیونی در کتابی و نصایح آدم های فسیل زن بگیری و تا آخر برای پوشاندن گندش مثل سگ جان بکنی و دم نزنی و نیشت را هم باز کنی که چقدر خوش می گذرد و قسط نهمش هم به هر جان کندنی جور شد و تا بعد.. و تا سربرج مثل خر در گل بمانی و پوشک بچه و نوار بهداشتی زنت را که گرفتی خیالت راحت شود و هرگز به فکرت نرسد که به چیزهای دیگری هم،برای فقط "زنده نبودن" نیاز است...




اگر امیدی در کار نبود،پدرم غلط می کرد 12 بار ثابت کند که مرد است و جمعیت جهان به این شکل نبود و به این راحتی جرأت نمی کرد که انگل تر از خودش را بسازد و برای بچه دار شدن صرفا به قوای جنسی و این توانایی مشترکش با کرم ها اکتفا نمی کرد و حالا برای برون رفت از این منجلاب به دور باطل قرض گرفتن گرفتار نمی شد و زنش را مثل خواهرش دوست می داشت...




امید را که کنار گذاشتی رک می شوی و خودت را مطرح می کنی و آدم های خودت را پیدا می کنی و دائم در ترس رو شدن دستت نیستی و در قید و بند مورد پسند واقع شدن نمی مانی و حالت از تصور دیگران از تو به شکلی که تو آن نیستی به هم نمی خورد....




امید داشتن آدم را به جنون می کشد،مثل روباه هایی که آغا محمد خان آن ها را اخته می کرد و به جان ماده های بسته شده می انداخت و این بی ثمری تلاش ها حیوان را زجر کش می کرد و حکایت ماست در این تناقضستان که خواسته هامان و نیازهای طبیعی را با دست خود به پای اوهام قدیمی قربانی کرده ایم و از زمان غار نشینی تا امروز با این ترس ها جلو آمده ایم و هنوز برایمان حل نشده و این مازوخیسم در اوج نیازهای طبیعی دست از سر ما بر نمی دارد و مثل خوره به جانمان می افتد و رفع دست چندمش را هم بر نمی تابد و مثلا حتی خود را از خودارضایی خود بی خبر می گذارد و وجدانش را با تقلیل کیفی آن آرام می کند و هرگز به ارتقای کیفی نمی اندیشد و تا زمان نامعلوم به این بازی و فریب خود ادامه می دهد...



ما نسلی هستیم که تمام ضعف ها و کمبود ها و عقده ها و نرسیدن ها و تنبلی ها و ترس هامان را پشت امید پنهان کردیم و عاملی شد برای نشستن و منتظر شدن و نرفتن و نگفتن و هنوز منتظریم برای ما و به جای ما بایستند و بروند و بگویند و بگیرند....





آنانکه خاک را به هنر کیمیا کنند،هرچه زودتر گوشه چشمی به ما کنند و غرامت تمام این سال ها را با ما تسویه کنند که گرده هامان بدجور درد می کند،که شما را در تمام این سالها حمل کردیم و رفتیم هرجا که شما راندید و اما دیگر بس است و ما نقدا می خواهیم هزینه تمام نگفتن ها،ندیدن ها،نرفتن ها،نکردن ها،کرده ها،نخندیدن ها و گریه ها،نخوردن ها و نیاشامیدن ها و...اگر هنوز ذره ای انصاف دارید،آری درست است ما به ظاهر خودمان خواستیم و از ماست که بر ماست،اما خوب می دانید که چه بلایی بر سرمان آوردید،اگر ذره ای انصاف داشته باشید که هم اکنون  نیاز داریم و قول می دهیم حتی اگر نصفش را هم دادید بعدا هیچ ادعایی نداشته باشیم و حتی اگر بخواهید قرارداد می نویسیم و پایش امضا و انگشت می زنیم که ما هیچ طلبی از فلانی ها در هیچ دوره ای چه اینجا و چه آنجا نداشته و نداریم...









نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ

ای کاش وقتی که دنیات تاریکه،چشمم چراغت شه
ای کاش خاری که کردی توی چشمم تزیین باغت شه
انصافه حالا که یادم نمی افتی،یاد تو باشم من
اما مگه میشه یادت نباشم من،از هم نپاشم من
" داود جمالی "

میزبان : ستاره بود

...همبن چند وقت پیش
نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :