تبلیغات
لیموسن - آدم بی جنبه
لیموسن
بپوش پنجره را ای برهنه ! می ترسم که چشم شور ستاره ترا نظر بزند حسین منزوی
 
جمعه 25 مرداد 1392 :: نویسنده : ستاره بود
  همه می دانستیم عمو آسم دارد و چند وقت یک بار دچار حمله ی آسم می شود.بدنش ضعیف بود و با سیگاری که می کشید روز به روز نحیف تر می شد و حملات آسمش هم جدی تر.زن و بچه اش تقریبا به این حمله ها عادت کرده بودند و می دانستند،بعد از تزریق آمپول ویژه که مثل آب روی آتش است،حال بابا به شرایط عادی بر می گردد و تنفس برایش راحت می شود.

مشکل اینجا بود که من و خانواده فقط وصف این حملات آسمی را شنیده بودیم.یه شب که گویا عمو با خوردن یک شیرینی آردی،دچار یکی از همین حمله ها شده بود.از آن جا که خانه های ما به هم نزدیک بود،با همان حال راهی خانه ی ما می شود و زن عمو هم،سراغ دختر یکی از اقوام که آمپول زدن بلد بود می رود.و ما هم در خانه نشسته ایم،از همه جا بی خبر.

ساعت حدود 10 شب بود که یک آن با صدای وحشتناک درِ خانه از جا پریدیم.چون می دانستم که سزای کسی که اینگونه در را می کوبد،در دادگاه عدل بابا،اشد مجازات،اعدام است،پریدم طرف در که خودم در را باز کنم و جان انسانی را از مرگ حتمی نجات دهم.شنیده بودم نجات یک انسان به منزله ی نجات تمام آدم های روی زمین است.

در را که باز کردم ،عمو را دیدم که شده بود رنگ پله،اسطوره ی فوتبال برزیل.اول خیال کردم 
عمو خودش را شبیه مبارک در آورده که با نمایش و شامورتی بازی،ما را تلکه کند و به بهانه ای از ما عیدی بگیرد.از آن جا که کلا آدم شوخ طبعی نبود،این فرضیه خیلی زود به بن بست رسید.رفتم سراغ فرضیه بعدی.عمو بیشتر شبیه تیر خورده های دوران خفقان شاهنشاهی بود که از دست ساواک فرار می کردند و به خانه های مردم پناه می آوردند،خواستم در را ببندم که خودم و خانواده را دچار دردسر نکنم که یادم آمد،الان 30 سال است انقلاب شده! و خبری از ساواک و رزمنده ی تیر خورده ی فراری نیست.خیالم که راحت شد در را کامل باز کردم و عمو پرید تو حیاط.

وارد خانه که شد،به سرعت برق روی شکم دراز کشید و به بابا گفت پشتم را بمال.بابا که بدجور منتظر بود حال کسی را که در زده بگیرد،با دیدن عمو ناکامی از چهره اش می بارید.شوک شده بود و با سردرگمی عمل مالش را آغاز کرد.همین جا بود که زن عمو با آمپول زن وارد شد.آمپول را که به عمو زدند،این بار برعکس عمل کرد و مثل بنزین شد روی آتش،عمو دیگر شبیه پله نبود.عمو تشنج کرد و پله پیش او سفید پوست به حساب می آمد!

از اینجا بود که جنبه ی خانواده ی ما محک خورد.در ابتدا عمو را که در آن وضعیت دیدیم،خیالمان راحت بود که عمو مرده،و از همان ابتدا متوسل شدیم به معجزه.شنیده بودیم که معجزه،مرده را هم زنده می کند.ضجه ها شروع شد و خانه شد محشر صغری.

به اورژانس زنگ زدم و آدرس را دادم و او شرح حال بیمار را می پرسید و توصیه های ایمنی می کرد که بیشتر برای من خنده دار بود تا جنبه ی آموزشی داشته باشد.توصیه های ایمنی به چه درد مرده می خورد؟!،به پهلوی راست بخوابانیدش و اطرافش را خالی کنید!

در آن وضعیت بحرانی مگر زن عمو،به دلیل آشنا بودن با این حمله،کاری از دستش بر می آمد که عمو قربانش برود،با دیدن دست و پای مفقود شده ی ما،مادر و خواهر مارا هم بی چادر-البه با حجاب کامل-پا برهنه برداشت و برای معرکه راه انداختن،رهسپار کوچه ها شد و در کسری از ثانیه چنان جمعیتی در جلوی خانه و داخل خانه اجتماع کردند،که اکثر آن ها را در این 17 سال،در آن مناطق رویت نکرده بودم.اما چهره ی برخی خیلی آشنا می زد.

بی انصاف ها عموی جوان مرگ شده ی مرا،صرفا به چشم سوژه ی داغ خبری می دیدند.انگار همه از اعضای داوطلب باشگاه خبرنگاران جوان بودند که به خانه ی ما اعزام شده اند.بعضی دمشان گرم،چند سوال کلیدی پرسیدند،و تا دستگیرشان شد که،بیش از این اینجا کاسب نیستند،زود رفتند.برخی وسایل خانه را چک می کردند،و برخی هم دور بیمار،حلقه ی مرگ زده بودند که لحظات شکوهمند پایان یک مرد را زنده تماشا کنند.شانس با عمو و ما یار بود،که آن وقت ها خبری از گوشی همراه و بلوتوث نبود،و الا،خوراک چند روز خنده ی یوتیوب و فیسبوک بازها می شدیم.

بابا و زن عمو،با ماشین یکی از همسایه ها که هنوز خبرنگار نشده بود،منتظر آمبولانس نماندند.عمو را به نزدیک ترین درمانگاه منتقل کردند و ما را در خانه وحشت تنها گذاشتند.آن هایی که نسبت خونی داشتند،صرفا ضجه می زدند و اما من کار مفید دیگری هم،به فکرم رسیده بود.قرآن را باز کرده بودم و سوز صدای حاج منصور را تقلید می کردم که،در آن شرایط حساس،خدا را تحت تاثیر قرار دهم،بلکه معجزه ای ارائه دهد.در این حال بودم که زن بقال محل،لیوان آبی به دستم داد که انگشتر طلایش را درونش انداخته بود،که برای تسکین ترس و وحشت،توصیه می شد.آب را که خوردم،کمی به خودم آمدم،تازه فهمیدم،مرا جو گرفته،ولی فعلا گرفته بود و بی خیال نمی شد.

در آن هاگیر و واگیر،زن های همسایه،روانشناسی بالینی اعضای خانواده را بر عهده گرفته بودند و سعی داشتند ما را آماده ی این مصیبت کنند.در آن بحبوحه که از ازدیاد جمعیت،نفس به راحتی رد و بدل نمی شد،من حتی به فکر معضل جور کردن جهازیه ی 4تا دختر عمو،بعد از عمو بودم و غصه آن را می خوردم که تلفن زنگ زد.

دختر عمو بزرگه که نهایت استرسی که داشت 3% بود،آن هم از گرسنگی و تماسش هم برای فراخوانی پدر و مادر به خانه،برای صرف شام بود،وقتی جویای پدر شد...بی جنبگی که شاخ و دم ندارد،من نه گذاشتم نه برداشتم،برگشتم و گفتم،باباتون مرد،بردنش بیمارستان!!،و استرس را در آن زبان بسته ناگهان به 103% رساندم.گوشی را زمین نگذاشته بودم که دیدم بله،دسته ی عزاداران دختر عموها،سینه زنان و بابا بابا گویان،وارد مجلس شدند،و هروله را از یک گوشه ی خانه شروع کردند.تازه آنجا بود که پی به فرمایشات گهر باری،که توسط بنده،پشت تلفن،از طریق امواج،گسیل شده بود،بردم!

همان موقع بود که از درمانگاه زنگ زدند که "دفترچه ی بیمه عمو را بدید فلانی بیاره"،اسم دفترچه که آمد،خیالم راحت شد که عمو حالش خوب شده.چون فقط زنده ها در قید و بند این دنیای فانی هستند و تا جایی که ممکن است تخفیف نگیرند،بی خیال نمی شوند.دفترچه بیمه به درد مرده ها نمی خورد.

دفترچه را که بردم،عمو را سالم و سرحال که به مراتب حالش از من و شما بهتر بود،دیدم که روی صندلی نشسته.اول خیال کردم روح عموی متوفای بنده است و چون من آدم پاک و مطهری هستم،چشم بصیرت پیدا کرده ام.اما وقتی دیدم که عمو به طور همزمان و به دو زبان زنده ی دنیا از طرفی فارسی با پرستار،لفظی درگیر است و از آن طرف به تک تک غرغرهای زن عمو،که به رعایت نکردن توصیه های پزشک،توسط عمو،مربوط می شد،با لهجه ی شیرین آذری،مثل بلبل،پاسخ سربالا می دهد،و مدام صدای بمش را به رخ زن عمو می کشد،یقین کردم این خود عموست.

آن جا هم مرا جو گرفت و دمپایی خود را به عموی تازه از سرای باقی برگشته،که افقی و پابرهنه،به درمانگاه آمده بود،تقدیم کردم.بی آنکه کسی از ایثار بنده،خبری داشته باشد.البته خداوند اجر محسنین را ضایع نمی کند.انصافا ضایع هم نکرد،چرا که هیچ کس پیگیر نشد،که "خرس گنده،اون چه طرز خبر بد دادن،پشت تلفن،به یه دختره؟!

همیشه کسانی در کمین سوء استفاده از،بی جنبه ها هستند.چه شایعاتی که بعد از آن اتفاق پخش نشد!؟،برای نمونه یکی از شایعه ها مربوط به بنده می شد.گویا من وقتی به اورژانش زنگ زده بودم و تقاضای آمبولانس می کردم،در آشپزخانه بودم و در واکنش به سوال پیچ شدن،توسط اپراطور،در آن شرایط پر از استرس،ضربه ای با پا به کابینت زده ام.در ولایت شایع شده بود که فلانی از وحشت و اضطراب حاکم بر فضا،کل شیشه های خانه را خرد کرده،یعنی بنده!.و این یعنی اینجانب دچار جنون ادواری می باشم و چندین بار مرا به عنوان دیوانه ی زنجیری برای تسلیم به تیمارستان و پر کردن فرم مربوط برده اند،هر دفعه به علت کمبود لباس مخصوص،این مهم،به زمان دیگری موکول شده!




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ

ای کاش وقتی که دنیات تاریکه،چشمم چراغت شه
ای کاش خاری که کردی توی چشمم تزیین باغت شه
انصافه حالا که یادم نمی افتی،یاد تو باشم من
اما مگه میشه یادت نباشم من،از هم نپاشم من
" داود جمالی "

میزبان : ستاره بود

...همبن چند وقت پیش
نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :