تبلیغات
لیموسن - مطالب مهر 1392
لیموسن
 
چهارشنبه 24 مهر 1392 :: نویسنده : ستاره بود

چیزت را به من نگو،چیزت را به من نده
با پنجره  بخواب،ای سنگ جان من
من روی یاد تو که یله شده بر آسمان،خط می کشم
با من تراوش روزانه ای ست،که در نبود تو تکرار می شود
تقصیر خواب نیست،تقدیر ما تصادفی ست،که به هیچ نمی ارزد
اصلا من بعد اصلا من بد


نغمه جان شاملو را بی خیال،دستت را به من نده،اصلا هیچ چیزت را به من نده و چیزی از خودت به من نگو،به من اعتماد نکن،به این منِ بد...

روی تخت دو نفره ات،تنها بخواب و مثل عادتی که نداری،به هیچ کس عادت نکن،آزاد آزاد باش و بر خود تکیه کن،نه بر پشت من که پر است از شهوتی که تو را مجالی برای تخلیه اش می بیند...نغمه سنگ شو،گل ماندن فایده ای ندارد و ببین که داری پژمرده می شوی و هیچ کس به فلانش نیست...

می خواهم زرنگ کنمت،همانگونه که خواستی،روی ماسه های ساحل دنبالت کنم و از گرگ بودنم کنار لاله گوشت بگویم و دعوتت کنم به گرگ بودن.با هر تماس لبهام روی گردنت،از راحت فراموش شدنت بگویم.با تو از تراوش هایی که با تو یا بی تو جاری می شود،حرف بزنم و بدانی هیچ خبری نیست و این تقدیر مزخرف بود که ما را در مسیر هم قرار داد.نغمه دردت را به من نگو و بفهم چقدر بد می توانم باشم،نهایتش مسکنی هستم برای دردهایت که وقتی نباشم،درد جدیدی می شوم،کنار بی کسی و درد جسم و روحت...




گوشت روی گاز،مشروب روی میز

ما چقدر غریبه شدیم که تو تحریک نمی شوی دیگر

سیگار می کشیو تنت،زیر زیرپوش سفید توریت شناور است

هیچ چیزت را به من نگو،هیچ چیزت را به من نده لطفا

بگذار گمان گندم نگاهت،در ذهن لهجه دار من،با شک به هستی عجین شود


نغمه دلت برایم تنگ نشود و به خاطر من اشک نریز،خیلی زود تمام می شویم برای هم...روزی که دیگر کمرت از یاد بوسه هایم روی پهلویت منفجر نمی شود و خیسِ خیس نمی شوی با خون و آب،از احساس دست هایم روی سینه و شکمت...روزی که سرشار نمی شوم از بوی لیمو با زمزمه ی اسمت،نفس نفس نمی زنم گوشی در دست،برای بغل کردنت با هر پیامی که از تو می رسد...


تصور دوباره ی تو با سیگار در دست،برای فراموش کردنم،با تاب زرد در اتاق تنهایی و بی رها،لذت موقت با تو بودن را تلخ می کند و بدنم از ترس می لرزد،که شوق بوسیدن و بوییدنت را خفه می کند و نمی گویم با تو که چقدر دوستت دارم لیموی من،قلبم دارد از جا در می آید برای عطر موهایت،برای بوسه روی شانه هایت...


با من دردودل نکن،که هرچه بیشتر می گویی،بیشتر خیالاتی می شوی که من با همه فرق دارم...کاش می شد فقط دوستم بداری،فقط دوستت بدارم و پشت گوشی با صدای خنده هایت زنده شوم و از آتش چشمانت بگویم و اینکه چقدر به خوب بودنت نمی آید.از نسبیت جهان و چیزهایی که نسبتا یاد گرفته ام،برایت بگویم.از اینکه هیچ چیز و هیچ کس باقی نمی ماند و به فکر خودت باش و "فایندینگ بروسلی کیلر" نباش و لذت ببر از بودنت،از زیبایی و طراوتی که داری،انقدر چیزهایی که داری را به رخ بکش،که نه من و نه هیچ کس دیگر به گردت نرسد و آخر سر هم مثل آب خوردن،رهایم کنی به حال خودم و مرا در کف خودت بگذاری...




اینجا که شعر هیچ غلطی نمی کند

من هم که مست،کدام شعور؟

ما همه چیز را در مبال خانه جا گذاشتیم


نغمه جان،فانتزی من،اینجا شعرو و حافظو طرحی نو در انداختن و شاملو و ایستاده مردن،خیلی وقت است که مبتذل شده،اینجا باید انزوا را یاد بگیری و بریدن از همه چیز و همه کس .اینجا باید خودت را بمکی تا زنده بمانی و برای خودت مادر باشی و پدر،شوهر باشی و زن،دوست باشی و دشمن،غمخوار خودت باشی و مونس برای خود...هیچ تز و فکری برای اصلاح این وضع تحریکت نکند که امیدی نیست،که خیلی وقت است که همه چیز امتحان شده و هر طرحی قبلا در این مستراح ریده شده...




اطرافمان مشتی خزنده که راه به راه

پوست می اندازند و حقارتشان را

با تصور تخریب ما زنده می کنند

اینجا کسی نمانده که حتی شکایتی کند


خیلی ها دیگر فهمیده اند که هیچ خبری نیست و از هیچ روزنه ای برای بیشتر کندن و بردن و بیشتر لذت بردن،نمی گذرند...فقط گروهی هستند که هویتشان را در حذف و تخریب همه ی هستی به غیر از خودشان می دانند،وقتی راهی برای نجات از این مستراح هستی به مغز چلاقشان نمی رسد،حذف تدریجی همه ی نوع بشر آرزویشان می شود و اسمش را می گذارند نجات هستی از یوغ ظلم!...نغمه حتی شکایت کردن هم خنده دار شده و قدیمی و ابلهانه،نغمه حاضرم دست بعضی ها را ببوسم که فقط حرف نزنند و هرچه گفتند،بگویم حق با شماست!...



هیچ کس بزرگ نیست
هیچ چیز عمیق نیست
هیچ کدام مهم نیستیم دیگر
تنها سکوت سطحی خاک گرفته ی
حجم این کتابهاست که زنده است
زمان دروغ می گوید
تاریخ زنده نیست
مکان توهمیست،که ما در آن س ک س می کنیم


گوشت را خوب باز کن و هر چه زباله داری در ذهنت،برای بیشتر نفس کشیدن از هستی و کم نیاوردن نفس،بیرون بریز،نغمه هیچ کس را در ذهنت بزرگ نبین و او را جایگزین،شعور و احساس خودت نکن و خودت تصمیم بگیر و تجربه کن و سود و ضررت را بسنج،برای گل روی هیچ کس از خودت نگذر و برای خودت زندگی کن و از شر هر چه نمی خواهی خودت را آزاد کن،هیچ چیز آنقدر عمیق نیست که زندگی را تلخ کند و باید زود رد شد و فقط اگر بهانه ای بود برای سود بیشتر،می شود نگاهش کرد و کمی جدی بررسی کرد...


فانتزی من،فکرت را قاضی کن و سراغ کتاب برو از هر نوعش بخوان و ببین که چقدر حصار به دور فکرت آگاهانه و ناخودآگاه کشیده اند که اوایل با خواندن هرکدام،می خواهی جهان و فکرت را با آن بسازی و پیش ببری،و خیال می کنی قبل از آن کتاب هیچ نمی دانستی و حالا همه چیز را می دانی و دیگر فریب نمی خوری،و کتاب بعدی و همین روال...و بالاخره با کنار گذاشتن تمام این ها به یک نتیجه می رسی که فقط خودت هستی و این تویی که معنای هرچیزی و آگاهانه یا ناخودگاه چگونه جهان را ببینی و قضاوت کنی...



تاریخ و زمان و مکان خارج از ذهن تو معنا ندارند،آنقدر ذهنت را انعطاف پذیر کن که در هر مکان و زمان و تاریخی،این تو باشی که برنده ای و زندگی را می مکی...






چیزت را به من نگو
چیزت را به من نگو
چیزت را به من نده
چیزت را به من نده
آرام گریه کن
آرام نعره بزن



باز هم می گویم،وقتی درد داشتی پشتت به خودت گرم باشد و بدان دردودل کردن هیچ فایده ای ندارد و بستگی های تو را به دیگران و حضور مبتذلشان بیشتر می کند و باز هم تو تنهایی و با جسارت و بی واهمه تنهایی را تاب بیاور که شکوهش را استشمام کنی و تا زمانش فرا رسد هم،مثل همیشه آرام روی تختت گریه کن و فریاد هم خواستی،صورتت را روی بالشت بگذار و خیلی آرام نعره بزن و مبادا کسی بشنود و متاسفانه کاری از دست هیچ کس برنمی آید،جز خودت که باید خودکفا شوی...




سوتین سیاه تو سبز می شود،ریشه می دهد
من هم یواشکی در خواب تو راه می روم
انگار نه انگار که نیستیم دیگر



بعد از آن می بینی که حتی برای ارضاء هم به هیچ کس نیاز نداری و با یاد خودت سینه ات سفت می شود و ریشه می دهد و ریشه اش،تو را به نهایت می رساند و من می شوم خاطره ای دور که حتی در خوابت هم مرا راه نمی دهی و این پایان هر قصه ای است،و انگار نه انگار که محسنی بود که وجودش نغمه را آرام می کرد و بلد بود خنده را به لبهای نغمه بیاورد و نغمه خیلی زود دوستش داشت،محسنی که با صدای نغمه شب ها به خواب می رفت و دیدن هر پیامی روی گوشی به شوق اینکه نغمه باشد،ضربان قلبش را بالا می برد و نغمه ای که روحیه بود،اعتماد به نفس بود حضورش،برای محسن و نغمه ای که محسن حسادتش را دوست داشت و حتی همین دوست داشتن ممنوعشان را دوست داشتند،حتی اگر زیر بار ترس بود...




بخند   بپاش   بِشاش   بَشاش





نغمه،فانتزی،لیمو،اوراقی،دست دوم،زن،ممنوع،چشم آتشی،دوستت دارم،به اندازه ی دل دردهای زنانه و انسانی همیشگی که می کشی...نغمه زیر بار نگاهت بودن چه لذتی دارد که لحظه شماری می کنم برایش...




نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 6 مهر 1392 :: نویسنده : ستاره بود
نگو که انتظار داری به پایت بیفتم که مرا ببخشی!؟...نه آشغال جان.آن دوره ی حماقتم بود که سراغم آمدی،از عشق پاک گفتی و من ابله گونه باور کردم که صداقت ارزش است،که ملاک صفای دل است.دلم از این می سوزد که حتی دست هم بهت نزدم.خوب نقش تنگ را بازی کردی و حالا می بینم که عجب پتیاره ای بودی؛من هلویی چون تو را،به لبخند رضایت تو فروختم.مثل سگ پشیمانم که تو را تجربه ی اول خود نکردم.راست گفت که منگولم،که نمودند و خوردند و بردند، منِ دکتر پر از حس گناه بودم،از اینکه شب ها،با یاد چشمانت خوابم می برد!...



جر خورد خاطره،از بس روز و شب به یادت بودم و به فکر تو...منی که عشق اولم تو بودی و زیباییِ منحصر به فرد تو در ذهنم نقش بسته،چطور می توانم به کمتر از تو قانع شوم!؟،تو با داشته هایت توقع مرا بالا بردی و حالا حریف این توقع راست کرده نمی شوم.اصلا در کتم فرو نمی رود،که کسی که قدش 170 و اندام باربی و چشمش آبی و زبانش فول،10 سال گیتار می زند،4 سال بسکتبال و 2 سال ژیمناستیک و 12 سال شنا در رزومه دارد و خلاصه فول آپشن است،با من چه کار دارد!؟...تازه با اعتماد به نفس کاذب و ژستی مسخره،از فانتزی هایم برایش بگویم که کاش،چشم و ابرو و موهایت مشکی بود!



 ناامید که می شوم،هرچه فحش بلدم نثارت می کنم.دو نفر که کنار هم راه می روند،یادی از پدر و مادرت می کنم و کسی که تو را در دامنم گذاشت.شوخی که نیست،من تمام حسابی که می کردم روی تو بود،وقتی تو را داشتم،چه نیازی بود که خودم را برای زندگی واقعی آماده کنم!؟...و تو یکباره پشتم را خالی کردی،و رفتنت برای منی که آپشنی جز تو نداشت،یعنی خلاء،یعنی هیچ هیچ هیچ...



همه چیز را برای خودم از دست رفته می بینم،در اوج جوانی احساس پیری دارم.با هرکس که کمی جدی صحبت می کنم،از این غم عمیق،وحشت می کند و باورش نمی شود که این منم،همانی که وقتی پای چرت گویی و فکاهی و طنز باشد،کسی به گردش نمی رسد.می خواهم بدانی،اگر حسش باشد،دل خیلی ها را با همین بی آپشنی می برم و برده ام.چنان بعد رفتنت،تنها شدم که حسش نیست،به چند نفر از دوستان قانعم و آن ها هم هیچ وقت نیستند،یعنی وقتی تو می خواهی نباشند،یعنی هرگز نیستند...



اگر بدانی چند روز پیش تنهایی را با چه کسی پر کردم،حالت تهوع می گیری و حقارتم را به خنده می نشینی!...افتادم به خودزنی،هرجا که میرسم،از احساس ضعف هایم می گویم،از خودم گرفته تا خود تو که روزی جدی ترین موضوع زندگی بودی،تبدیل می شود،به بهانه ای برای خندیدن و خنداندن،خنده به چیزهایی که در تنهایی،چشمانت را داغ می کند و آماده ی اشک ریزی...دیگر چیزی اصالت ندارد و چیز جدی وجود ندارد و هرچه هست مبتذل است و تو هر موضوعی،با هر میزان جدیت که فکر می کنی بگو،تا برایت آنچنان فک بزنم که پس از آن،مثل لطیفه از آن موضوع استفاده کنی...



آدم ها دیگر فرق چندانی برایم ندارند،می توانم اسم هایشان را در ذهنم عوض کنم و با تغییر اسم ها،حسی که به آن ها داشته ام هم،در لحظه عوض شود.بطری را بچرخانم و طرف هرکس افتاد دوستش داشته باشم و با دیگری با تنفر تا کنم.در 5 دقیقه عاشق دختری شوم که با اسمِ "دانشگاه شمال" در روم وارد می شود.ناز دختری چشم مشکی را بکشم،که خودم هم فراموش کنم که فقط دو روز با او چت کردم.وقتی ادای تنگ ها را درآورد،اسمش را تنگ بگذارم و واقعا فکر کنم که دوستش دارم...


مدام منتظر عجیب ترین اتفاقات باشم که شاید این رخوت از بین رود،که وقتی افتاد،دریغ از ذره ای ایجاد تحرک.انتظار مرگ افراد مشهور،رقم خوردن نتایج باور نکردنی در فوتبال،زلزله ی بالای 10 ریشتری که دو سوم جمعیت جهان را ببلعد،به نتیجه نرسیدن مذاکرات سوریه و رو شدن دست اسد،علاقه به هم ریختن تمام نظم ها و نابودی هر مناسبت و رابطه و تعهد و ...





نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :