تبلیغات
لیموسن - لیموی من نغمه
لیموسن
بپوش پنجره را ای برهنه ! می ترسم که چشم شور ستاره ترا نظر بزند حسین منزوی
 
چهارشنبه 24 مهر 1392 :: نویسنده : ستاره بود

چیزت را به من نگو،چیزت را به من نده
با پنجره  بخواب،ای سنگ جان من
من روی یاد تو که یله شده بر آسمان،خط می کشم
با من تراوش روزانه ای ست،که در نبود تو تکرار می شود
تقصیر خواب نیست،تقدیر ما تصادفی ست،که به هیچ نمی ارزد
اصلا من بعد اصلا من بد


نغمه جان شاملو را بی خیال،دستت را به من نده،اصلا هیچ چیزت را به من نده و چیزی از خودت به من نگو،به من اعتماد نکن،به این منِ بد...

روی تخت دو نفره ات،تنها بخواب و مثل عادتی که نداری،به هیچ کس عادت نکن،آزاد آزاد باش و بر خود تکیه کن،نه بر پشت من که پر است از شهوتی که تو را مجالی برای تخلیه اش می بیند...نغمه سنگ شو،گل ماندن فایده ای ندارد و ببین که داری پژمرده می شوی و هیچ کس به فلانش نیست...

می خواهم زرنگ کنمت،همانگونه که خواستی،روی ماسه های ساحل دنبالت کنم و از گرگ بودنم کنار لاله گوشت بگویم و دعوتت کنم به گرگ بودن.با هر تماس لبهام روی گردنت،از راحت فراموش شدنت بگویم.با تو از تراوش هایی که با تو یا بی تو جاری می شود،حرف بزنم و بدانی هیچ خبری نیست و این تقدیر مزخرف بود که ما را در مسیر هم قرار داد.نغمه دردت را به من نگو و بفهم چقدر بد می توانم باشم،نهایتش مسکنی هستم برای دردهایت که وقتی نباشم،درد جدیدی می شوم،کنار بی کسی و درد جسم و روحت...




گوشت روی گاز،مشروب روی میز

ما چقدر غریبه شدیم که تو تحریک نمی شوی دیگر

سیگار می کشیو تنت،زیر زیرپوش سفید توریت شناور است

هیچ چیزت را به من نگو،هیچ چیزت را به من نده لطفا

بگذار گمان گندم نگاهت،در ذهن لهجه دار من،با شک به هستی عجین شود


نغمه دلت برایم تنگ نشود و به خاطر من اشک نریز،خیلی زود تمام می شویم برای هم...روزی که دیگر کمرت از یاد بوسه هایم روی پهلویت منفجر نمی شود و خیسِ خیس نمی شوی با خون و آب،از احساس دست هایم روی سینه و شکمت...روزی که سرشار نمی شوم از بوی لیمو با زمزمه ی اسمت،نفس نفس نمی زنم گوشی در دست،برای بغل کردنت با هر پیامی که از تو می رسد...


تصور دوباره ی تو با سیگار در دست،برای فراموش کردنم،با تاب زرد در اتاق تنهایی و بی رها،لذت موقت با تو بودن را تلخ می کند و بدنم از ترس می لرزد،که شوق بوسیدن و بوییدنت را خفه می کند و نمی گویم با تو که چقدر دوستت دارم لیموی من،قلبم دارد از جا در می آید برای عطر موهایت،برای بوسه روی شانه هایت...


با من دردودل نکن،که هرچه بیشتر می گویی،بیشتر خیالاتی می شوی که من با همه فرق دارم...کاش می شد فقط دوستم بداری،فقط دوستت بدارم و پشت گوشی با صدای خنده هایت زنده شوم و از آتش چشمانت بگویم و اینکه چقدر به خوب بودنت نمی آید.از نسبیت جهان و چیزهایی که نسبتا یاد گرفته ام،برایت بگویم.از اینکه هیچ چیز و هیچ کس باقی نمی ماند و به فکر خودت باش و "فایندینگ بروسلی کیلر" نباش و لذت ببر از بودنت،از زیبایی و طراوتی که داری،انقدر چیزهایی که داری را به رخ بکش،که نه من و نه هیچ کس دیگر به گردت نرسد و آخر سر هم مثل آب خوردن،رهایم کنی به حال خودم و مرا در کف خودت بگذاری...




اینجا که شعر هیچ غلطی نمی کند

من هم که مست،کدام شعور؟

ما همه چیز را در مبال خانه جا گذاشتیم


نغمه جان،فانتزی من،اینجا شعرو و حافظو طرحی نو در انداختن و شاملو و ایستاده مردن،خیلی وقت است که مبتذل شده،اینجا باید انزوا را یاد بگیری و بریدن از همه چیز و همه کس .اینجا باید خودت را بمکی تا زنده بمانی و برای خودت مادر باشی و پدر،شوهر باشی و زن،دوست باشی و دشمن،غمخوار خودت باشی و مونس برای خود...هیچ تز و فکری برای اصلاح این وضع تحریکت نکند که امیدی نیست،که خیلی وقت است که همه چیز امتحان شده و هر طرحی قبلا در این مستراح ریده شده...




اطرافمان مشتی خزنده که راه به راه

پوست می اندازند و حقارتشان را

با تصور تخریب ما زنده می کنند

اینجا کسی نمانده که حتی شکایتی کند


خیلی ها دیگر فهمیده اند که هیچ خبری نیست و از هیچ روزنه ای برای بیشتر کندن و بردن و بیشتر لذت بردن،نمی گذرند...فقط گروهی هستند که هویتشان را در حذف و تخریب همه ی هستی به غیر از خودشان می دانند،وقتی راهی برای نجات از این مستراح هستی به مغز چلاقشان نمی رسد،حذف تدریجی همه ی نوع بشر آرزویشان می شود و اسمش را می گذارند نجات هستی از یوغ ظلم!...نغمه حتی شکایت کردن هم خنده دار شده و قدیمی و ابلهانه،نغمه حاضرم دست بعضی ها را ببوسم که فقط حرف نزنند و هرچه گفتند،بگویم حق با شماست!...



هیچ کس بزرگ نیست
هیچ چیز عمیق نیست
هیچ کدام مهم نیستیم دیگر
تنها سکوت سطحی خاک گرفته ی
حجم این کتابهاست که زنده است
زمان دروغ می گوید
تاریخ زنده نیست
مکان توهمیست،که ما در آن س ک س می کنیم


گوشت را خوب باز کن و هر چه زباله داری در ذهنت،برای بیشتر نفس کشیدن از هستی و کم نیاوردن نفس،بیرون بریز،نغمه هیچ کس را در ذهنت بزرگ نبین و او را جایگزین،شعور و احساس خودت نکن و خودت تصمیم بگیر و تجربه کن و سود و ضررت را بسنج،برای گل روی هیچ کس از خودت نگذر و برای خودت زندگی کن و از شر هر چه نمی خواهی خودت را آزاد کن،هیچ چیز آنقدر عمیق نیست که زندگی را تلخ کند و باید زود رد شد و فقط اگر بهانه ای بود برای سود بیشتر،می شود نگاهش کرد و کمی جدی بررسی کرد...


فانتزی من،فکرت را قاضی کن و سراغ کتاب برو از هر نوعش بخوان و ببین که چقدر حصار به دور فکرت آگاهانه و ناخودآگاه کشیده اند که اوایل با خواندن هرکدام،می خواهی جهان و فکرت را با آن بسازی و پیش ببری،و خیال می کنی قبل از آن کتاب هیچ نمی دانستی و حالا همه چیز را می دانی و دیگر فریب نمی خوری،و کتاب بعدی و همین روال...و بالاخره با کنار گذاشتن تمام این ها به یک نتیجه می رسی که فقط خودت هستی و این تویی که معنای هرچیزی و آگاهانه یا ناخودگاه چگونه جهان را ببینی و قضاوت کنی...



تاریخ و زمان و مکان خارج از ذهن تو معنا ندارند،آنقدر ذهنت را انعطاف پذیر کن که در هر مکان و زمان و تاریخی،این تو باشی که برنده ای و زندگی را می مکی...






چیزت را به من نگو
چیزت را به من نگو
چیزت را به من نده
چیزت را به من نده
آرام گریه کن
آرام نعره بزن



باز هم می گویم،وقتی درد داشتی پشتت به خودت گرم باشد و بدان دردودل کردن هیچ فایده ای ندارد و بستگی های تو را به دیگران و حضور مبتذلشان بیشتر می کند و باز هم تو تنهایی و با جسارت و بی واهمه تنهایی را تاب بیاور که شکوهش را استشمام کنی و تا زمانش فرا رسد هم،مثل همیشه آرام روی تختت گریه کن و فریاد هم خواستی،صورتت را روی بالشت بگذار و خیلی آرام نعره بزن و مبادا کسی بشنود و متاسفانه کاری از دست هیچ کس برنمی آید،جز خودت که باید خودکفا شوی...




سوتین سیاه تو سبز می شود،ریشه می دهد
من هم یواشکی در خواب تو راه می روم
انگار نه انگار که نیستیم دیگر



بعد از آن می بینی که حتی برای ارضاء هم به هیچ کس نیاز نداری و با یاد خودت سینه ات سفت می شود و ریشه می دهد و ریشه اش،تو را به نهایت می رساند و من می شوم خاطره ای دور که حتی در خوابت هم مرا راه نمی دهی و این پایان هر قصه ای است،و انگار نه انگار که محسنی بود که وجودش نغمه را آرام می کرد و بلد بود خنده را به لبهای نغمه بیاورد و نغمه خیلی زود دوستش داشت،محسنی که با صدای نغمه شب ها به خواب می رفت و دیدن هر پیامی روی گوشی به شوق اینکه نغمه باشد،ضربان قلبش را بالا می برد و نغمه ای که روحیه بود،اعتماد به نفس بود حضورش،برای محسن و نغمه ای که محسن حسادتش را دوست داشت و حتی همین دوست داشتن ممنوعشان را دوست داشتند،حتی اگر زیر بار ترس بود...




بخند   بپاش   بِشاش   بَشاش





نغمه،فانتزی،لیمو،اوراقی،دست دوم،زن،ممنوع،چشم آتشی،دوستت دارم،به اندازه ی دل دردهای زنانه و انسانی همیشگی که می کشی...نغمه زیر بار نگاهت بودن چه لذتی دارد که لحظه شماری می کنم برایش...




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ

ای کاش وقتی که دنیات تاریکه،چشمم چراغت شه
ای کاش خاری که کردی توی چشمم تزیین باغت شه
انصافه حالا که یادم نمی افتی،یاد تو باشم من
اما مگه میشه یادت نباشم من،از هم نپاشم من
" داود جمالی "

میزبان : ستاره بود

...همبن چند وقت پیش
نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :