تبلیغات
لیموسن - عمه کوچیکه
لیموسن
 
پنجشنبه 7 شهریور 1392 :: نویسنده : ستاره بود

بیچاره عمه کوچیکه،بنده خدا جوون مرگ شد.تا یادم هست هیچ وقت سالم و سرپا ندیدمش،همیشه در گوشه ای می نشست و پاها را دراز می کرد و کنارش هم کلی قرص و پماد برای تسکین دردی که همواره می کشید،با او بود.


صورت سفید و قشنگش نشان می داد،هنوز جوان است.این بیماری لعنتی بود که حرکاتش را مثل پیرزن ها می کرد،آرام تر از همه راه می رفت و همیشه به سختی از جا بر می خاست.مثل پوکی استخوانی که داشت خاموش بود و هرگز نشنیدم گلایه کند و همانطور هم،خاموش مرد.


مامان بعد از مرگ هر زنی می گفت:بدبخت یک روز خوش هم ندید!،ولی این بار فرق داشت،عمه کوچیکه یک روز خوش هم ندیده بود.سروکار داشتن با آب سرد رودخانه،روماتیسم نیمی از عمرش را سبب شده بود.مامان می گفت در خانه ی پدری بعضی شب ها کاسه ی آب و یخ روی سرش می گذاشته که تا صبح بیدار بماند و فرش ببافد-یکی از آن ها را هنوز در خانه داریم-خیر سرش شوهر کرد و به شهر آمد که روز خوش ببیند.


مامان می گفت اوایل شوهرش دست بزن هم داشته،اما ظلم بزرگی که در حق عمه کوچیکه شده بود...



10 شکمی بود که زایید و این برای زنی با زمینه ی پوکی استخوان،یعنی قتل عمد.مرکز بهداشت و کنترل های دوران بارداری و پیشگیری،آن دوران فقط یک شوخی احمقانه بود.عمه خوشگله در 20 و چند سالی که در خانه شوهر بود،یا حامله بوده،یا همزمان دو بچه ی شیرخوار داشته.بگذریم از کهنه شویی ها.



هرگز در خانه ای که برای 12 نفر بسیار کوچک بود،نباید دنبال آرامش گشت.هر وقت به دیدن عمه خوشگله می رفتیم،انگار در آستانه ی برپایی جشنی بودند،پر از رفت و آمد و شلوغی.با آن همه،بیشترین خصلتی که از عمه در یادم مانده،آرام بودن و سکوتش بود.خیلی زندگی را سخت نمی گرفت،شاید هم یاد گرفته بود که اینگونه باشد.


همیشه دو مورد بی ربط به هم،مرا یاد عمه کوچیکه می اندازد،اولی دیدن قرص های صورتی مسکن،که خودش از عوامل پوک کردن استخوان های عمه بود،و تنفری که از این قرص همیشه با من ماند.و دومی فروغ و فصل سردش.عمه خوشگله،همیشه خسته بود و این خستگی،عمیق تر از احساسی بود که به یک بیماری می توان داشت.با این که بی سواد بود،همیشه منتظر بودم که با همان نگاه و صدای خسته اش زمزمه کند:"و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد."


شاید شوهرش هم حق داشت که این ضعف و بیماری همیشگی زنش را تاب نیاورد،و مدام سرکوفت بزند.هرچه خواستم ادای روشن فکرها را در بیاورم،نشد که نشد.شاید حق داشت که بعد از عمه کوچیکه،به سال نکشید که قصد احیای سنت رسول را کرد،و دست گذاشت روی دختر ترشیده ی آن یکی عمه.البته جنجال به پا شد و آخر سر هم،دختر ترشیده ی دیگری از ولایت خودشان گرفت.به سلامتی فعلا،تاکید می کنم فعلا،دو بچه هم از او دارد.دلم هرگز با او صاف نشد.


شاید اگر بیماری او،به شکلی بود که برای اطرافیان ملموس تر می نمود،بیشتر هوایش را داشتند.با تماشای چهره ی زیبا و خواستنی عمه،باورت نمی شد که مریض است.آری،عمه خوشگله از درون پوسیده بود.


در بیمارستان بستری بود که خبر مرگش را شنیدیم.شبانه حالش بد می شود و دخترش که همراهش بوده،دکتر و پرستار،خبر می کند.آمپولی به او می زنند و حالش بدتر می شود و تمام.بچه ها در بیمارستان سر و صدا راه می اندازند که آی مادرمان را کشته اید.آخرش هم معلوم نشد،سهل انگاری بوده یا نه.جنازه را تحویل ندادند،تا از هر 10 بچه و شوهرش امضا گرفتند که هیچ ادعایی ندارند.نمی خواستند کار به پزشکی قانونی و کالبد شکافی برسد.به هر حال عمه خاموش رفته بود.


عمه خوشگله از آن دسته آدم هایی بود،که گریه برایش خیلی سخت نبود.سر خاکش کافی بود،همین را به یاد بیاورم ،که او در بیشتر عمرش و در جوانی نیمه فلج بود.آن روز همه راحت گریه می کردند،چه اشکی می ریخت بابا!؟،بابا که همیشه در مجالس روضه و عزا در حسرت یک قطره اشک بود و می گفت من سنگدلم!


بچه ها که رضایت نامه را امضا کردند،از راه رسیدند.پشت سرشان خیلی زود جنازه را آوردند،تا عمه کوچیکه برای آخرین بار با بچه هایش و خانه ای که در گوشه گوشه اش درد کشیده بود،وداع کند.جنازه را که می بردند تا سوار آمبولانس کنند،بچه هایش مثل جوجه دنبال مادرشان به راه افتادند.یکی از جوجه ها کم بود و هرچه چشم چرخاندم،ندیدمش.یکی از پسرها نبود.عمه وسطی که حالا او شده بود عمه کوچیکه،با آن نفس تنگی همیشگی که داشت،نفس نفس زنان به پهنای صورت اشک می ریخت.خس خس کنان ناله می کرد که رفتم کمک پسرش که عمه را سوار ماشین کنیم،برای رفتن به گورستان.


سر قبر عمه،پسر عمو داخل قبر رفته بود که تشریفات دفن میت را طبق راهنمایی آخوندی که آنجا بود،انجام دهد.اقوام نزدیک دور قبر حلقه زده بودند.وقتی پسر عمو،کفن را از صورت عمه خوشگله کنار زد تا سمت راست صورتش را روی خاک بگذارد،با اینکه به طور طبیعی صورتش کمی پف کرده بود،اما هنوز هم زیبا بود و همچنان مثل قرص ماه می درخشید.از صورت عمه معلوم نبود که مرده،عمه خوشگله از درون پوسیده بود.باورم نمی شد که باید تا چند دقیقه ی دیگر روی این صورت را با خاک بپوشانیم.


دفن عمه که تمام شد،بچه های مادر مرده،روی خاک افتادند و شیون سر می دادند.یک آن پسر غایب عمه را دیدم که مثل غریبه ها،با فاصله از قبر،آرام و تنها ایستاده بود.آن روزها هیچ صحنه ای،مثل دیدن او در آن وضعیت دلم را نسوزاند.آنقدر آرام بود که کسی نیازی به دلداری دادن،به او ندید.فقط گاهی،با انگشتانش،اشک های گوشه چشمش را پاک می کرد.


معادلات به هم خورده بود،پسری که هنگام زنده بودن مادرش،سر به هوا بود و خیلی حرف گوش نمی کرد،و هرگز رابطه ی عاطفی ویژه ای با مادرش،نسبت به بچه های دیگر،نداشت،بعد از رفتن مادر،آواره شد،مدام در سفر بود و دیگر در خانه بند نمی شد.هر شغلی که پیدا می کرد با جای خواب بود و مثل مهمان به خانه ی پدری رفت و آمد می کرد.


همیشه تنها سر قبر مادر می رفت.خیلی پیش آمد که وقتی سرخاک می رفتیم،یکی قبل از ما سنگ قبر را شسته بود و گلی روی آن گذاشته بود،که خواهرها می گفتند،کار اوست.نمی دانم،شاید سرخاک با مادرش می گفت،مادر دیگر کسی نیست که برایم دل بسوزاند،مادر،از وقتی رفتی،کسی کاری به کارم ندارد،کسی نمی پرسد شب ها کجا می خوابی!؟،چیزی برای خوردن داری!؟


هیچ وقت نفهمیدم سرخاک به کدام بخش از رنج های مادر فکر می کرد که آنگونه آرام در گوشه ای،غریب ایستاده بود و آرام اشک می ریخت.کسی چه می داند!؟،شاید هم به آوارگی و رنج این روزهایش می اندیشید.بعد از عمه خوشگله،از آن خانه ی گرم و صمیمی که روزی آرزو داشتم،چند دقیقه بیشتر آنجا باشم،خبری نبود.به شدت رفت و آمدمان به آنجا کم شد،و از هفته ای چند بار به سالی یکبار رسید.


"یا فاطمه زهرا،یا زینب کبری،مامانم جوون بود،مامانم دیگه درد نمیکشه،مامان دیگه امشب راحت می خوابی،مامان دیگه از درد تا صبح بیدار نیستی،یا فاطمه زهرا..."این ها زمزمه های دختر بزرگش بود،بعد از خاک کردن عمه کوچیکه که هنوز در گوشم باقی مانده.





نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :