تبلیغات
لیموسن - جناب سروان
لیموسن
بپوش پنجره را ای برهنه ! می ترسم که چشم شور ستاره ترا نظر بزند حسین منزوی
 
دوشنبه 17 آذر 1393 :: نویسنده : ستاره بود
نه جناب سروان،دلم اصلا برای تو تنگ نیست،اینکه نفس تنگی می گیرم و گاهی انگار قلبم را فشار می دهند،ربطی به نبودت ندارد،لابد برای چند نخ سیگاری است که گاهی می کشم و آسمی  که در ارثمان هست....


تا وقتی دلیل علمی و منطقی برای توجیه حال و روزم و احساسم به تو وجود دارد،چه لزومی دارد که باور کنم دوستت دارم و هرگز کسی برایم تو نمی شود!؟،نه جانم،فقط از زور تنهایی است،خودت که می دانی عادت مردم ماست که در گذشته و خاطرات زندگی کنند...


آن شب هم که در مسیر از شهر تو گذشتم و زل زده بودم به چراغ های شهری که می دانستم،تو دیگر در آن نیستی،هوایت و آرزوی داشتنت چشمانم را پر کرده بود،کاملا عادی و طبیعی بود، که شب بود و اتوبوس و جاده و شادمهر که ترکیب این ها خود به خود بغض آور است،ربطی به تو و آن شهر نداشت...




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ

ای کاش وقتی که دنیات تاریکه،چشمم چراغت شه
ای کاش خاری که کردی توی چشمم تزیین باغت شه
انصافه حالا که یادم نمی افتی،یاد تو باشم من
اما مگه میشه یادت نباشم من،از هم نپاشم من
" داود جمالی "

میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :