تبلیغات
لیموسن - خود زنی
لیموسن
بپوش پنجره را ای برهنه ! می ترسم که چشم شور ستاره ترا نظر بزند حسین منزوی
 
شنبه 6 مهر 1392 :: نویسنده : ستاره بود
نگو که انتظار داری به پایت بیفتم که مرا ببخشی!؟...نه آشغال جان.آن دوره ی حماقتم بود که سراغم آمدی،از عشق پاک گفتی و من ابله گونه باور کردم که صداقت ارزش است،که ملاک صفای دل است.دلم از این می سوزد که حتی دست هم بهت نزدم.خوب نقش تنگ را بازی کردی و حالا می بینم که عجب پتیاره ای بودی؛من هلویی چون تو را،به لبخند رضایت تو فروختم.مثل سگ پشیمانم که تو را تجربه ی اول خود نکردم.راست گفت که منگولم،که نمودند و خوردند و بردند، منِ دکتر پر از حس گناه بودم،از اینکه شب ها،با یاد چشمانت خوابم می برد!...



جر خورد خاطره،از بس روز و شب به یادت بودم و به فکر تو...منی که عشق اولم تو بودی و زیباییِ منحصر به فرد تو در ذهنم نقش بسته،چطور می توانم به کمتر از تو قانع شوم!؟،تو با داشته هایت توقع مرا بالا بردی و حالا حریف این توقع راست کرده نمی شوم.اصلا در کتم فرو نمی رود،که کسی که قدش 170 و اندام باربی و چشمش آبی و زبانش فول،10 سال گیتار می زند،4 سال بسکتبال و 2 سال ژیمناستیک و 12 سال شنا در رزومه دارد و خلاصه فول آپشن است،با من چه کار دارد!؟...تازه با اعتماد به نفس کاذب و ژستی مسخره،از فانتزی هایم برایش بگویم که کاش،چشم و ابرو و موهایت مشکی بود!



 ناامید که می شوم،هرچه فحش بلدم نثارت می کنم.دو نفر که کنار هم راه می روند،یادی از پدر و مادرت می کنم و کسی که تو را در دامنم گذاشت.شوخی که نیست،من تمام حسابی که می کردم روی تو بود،وقتی تو را داشتم،چه نیازی بود که خودم را برای زندگی واقعی آماده کنم!؟...و تو یکباره پشتم را خالی کردی،و رفتنت برای منی که آپشنی جز تو نداشت،یعنی خلاء،یعنی هیچ هیچ هیچ...



همه چیز را برای خودم از دست رفته می بینم،در اوج جوانی احساس پیری دارم.با هرکس که کمی جدی صحبت می کنم،از این غم عمیق،وحشت می کند و باورش نمی شود که این منم،همانی که وقتی پای چرت گویی و فکاهی و طنز باشد،کسی به گردش نمی رسد.می خواهم بدانی،اگر حسش باشد،دل خیلی ها را با همین بی آپشنی می برم و برده ام.چنان بعد رفتنت،تنها شدم که حسش نیست،به چند نفر از دوستان قانعم و آن ها هم هیچ وقت نیستند،یعنی وقتی تو می خواهی نباشند،یعنی هرگز نیستند...



اگر بدانی چند روز پیش تنهایی را با چه کسی پر کردم،حالت تهوع می گیری و حقارتم را به خنده می نشینی!...افتادم به خودزنی،هرجا که میرسم،از احساس ضعف هایم می گویم،از خودم گرفته تا خود تو که روزی جدی ترین موضوع زندگی بودی،تبدیل می شود،به بهانه ای برای خندیدن و خنداندن،خنده به چیزهایی که در تنهایی،چشمانت را داغ می کند و آماده ی اشک ریزی...دیگر چیزی اصالت ندارد و چیز جدی وجود ندارد و هرچه هست مبتذل است و تو هر موضوعی،با هر میزان جدیت که فکر می کنی بگو،تا برایت آنچنان فک بزنم که پس از آن،مثل لطیفه از آن موضوع استفاده کنی...



آدم ها دیگر فرق چندانی برایم ندارند،می توانم اسم هایشان را در ذهنم عوض کنم و با تغییر اسم ها،حسی که به آن ها داشته ام هم،در لحظه عوض شود.بطری را بچرخانم و طرف هرکس افتاد دوستش داشته باشم و با دیگری با تنفر تا کنم.در 5 دقیقه عاشق دختری شوم که با اسمِ "دانشگاه شمال" در روم وارد می شود.ناز دختری چشم مشکی را بکشم،که خودم هم فراموش کنم که فقط دو روز با او چت کردم.وقتی ادای تنگ ها را درآورد،اسمش را تنگ بگذارم و واقعا فکر کنم که دوستش دارم...


مدام منتظر عجیب ترین اتفاقات باشم که شاید این رخوت از بین رود،که وقتی افتاد،دریغ از ذره ای ایجاد تحرک.انتظار مرگ افراد مشهور،رقم خوردن نتایج باور نکردنی در فوتبال،زلزله ی بالای 10 ریشتری که دو سوم جمعیت جهان را ببلعد،به نتیجه نرسیدن مذاکرات سوریه و رو شدن دست اسد،علاقه به هم ریختن تمام نظم ها و نابودی هر مناسبت و رابطه و تعهد و ...





نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ

ای کاش وقتی که دنیات تاریکه،چشمم چراغت شه
ای کاش خاری که کردی توی چشمم تزیین باغت شه
انصافه حالا که یادم نمی افتی،یاد تو باشم من
اما مگه میشه یادت نباشم من،از هم نپاشم من
" داود جمالی "

میزبان : ستاره بود

...همبن چند وقت پیش
نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :