تبلیغات
لیموسن - مطالب بهمن 1392
لیموسن
بپوش پنجره را ای برهنه ! می ترسم که چشم شور ستاره ترا نظر بزند حسین منزوی
 
شنبه 19 بهمن 1392 :: نویسنده : ستاره بود
کدامش عاقلانه است؟!،اینکه پا روی تمام استدلال های این چند سال بگذارم که پا به پای من جان گرفتند و پیش چشمانم استخوان ترکاندند،یا اینکه گور بابای احساسی کنم که گهگاه با دیدن صحنه ای در من می شورد و از شوق آغوشت اشک را در چشمانم منفجر می کند و بی آنکه بخواهم از گوشه چشمم به بیرون می پاشد.وقتی هانیه را در دهلیز می بینم و لذت دوست داشتن زنی چون او،بغض آلود می کندم در پیش چشم پرده ی رویا،سینما.حسرت بوییدن کری مولیگانِ ناز در قالب سیسی و دیزی،که می ارزد تمام اعتقاد و منطق را برای چشم معصومش به لجن کشید و پیش همه محکوم شد به سست عنصری و بی عزتی؛آی آی که چه معنا دارد عزت؟!،وقتی فقط یک بار پشت خط سیسی باشد که از ته دل به تو می گوید:آی لا یو،آی لاو یو...




اصلا تو هانیه برای من،یا بالاتر،کری مولیگان؛بر فرض نا ممکن و محال عقلی،خیال کن من هم مایکل فاسبندر یا دیکاپریو!،اما چطور می شود این اوهام را جدی گرفت و عشق راباور کرد وقتی واقعیت اطراف،مثل چیز خر در آنجایت فرو رفته و از معده ات سر بر آورده؟!،وقتی پیش از آنکه و بیش از آنکه تصور کنی،از هم خسته شده اند و حتی اگر باهم مانده اند هم نه از روی تحمل که مثل روز و شب شده اند با هم که چنان برنامه ریخته اند که اصلا با هم تقابل نداشته باشند،نبینند همدیگر را و نهایتش با برداشت آزاد فانتزی از هم و چند نوستالژی و خاطره ی خوش،پیش می روند...






به قول عسل:"جون مادرت نخواااه"از من که باور کنم ما بقیه فرق داریم و همه چیز به خود آدم بستگی دارد،که با تجربه ثابت شده که همه این کاره اند مگر خلافش ثابت شود،و تنها مشکل نبود مکان است!!،که خیلی راحت شده مخ زدن،یا بهتر بگویم که خسته شده اند از وفای بیهوده و بی پایه،که خودشان می خواهند مخشان زده شود.چه تضمینی داری برای من که همیشه اینگونه دوستت داشته باشم!؟،وقتی نخواستمت دیگر،نخواستیم دیگر که حداقل من مرد غرامتش نیستم...




هلو می گفت تمام ابراز علاقه هایت به من از روی کرم دخترانه بوده و این سلاح شماست،خودت گفتی اعتماد نکنم به جنست،ریحانه و لیوزا هم می خندیدند وقتی از تو و حرف هایت می گفتم برایشان و آن چنان مطمئن بودند که خیال می کردم وسط یک بازی بزرگ،یک مهره ی بی ارزشم،بیا خیال کنیم همه ی این ها توهم است و تو مرا دوست داری از لایه ی دهم قلبت،و دوستت دارم به اندازه ی همان شب ها که از دوریت پای چت از تو می گفتم برای لیوزا و هلو و حقیرانه اشک می ریختم؛اما دوامش را آیا تو می خواهی امضا کنی!؟ می توانی دلم را قرص کنی که روزی فرا نمی رسد که داغ تنفر و خستگی از تو را با فرار از خانه و بازگشت به حال و هوای تجرد خنک کنم!؟،از اینگونه زندگی ها و آدم ها،بی سواد و با سواد،روشن فکر و سنتی و کوردل،مذهبی و ملحد،مدرن و کلاسیک،قدیمی و جدید،باهوش و احمق،عقلایی و عاشقانه،اینقدر مثال دارم که توضیح بیشتر،حماقت است...






روزی که زیستن در تک تک لایه های قلبت را تجربه کردم،روزی که بر جغرافیای تنت،ناشناخته ای نمانده که کشف کنم،روزی که مختصات تمام خال های بدنت را می توانی از من بپرسی در کورترین نقطه ی دشت ها و قله های سرزمین اندامت،روزی که پوزیشنی نمانده برای اجرا،روزی که دیگر بکارتی در وجودت نیست برای کاویدن،روزی که اینور ابرها که باشی هم دل من تورو نمی خواد،روزی که تحمل لوس بازی ها و حرف های بی سروتهت می شود بلیط ورود به تخت دو نفره،روزی که از برای حفظ زندگیت!حامله می شوی که پایه های گه زندگی را مستحکم کنی،به توصیه ی مادرت تا کندن و حذفت برایم سخت تر شود،روزی که فرزند که گلی بود از گل های بهشت،حیوان خانگیست عملا برای اینکه هدفی مشترک هم این وسط داشته باشیم که سرمان گرم باشد و فحش یادش بدهیم و بخندیم،بگذاریمش مهد یا قرص خواب بخورانیمش تا گاهی به خودمان برسیم و شرش را کم کنیم،روزی که هیچ اتفاقی برایمان جدید نیست،روزی که تنوع دلمان می خواهد و پاسوز قراردادمان هستیم و زیرآبی و اشتیاقش به جانمان می افتد،که هرکس باهوش تر و بااستعدادتر،کام رواتر که این بهترین شکلش است،واگرنه مثل سگ باید مدام پاسبان هم باشیم،به هر نر و ماده ای حسادت کنیم و هر کنش و واکنشی شکی را مشتعل می کند که عمر را می سوزاند...






منتظر باش تا سیراب شوم از همان موردی که می دانی،اصلا شاید تمام این احساسات از عقده و عطش آن سرچشمه می گیرد،اگر بعد از آن هم خواستمت،به سوی تو به طرف کوی تو سپیده دم آیم،واگرنه فکر نمی کنم چیزی داشته باشی برای من که محسن،حسین و کاظم نداشته باشند،جز خلا همان مورد که با هرکسی می تواند پر شود،پس نیازی به ازدواج یا تعهد به یک نفر با این همه دردسر و مسئولیت محدودیت و تشویش ندارم،فقط کاش می شد یک بار دوماه اول ازواج را تجربه کنم،که انگار شیرین باید باشد!!





من زخمهای بی نظیری به تن دارم اما
تو مهربان ترینشان بودی
عمیق ترینشان
عزیزترین شان
بعد از تو آدم ها
تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم
که هیچ کدامشان
به پای تو نرسیدند
به قلبم نرسیدند
بعد از تو آدم ها
تنها خراش های کوچکی بودند
که تو را از یادم ببرند، اما نبردند
تو بعد از هر زخم تازه ای دوباره باز می گردی
و هر بار
عزیزتر از پیش
هر بار عمیق تر .

 "رویا شاه حسین زاده"



من:کاظم یه صحنه ی عاشقانه توصیف کن،نهایت صحنه ای که می تونی تصور کنی که رمانتیک باشه.


کاظم:یه کلبه باشه که پشتش جنگل و جلوش دریا،من و عشقم کنار دریا بغل هم آتیش درست کردیم و حرف می زنیم.


کاظم:تو چی؟


من:الان اون زنگ بزنه به موبایلم!



پ.ن:کلیت این مطلب مخاطب خاص ندارد،صرفا بیان عقیده ای بود با برخی مصادیق واقعی.





نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 14 بهمن 1392 :: نویسنده : ستاره بود
حال مطلب نوشتن هم ندارم،کپی پیست می کنم بدون هیچ اضافه ای...



صحبت از عاشق بودن نیست


می روم

بغض خواهیکرد
اشکها خواهیریخت
غصهها خواهیخورد
نفرینم خواهیکرد
دوستترم خواهیداشت
یک شب فراموشم می
کنی
فردایش به یادت خواهم آمد
عاشقتر خواهیشد
امید خواهیداشت
چشم به راه خواهیبود
و یک روز
یک روز خیلیبد
رفتنم را، برای همیشه، باور خواهیکرد
ناامید خواهی شد
و من برایت چیزی خواهم شد
مثل یک خاطر ه ی دور
تلخ و شیرین ولیدور ... خیلیدور
و من در تمام این مدت
غصهها خواهم خورد
اشکها خواهم ریخت
خودم را نفرین خواهم کرد
تمام لحظهها به یادت خواهم بود
و امید خواهم داشت به پایداری عشق
و رفتن را چیزی جز عاشق ماندن نخواهم دانست
نخواهی فهمید 
درکم نخواهی کرد
صحبت از عاشق بودن نیست... صحبت از عاشق ماندن است.


(گاهی برای اثبات عشق باید رفت ... خودم از رفته گانم ...)


"نیکی فیروز کوهی"




نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ

ای کاش وقتی که دنیات تاریکه،چشمم چراغت شه
ای کاش خاری که کردی توی چشمم تزیین باغت شه
انصافه حالا که یادم نمی افتی،یاد تو باشم من
اما مگه میشه یادت نباشم من،از هم نپاشم من
" داود جمالی "

میزبان : ستاره بود

...همبن چند وقت پیش
نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :