تبلیغات
لیموسن - مطالب آذر 1392
لیموسن
بپوش پنجره را ای برهنه ! می ترسم که چشم شور ستاره ترا نظر بزند حسین منزوی
 
پنجشنبه 14 آذر 1392 :: نویسنده : ستاره بود
آهای بانوی آپارتمان مرکزی،قسم به آره گفتن های کوتاه و سریعت،قسم به شرمی که در آن بود،وقتی تمکین می کردی حرف های مثبت 18 مرا،که دوستت دارم اندازه ی تمام پیام هایی که در جهان فرستاده شده و اندازه ی هر نغمه ای که بویی از دوست داشتن داشته.سکوتم را بگذار به حساب حکمت و صلاحی که خوشبختی تو و گم شدن همیشگی من از زندگیت را دنبال دارد،نه اینکه بگویی آدم ها نبودن را بهتر بلدند،که قلبم دارد از شوق فقط یک بار دیگر شنیدنت،می ترکد،پیچیدن دوباره خنده ات در گوشم...



ببخش تلخی شب آخر را که نشد حسادتم را مخفی کنم و نشد بی تفاوت باشم که وقت خداحافظی شده و دیگر واقعا واقعا تو برایم ممنوعی،اما باور کن از ته دل خوشحال بودم که اوضاع بر وفق مرادت پیش رفته بود و تبریک هایم برای زن شدنت فقط کنایه نبود.طول کشید با واقعیت کنار بیایم،با اینکه خودت گفتی به جنس تو اعتماد نکنم،حالا هرچه یک دختر و زن می خواهد داری،تکیه گاه می خواستی که داری،محبت کم داشتی که کرد بهت،خانه که بهترینش را در بهترین نقطه شهر،گوشی برای شنیدن که حالا کنارت هست و یک موجود لازم الوجود که یک ده انگشتی نصیبت شد که ایده آل است.نیازی به ماندنم نبود و فقط قبل از حذف در این چرخه ی طبیعی،خودم پیش دستی کردم و گم شدم...




هیچ چیز پیدا نمی کنم که بگویم به این دلیل تو برایم با بقیه فرق داشتی،فقط می دانم داشتی.آن ها که حرف می زدند،گوشی را از گوشم دور می کردم که نشنوم و لحظه شماری می کردم که زودتر خفه شوند و اس که می دادم به جایی می رساندم که دیگر جوابی نخواهد و در به در دنبال بهانه که کلا کات کنم.تو که نبودی،تو که رفتی،در به در دنبالشان بودم که داغ نبودت را با حضور دست چندمشان تاب بیاورم و برایشان از تو می گفتم و اشک می ریختم،حسادتشان می شد به تو،و وای که چقدر دروغ گفتم که بمانند که نماندنت را نبینم...




با تو که حرف میزدم،با سوال هایم تو را به بیشتر گفتن تشویق می کردم و خوب بلد بودم،می خواستم بشنوم ناز صدایت را و خنده های ریز دیوانه کننده ی تو را،وقتی از تنبلی خودت می گفتی در رسیدن به اتوبوس محوطه ی بزرگ دانشگاه و پادردت،از دوست شر و شیطونی که چهره اش معصوم بود،درست بر عکس تو،قضیه ی دمپایی ابری و جیغ همکلاسی از تعجب و پرواز من روی ابرها بعد از شنیدنش،سوژه ی همیشگی و خواب رفتن های قبل از شب بخیر تو و راه کارهای بی نتیجه ی من که هیچوقت هم نشد درست کنمت،تکه کلام ها و عزیز گلمی که از من ورد زبانت شد،به رقصیدن سر صبحت با "ای جونم نفسم"و شریک کردن من در این جنون ادواری!،تشبیه من با کسی که در اتوبوس دیدی و ذوق کودکانه ات و زنگ زدن فوری و اطلاع رسانی و نفس نفس زدنت،دوری دو هفته ای از هم و زنگ زدن من و خیس عرق شدن از شوق و سرما خوردنت،اس دادن های نصفه شب و دم صبح تو از احساس ترس و احضار منِ خواب از فرسنگ ها دور،از عشق من به "محسسن،خیلی بدی" گفتن های تو و پشت بندش زنگ خنده هات،بعد از تحریک حسادتت با ابراز علاقه ی سوری من به دیگران و خلاصه اشتیاق من به شنیدن کوچکترین اتفاقات از لب های به قول خودت،پروتزی تو...








حسرت دیدن آن عکس ها که برایم گرفته بودی،به دلم ماند.کاش می شد آن ها را داشته باشم و نشانی باشد از سه ماهی که با تو گذشت،تا یادم نرود یک وقتی چقدر ساده حالم خوب بود با تو،اما خواستن آن ها از تو می تواند شروعی باشد بر این پایانی که خودش پایان دیگری می طلبد که تصورش هم قلبم را به درد می آورد و حالا که بیشترِ راه این تاب آوردن آخرین پایان را پیموده ام،تا ته مسیر می روم و به برگشت دوباره نمی اندیشم.مطمئنم که همین که صدایت را بشنوم هزار بهانه و توجیه می یابم برای ادامه و دوباره با تو بودن...




تبدیل شدی به خاطره ای شیرین برای تمام عمرم و کاش من هم برای تو اینگونه بوده باشم و هربار که یادم می کنی لبخندی از رضایت بر لبت نقش ببندد و برایت آرزو دارم که زندگی جدید حداقل 70%چیزی که آرزویش را داشتی باشد و به تعریفی که از خوشبختی داری برسی...




به قول باران،"ما به هم نمی رسیم،اما بهترین غریبه ات می مانم که تو را همیشه دوست خواهد داشت"...






اون که ترانه و ساز تو زنگ خنده هاش بود
یه دنیا از رمز و راز تو عمق اون نگاش بود
شوق بلند پرواز همیشه زیر پاش بود
به من بگو اونو ندیدی؟!









نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 1 آذر 1392 :: نویسنده : ستاره بود
آب که از سر گذشت،هیچ چیز دیگر مهم نیست،سیگار را گوشه ی لبت می گذاری و دود را تا اعماقت بی هیچ ترسی روانه می کنی،از این رخوت و سستی نهایت لذت را می بری؛به این فکر نمی کنی که نکند اسیرش شوی،دیگر نمی خواهی فکر کنی اصلا،که تا اینجای زندگی این همه به خوب و بد و زشت و زیبا فکر کردی،به کجا رسیدی؟!می خواهی تمام گذشته ی ننگینت از جریان زندگی و مغز معلولت پاک شود و جور دیگر ادامه دهی،و مهم نیست چه جور،فقط جور دیگر بودن کافیست....



همان قدر که وجود جاذبه برای زمین طبیعی و عادی است،در ابتدای امر،دشواری و زجر آور بودنِ بیرون زدن از ارزش های تلنبار شده در مغز و کسب تجربه های جدید و له کردن قوانین خود ساخته و مزخرف هم کاملا طبیعیست،و هرقدر این ارزش ها و محتویات چندش آور ذهنت نهادینه شده باشد،رنجش بیشتر.استقلال شخصیتی و انعطاف پذیر بودن و جرأت مزه کردن اتفاق های جدید هم در این امر مؤثر می باشد...



مدام می خواهی آدم تازه ای باشی،مدام می خواهی آدم های تازه ای باشی و به هر شکل،آن موجود چندش آور و سر به راهی که بودی نباشی.علایقت را تغییر می دهی و برای مثال غذاهایی که نمی خوردی را با ولع می خوری و ذائقه ات را عادت می دهی،از کسانی که دوستشان داشتی فاصله می گیری و با منفورهای ذهنی قبل می جوشی،با تحمل رنج،زباله از ماشین در خیابان می ریزی،آن قدر بی تفاوت جلوه می کنی که بی تفاوت شوی،در پیاده رو چشمانت را به سنگ فرش نمی دوزی و از زیبایی ها لذت می بری،حیا را در ماتحت همان هایی فرو می کنی که عامل این بی ثمریِ نسل چندش انگیزمان هستند...




حضور پیدا می کنی در فضاهایی که قبلا از تصور حضورش شرم می کردی و شرم را فرو می کنی در هر روزنه ای از آن ها که این شرمنده بودن مدام و کم بودن و جزو آدمیزاد نبودن را،فرو کردند در هر روزنه ی امیدی که در دل ما شاید که می خواست بتابد.در شروع راه تازه ات همزمان به 6 نفر در چت شماره می دهی،تقسیم می شوی به تعداد آن ها و هرکدام شخصیتی از تو در ذهن ساخته اند که با 5تای دیگر متفاوت است و تا جایی ادامه می دهی که سودش به ضررش بچربد و عذاب وجدان خیانت و رنج جدایی ها را به جان و دل می خری که ابعاد جدیدی در خود شکل دهی و همین می شود که در کمتر از یک هفته 7بار شکست عشقی می خوری و این حس مبتذل را در خودت می کشی...



دوست داری مدام خود را به نبرد با تابوهای خودت دعوت کنی و همه را بشکنی و آن قدر بشکنی،تا بی حد و مرز شوی،اما گاهی این احساس لعنتی سنگ راهت می شود و کم می آوری مثلا در ادامه دروغ به یکی از همان 6 نفر که بعد از دیدن عکسش،آن قدر سرد می شوی که بود و نبودش دیگر برایت فرقی نمی کند،چون کنترل و پیش برد رابطه کلا در دست توست،کاری می کنی که از تو متنفر شود و دمش را روی کولش بگذارد و برود و فکر کند که او تو را ترک کرد...



می خواهی تا حدی پیش بروی که به موجودی بدل شوی که ورودی و خروجی شارژرش با هر موجود و منبع انرژی جفت باشد و در هر شرایطی به بهره برداری از فضا و آدم ها بپردازی و رگ خواب هرکسی در دستت باشد و در لحظه عاشق شوی و فارغ،مظلوم باشی و ظالم،رئوف باشی و سنگدل،با فرهنگ باشی و بی فرهنگ،روشنفکر باشی و بی فکر،فمنیست شوی و مردسالار،عاشق دیزی باشی و غذای چینی که عسل درست می کند،محرم در به در دنبال نذری و مخ کردن مهری،جایی که قرار شد با عزت باشی،عزت الله انتظامی هم به گردت نرسد و جای دیگر آن چنان حقیر که هیچ جهان سومی به پایش نرسد...




ناامیدی و بدبختی را هم آنقدر به سخره می گیری و می کنی سوژه و آنقدر بهش می خندی و دیگران را می خندانی که هویتش را از دست بدهد و با کمال میل کنار می آیی با هرچیزی که هست و نیست و این تویی که فقط تغییر می کنی و چون تغییر هم در دست توست،جوری تغییر می کنی که شاد باشی و اصلا هم دلیلش اهمیت ندارد و همین شاد بودن و لذت اصالت دارد....



هیچ هدف مشخصی نیست که عمرت را برایش صرف کنی و لزومی برای ادامه هیچ تلاشی وجود ندارد و هرجا خسته شدی رهایش می کنی و گوشی موبایل را که برای زمان مشخصی تنظیم کردی که زنگ بخورد،عمدا خاموش می کنی و با رخوت و تنبلی کامل،می خوابی،نگرانی هم اصلا به خودت راه نمی  دهی و هیچ وابستگی خاص و عمیقی به کسی یا چیزی نداری و همیشه در جیبت کلی جایگزین برای هرکدامشان داری...




حرفی و عملی از تو سر نمی زند که مشکلی برایت درست کند و همانی هستی که مشکل سازان احتمالی می خواهند و جو گیر نمی شوی که مدام تز روشن فکری از خودت تراوش کنی و لازم نیست خودت را مدام توضیح دهی که از میانش چیزی بیرون بزند،می شوی مثل گندم زار که با نسیمی به رقص در می آید و می شوی آب که شکلی ندارد و به هر شکلی در می آید...







نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ

ای کاش وقتی که دنیات تاریکه،چشمم چراغت شه
ای کاش خاری که کردی توی چشمم تزیین باغت شه
انصافه حالا که یادم نمی افتی،یاد تو باشم من
اما مگه میشه یادت نباشم من،از هم نپاشم من
" داود جمالی "

میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :