تبلیغات
لیموسن - لیمیت لس
لیموسن
بپوش پنجره را ای برهنه ! می ترسم که چشم شور ستاره ترا نظر بزند حسین منزوی
 
شنبه 28 دی 1392 :: نویسنده : ستاره بود

بعضی روزها، بی دلیل حالت خوب است.از صبح که بیدار می شوی،دوست داری فریاد بزنی و شاد باشی.جلوی آینه که می روی،خنده را که از چشمهایت می خواهد بیرون بزند می بینی،خودت را زیباتر از هر روز می یابی.مدل موهایت کاملا اتفاقی همان است که می خواهی و لباس که می پوشی،قشنگ بر تنت می نشیند و احساس می کنی که خیلی دوست داشتنی هستی و بدجور به خودت عشق می ورزی.


کلی اعتماد به نفس ذخیره شده در وجودت کشف می کنی که دیروز از آن غافل بودی.در خیابان که راه می روی،شوق دویدن داری و صورت خندانت،انگار مورد توجه بقیه است و راضی از این جلب توجه،می خواهی به تک تک عابرین بگویی،دوستشان داری و زندگی چه زیباست.به دوستانت که می رسی،حرف ها و تعریف هایشان،مویدی می شود بر این احساسات قشنگ و بیش از پیش،بر خودت می بالی.



آن روز گل سر سبد جمع های دوستانه می شوی،بسته به هر موقعیت،کلی سوژه ی خنده دار می آفرینی.لطیفه هایی که به یاد می آوری برای بازگویی،بیشتر از همه خودت را غافلگیر می کند.همه از پیر و جوان،با حضورت سیراب می شوند.اگر اتفاقا آن روز باب آشنایی با فردی جدید باشد،ممکن نیست تو را فراموش کند و تبدیل می شوی به فردی خاص در ناخودآگاهش.


نیل به اهدافی که برای زندگی ترسیم کرده ای،آن چنان سهل می آید،که می مانی اول از کجا شروع کنی.حس خوب مشاوره دادن به دیگران،گریبانت را می گیرد و مسئولیتی که در این قبال حس می کنی،تو را وادار به صحبت هایی می کند،که در هیچ کتاب و فیلمی نظیرش را ندیدی،و تحیر و سراپا گوش بودن مراجعین،برایت امری عادی می شود.


آدم ها و مشکلاتی که روزهای دیگر،مکان مناسب تری،جز اعصاب شما،برای پیاده روی نمی یافتند،می شوند موضوع کار شما،و روی باز شما برای پذیرش و مذاکره جهت رفعشان،آن ها را وادار به تسلیم برابر شما می کند،و قهرمان بودن،کم ترین حسی است که سراغ شما در این مواقع می آید.و خلاصه آن روز هیچ کس و هیچ چیز-نه این که نخواهد-توانایی رنجاندن شما را ندارد.


ناگهان،چیزی را به یاد می آوری که قدرتش به طور باور نکردنی،بر این حس خوب،با این همه یال و کوپال،می چربد.این که چه بسیار روزهایی که با این ویژگی ها و حس ها آمد و رفت،تو همچنان از جایی که هستی اندک تکانی نخوردی و با این سرعت پیشرفت دنیا و اطرافیان،عقب گرد هم داشته ای.


بردلی کوپر را در فیلم لیمیت لس به یاد می آوری،که شاید با الگو قرار دادنش،این حس را تداوم بخشی،و بی حد و مرز شوی و در محدوه ی این حس گذرا اسیر نباشی.و هرچه بیشتر فکر می کنی،فکرت به جایی نمی رسد و یقین می کنی که این تخصص،در انحصار هالیوود است که چنین حماسه هایی بیافریند.و باید هم چنان در انتظار قورباغه ات باشی،که روزی قورتش دهی.


بعد از چند وقت که این روزهای بسیار شیرین،با این افکار،به تلخی گرایید،عاقلانه ترین راه را که قربانی کردن این افکار است،می یابی،برای غنیمت شمردن لحظه.پس به موقتی بودن و بی ثمر بودنش نمی اندیشی و تا هرجا که بلیط آن روز اعتبار دارد،نهایت لذت و استفاده را می بری.فردا روز دیگریست و زندگی واقعی شروع می شود و امروز مال من است و لذت گم شده ی دیگر روزها را باید در آن جستجو کنم.


خوش به حالت ادی مورا (بردلی کوپر)...





نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ

ای کاش وقتی که دنیات تاریکه،چشمم چراغت شه
ای کاش خاری که کردی توی چشمم تزیین باغت شه
انصافه حالا که یادم نمی افتی،یاد تو باشم من
اما مگه میشه یادت نباشم من،از هم نپاشم من
" داود جمالی "

میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :