تبلیغات
لیموسن - احساس خوب کمی خودکشی
لیموسن
بپوش پنجره را ای برهنه ! می ترسم که چشم شور ستاره ترا نظر بزند حسین منزوی
 
شنبه 28 دی 1392 :: نویسنده : ستاره بود
دیگر نمی شود کاری کرد،وقتی خودت باورت شد بی همه چیزی،بعد آن از دست دوست و دشمن کاری ساخته نیست برای نجات توی بی همه چیز.جانوری سیری ناپذیر،که از درون تمامت را می بلعد و هر لحظه بیشتر احساس خالی بودن و هیچ بودن می کنی و در خود چیزی نمی یابی که دیگری دوستت بدارد و از این دوست داشته نشدن،آنقدر منفجر می شوی که دیگر جایی برای انفجار از تو باقی نماند.اما همچنان توقع دوست داشته شدن داری،اما راهی و دلیلی برای کسی که دوستت داشته باشد،عملا وجود ندارد و نتیجه این دور باطل می شود اینکه،همیشه خشمی نهفته داشته باشی از همه  که نمی گذارد در چهره بهترین دوستت و چشمانش نگاه کنی و بگویی دوستش داری،این دوست داشتن یک طرفه را حقارتی می بینی عجیب و حتی با بقیه که گفتگو می کنی نگاهشان نمی کنی...




تنفر داری از تصویر خودت در آینه که می خواهی خطاب به او فریاد بزنی:"که تو را چه به آراسته بودن!؟گمشو برو که حالم را به هم میزنی بی وجود"،بین صفر و صد روحیه ات فاصله چندانی نیست ،قهقهه که می زنی هم غمگینی،خودآگاهت که فراموش می کند این جانور را،حالت کمی خوب است و ناخودآگاهت که بو می برد از عرش به فرش می آیی و کوچکترین بهانه مثل بدقولی یک دوست چنان رو حیه ات را می کشد،که می شوی مثل یک فرزند مرده و حتی بدتر که او می تواند ناله کند و زار بزند،اما تو باید خونسرد جلوه کنی،چیزی برای کسی نداشتی که حالا نازت را بخرند،پس شخصیت داشته باشی باید...




آنقدر پیش خودت کوچک می شوی که همه را بزرگ می بینی و جدی،بی آن که جدی گرفته شوی،نمی دانی که این حالت ها به تربیت مزخرف خانواده بر می گردد یا جامعه یا چیز دیگر،نمی دانی که چرا هیچگاه اعتماد به نفس نداشته ای!؟،نمی دانی چرا ناخودآگاه کسی که سکوت می کند یا که ظاهر زیبایی دارد را فهمیده و بزرگ می بینی و در حضورش کم می شوی و شرمگین!؟،حتی وقتی صدبار ثابت شده که اشتباه می کنی و هیچ خبری نیست،بغضت می گیرد که این همه کرم در مغزت چگونه وارد شده!؟،هیچ کس نیست به داد یک بی همه چیز برسد و خودت نمی دانی که چگونه بی همه چیز نباشی دیگر.فقط مجبوری عادی جلوه کنی که این تنهایی به عمق خیلی بالا را با حضور سطحی چند نفری که اطرافت به هر دلیلی هستند،سر کنی...





دنبال ویترین می گردی که خودت را به خودت ثابت کنی و نشان دهی اگر موقعیت باشد می توانی.گاهی شل می گیری،خودت را مجبور به بی خیال شدن این جانور می کنی تا شروعی دوباره داشته باشی،اما جانوری که در خودت هست فرار از او محال،که هر شکست،بر دهشتناکی جانور و جان خواریش می افزاید و تلاش بعدی را به زمان نامعلوم موکول می کند و خالی خالی خالی می شوی از هر چیز...




خالی خالی شدی،کف گیر انگیزه ات برای ادامه به ته دیگ خورده،در این شرایط فقط دیگر نبودن و وجود نداشتن ارضایت می کند،چنان شهوتی از دیدن تیغ در دستت در حمام و تن لختت و رگ مچت در تو زبانه می کشد که چشمانت را خمار می کند و لبخندی از نهایت لذت بر لبت نقش می زند که تنها با تماشای  جاری سرخی خون روی سفیدی فرش حمام،فرو کش می کند و به انزال آخرین می رساندت....




حالا که نه می توانی عشق بورزی،نه تنها باشی،نه معشوق باشی،نه آرزو داشته باشی،وقتی خانوادت بود و نبودشان یکیست،وقتی معدود دوستانت را هم عملا از دست می دهی،وقتی تمام استعدادهایت در حد بالقوه خواهد ماند،وقتی هیچگاه نخواهی فهمید که اصلا استعدادی داشتی یا نه؟!،وقتی قرار بر این است که همیشه با این جانور هم بستر باشی و یک موجود عقده ای و خشمگین باشی و بی فایده،پر از استرس و تشویش و سرکوب خواسته ها،تحمیل ناخواسته ها،حال که هیچ چیز در دست تو نیست و همه چیز و همه کس در نوع زندگییت بیشتر از خودت تاثیر گذارند و آن ها برایت تصمیم می گیرند...پس لطفا نباش و کاری دست خودت بده و یک بلا بر سر خودت بیار،واگرنه به شدت دنبال انگیزه باش برای ماندن،که برای نماندن انگیزه فروان است و یا که از ترس با حقارت مثل سگ با هر جان کندنی است نفس بکش و همیشه زیر دست باش و بازیچه و هیچ و بی همه چیز...



مرداب

میون یه دشت لخت زیر خورشید كویر
        مونده یك مرداب پیر توی دست خاك اسیر
منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام
    داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام


من همونم كه یه روز می خواستم دریا بشم
می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم

آرزو داشتم برم تا به دریا برسم

شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم



اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر
 اما از بخت سیام راهم افتاد به كویر

چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام یه چاله كند



توی چاله افتادم خاك منو زندونی كرد
آسمونم نبارید اونم سرگرونی كرد

حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون
     یه طرف میرم تو خاك یه طرف به آسمون



خورشید از اون بالاها زمینم از این پایین
 هی بخارم می كنن زندگیم شده همین
با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم
سرنوشتم همینه من اسیر زمینم



هیچی باقی نیست ازم لحظه های آخره
خاك تشنه همینم داره همراش می بره

            خشك میشم تموم میشم فردا كه خورشید میاد
شن جامو پر می كنه كه میاره دست باد



لیمو جان این روزها به خصوص فردا بر تو مبارک




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ

ای کاش وقتی که دنیات تاریکه،چشمم چراغت شه
ای کاش خاری که کردی توی چشمم تزیین باغت شه
انصافه حالا که یادم نمی افتی،یاد تو باشم من
اما مگه میشه یادت نباشم من،از هم نپاشم من
" داود جمالی "

میزبان : ستاره بود

...همبن چند وقت پیش
نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :