لیموسن ای کاش وقتی که دنیات تاریکه،چشمم چراغت شه ای کاش خاری که کردی توی چشمم تزیین باغت شه انصافه حالا که یادم نمی افتی،یاد تو باشم من اما مگه میشه یادت نباشم من،از هم نپاشم من " داود جمالی " tag:http://zalzalin67.mihanblog.com 2017-01-22T15:48:07+01:00 mihanblog.com ای عزیز رفته از دست 2017-01-11T11:49:31+01:00 2017-01-11T11:49:31+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/283 ستاره بود رفته و من در نبودش بیشتر به تو فکر می‌کنم تا او، تویی که ندیم و دیدمش، لمس نکردم و کردمش، نبوییدم و بوییدمش. بعد از تو هر چیزی از دستم می‌رود یاد تو می افتم، هرکسی را از دست می‌دهم یاد تو می افتم، تویی که گم شدی و دیگر قرار نیست هرگز پیدا شوی... رفته و من در نبودش بیشتر به تو فکر می‌کنم تا او، تویی که ندیم و دیدمش، لمس نکردم و کردمش، نبوییدم و بوییدمش. بعد از تو هر چیزی از دستم می‌رود یاد تو می افتم، هرکسی را از دست می‌دهم یاد تو می افتم، تویی که گم شدی و دیگر قرار نیست هرگز پیدا شوی... ]]> تقدیمی به من 2016-08-22T12:09:19+01:00 2016-08-22T12:09:19+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/282 ستاره بود دوست عزیزی قابل دونستن و این شعر زیبا و متناسب با حال و هوای وبلاگ رو تقدیم بنده کردن؛ ضمن تشکر از آقای شعبانی به خاطر منتی که بر سر من گذاشتن، با افتخار این شعرو با اجازه ایشون تقدیم دوستان می کنم:صدای هق هق باران هوای یک نفره و جای خالی تو دست های یک نفره تمام شهر پر از من که بی تو پرسه زدم و اشکهای من از دردهای یک نفره و خوب زیر گرفتی مرا که گربه شدم کنار جاده ی بی انتهای یک نفره شبی که سیب شدی و نچیدمت از خود من آدمم که تویی آن حوای یک نفره تو حس خوب کمی قبل و بعد طوفانی تو شکل دوست عزیزی قابل دونستن و این شعر زیبا و متناسب با حال و هوای وبلاگ رو تقدیم بنده کردن؛ ضمن تشکر از آقای شعبانی به خاطر منتی که بر سر من گذاشتن، با افتخار این شعرو با اجازه ایشون تقدیم دوستان می کنم:

صدای هق هق باران هوای یک نفره
و جای خالی تو دست های یک نفره
تمام شهر پر از من که بی تو پرسه زدم
و اشکهای من از دردهای یک نفره
و خوب زیر گرفتی مرا که گربه شدم
کنار جاده ی بی انتهای یک نفره
شبی که سیب شدی و نچیدمت از خود
من آدمم که تویی آن حوای یک نفره
تو حس خوب کمی قبل و بعد طوفانی
تو شکل هق هق مردی صدای یک نفره
چقدر غصه کشیدم چه دودها خوردم
بدون آتش تختت فضای یک نفره
که التماس نکن قلب بی وفایش را
چقدر ضجه زده این گدای یک نفره
خدا الست مرا آفرید با تب او
و رفت و سوخت مرا آن دوای یک نفره

(شاهوشعبانی)
]]>
نیستی و هستی 2016-06-29T03:00:57+01:00 2016-06-29T03:00:57+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/281 ستاره بود بیشتر آدم‌ها فقط وقتی هستند، هستند و وقتی نیستند، نیستند؛ بعضی‌ها وقتی هستند هم نیستند، اما عده‌ای حتی وقتی نیستند هم هستند و لحظه‌لحظه در تو جاریند، تعداد این افراد معمولاً در زندگیِ هر شخص از انگشتان یکدست هم تجاوز نمی‌کند و مصیبت زمانی آغاز می‌شود که این عدد به یک نفر محدود شود و هرگاه به هر بهانه‌ای زندگی‌ات از حضور این فرد خالی شد، جهان تبدیل می‌شود به جزیره‌ای متروک و کاش مصیبت تا همین تنها شدن ادامه داشت که در این جزیره‌ی خالی از سکنه و دورافتاده، لشگر خاطراتش امانت نمی‌دهد، هرچه تلاش بیشتر آدم‌ها فقط وقتی هستند، هستند و وقتی نیستند، نیستند؛ بعضی‌ها وقتی هستند هم نیستند، اما عده‌ای حتی وقتی نیستند هم هستند و لحظه‌لحظه در تو جاریند، تعداد این افراد معمولاً در زندگیِ هر شخص از انگشتان یکدست هم تجاوز نمی‌کند و مصیبت زمانی آغاز می‌شود که این عدد به یک نفر محدود شود و هرگاه به هر بهانه‌ای زندگی‌ات از حضور این فرد خالی شد، جهان تبدیل می‌شود به جزیره‌ای متروک و کاش مصیبت تا همین تنها شدن ادامه داشت که در این جزیره‌ی خالی از سکنه و دورافتاده، لشگر خاطراتش امانت نمی‌دهد، هرچه تلاش می‌کنی تا تمام پیوندها و بهانه‌هایی که آن‌یک نفر را یادت می‌اندازد را قطع کنی و از بین ببری، بی‌فایده است. بالاخره یکی همنام اوست، یکی چشمانش شبیه اوست، یکی استخوان بندی او را دارد، یکی صدای خنده هاش تو را یاد او می‌اندازد، و گاهی هیچ شباهتی وجود ندارد و فقط دلت برایش تنگ‌شده و امان از این روزها که حتی کنارت آب می‌خورند، یاد او می‌کنی، چراکه عزیز تو هم آب می‌خورد!

شاید عشق نام دیگر همین تضادِ هستی و نیستیِ همان یک نفر باشد و باقی هرچه هست، صرفاً سرگرمی‌های شاعرانه ایست برای وقتی‌که او نیست.

ازآنجاکه انسان جزو موجوداتی است که سریع‌ترین وفق پذیری ها با محیط و شرایط را دارد، معمولاً به این نیستی هم عادت می‌کند و همیشه در هیجان و داغی اوایل جدایی نمی‌ماند، نفرت‌ها و دوست داشتن به یک ثبات قابل‌کنترل می‌رسد و آینده‌ی عاشق معجونی می‌شود از عشق و نفرتی که مدام بین این دو در نوسان است.
روزهایی که دلگیری، آن‌قدر گرم و تازه آرزوی حضورش را حس می‌کنی که انگارنه‌انگار که سال‌هاست رفته و دیگر نیست و روزهایی که خوشحالی، فقط او را می‌خواهی که در این حال خوب شریکش کنی و فقط حضور اوست که مکمل همه‌چیز است. بعد از او هم زندگی جریان دارد و می‌توان دوباره کسی را دوست داشت، اما دیگرکسی جای او را پر نمی‌کند و اینجا برای همیشه خالی می‌ماند و کسی به آخرین لایه قلبت نمی‌تواند نفوذ کند، البته روانشناسان می‌گویند که خودِ تویی که اجازه نمی‌دهی کسی جای او را پر کند و مثل بت از تصویری که از او ساخته‌ای محافظت می‌کنی؛ اما چه اهمیتی دارد چرا و چگونه؟!
گاهی منطقی می‌شوی، خودت را کوک می‌کنی برای انکارش، به هر وسیله‌ای خودت را قانع می‌کنی که او یکی بود شبیه همه و مدام عیب‌ها و آزارهایش را مرور می‌کنی تا این کوک را تا ابد تثبیت کنی و قلبت را از این تسخیر و مغزت را از این انحصار رها کنی، اما کوک ابدی نیست و با دیدن اولین لباس زرد در پشت ویترین یک مغازه و تصورش بر قامت او، دوباره ایمان می‌آوری به او با تمام عیب و آزارهایش و آن لحظه آرزویی جز بازگشتش و اینکه فقط یک‌بار دیگر اسمت را صدا کند نداری و انگار تا پایان عمر، همین روال تمام سهمت از او می‌شود.
مرور خاطرات و فرستادن خیال به جستجویش و این قبیل مازوخیست ها، سوخت و انرژی ِ زنده نگاه‌داشتن او در توست و هرگاه که می‌رود تا این یاد کم‌رمق شود، یک فیلم یا چندباره گوش کردن یک موسیقی لعنتی که گویا دقیقاً برای آزار تو و یادآوری او برای تو ساخته‌شده، یادش را جان تازه‌ای می‌بخشد.
خدا نکند که یادآوری او و این جدایی، همراه باشد با واژه‌هایی مثل خیانت، فریب و دروغ که جنگ درونی تو بعد از او در چند جبهه ادامه دارد، جبهه‌ای که باید با ارتش چشمانش، خنده‌هایش و تمام زیبایی‌ها و شیرین‌زبانی‌هایش، بجنگی و بغض کنی و دیگری که برای ایجاد نفرت از همه‌چیز و همه‌کس در تو حمله می‌کند و سربازانش چشمان رنگی رقیب است و خنده‌ها و خاطراتی که او با عزیز تو داشته که تا جایی پیش می‌رود که داستان هر خیانت و بی‌وفایی را از روزنامه، فیلم، کتاب‌های تاریخ، رمان، دوستان و ... که می‌بینی و به گوشت می‌رسد، نفست بالا نمی‌آید و قلبت تندتر می‌زند و هر خیانتی هرکجای عالم رخ دهد انگار بر تو وارد آمده؛ و معشوق خائنِ تو تکثیر می‌شود به تمام کسانی که خیانت می‌کنند و تو می‌شوی تنها موجودی در عالم که به او خیانت شده، می‌شود و خواهد شد.

]]>
گذشتم از او به خیره سری 2016-04-21T10:00:27+01:00 2016-04-21T10:00:27+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/280 ستاره بود اگر کمی وفادار بودی و کمی مرد بودم، اگر کمی دوستم داشتی و به من فکر می‌کردی و اگر کمی دل کندن بلد بودم، اگر فقط یکی از این‌ها بود، حالا این‌قدر فکر بودنت و حسرت نداشتنت خوره‌ی وجودم نبود. تو هم می‌شدی مثل همه‌ی آدم‌ها که بود و نبودنشان برایم یکی است و حداقل نبودنشان هیچ دردی نیست اگر بودنشان درد نباشد!

اگر کمی وفادار بودی و کمی مرد بودم، اگر کمی دوستم داشتی و به من فکر می‌کردی و اگر کمی دل کندن بلد بودم، اگر فقط یکی از این‌ها بود، حالا این‌قدر فکر بودنت و حسرت نداشتنت خوره‌ی وجودم نبود. تو هم می‌شدی مثل همه‌ی آدم‌ها که بود و نبودنشان برایم یکی است و حداقل نبودنشان هیچ دردی نیست اگر بودنشان درد نباشد!

]]>
عازیزم 2015-12-31T11:43:14+01:00 2015-12-31T11:43:14+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/279 ستاره بود اگر قیافه ام می گوید که من خیلی خوشحالم ، تا همین حد بگویم که دلم دارد می ترکد ، لابد قیافه ام خیلی مسخره است که اینطور به نظر می رسم ، خب چه می شود کرد ، بعضی ها این شکلی اند . خب همه که مثل تو قشنگ و ناز نیستند که منزوی برای چشمانش بسراید :دو چشم داشت _ دو " سبزآبی " بلاتكلیفكه بر دوراهی " دریا چمن " مردد بودفکرت طرف غرور هم نرود ، که غرور کدام نداشته ام را داشته باشم ، ثروت فضایی خود ؟! ، یا سواد و موقعیت پدرم را ؟! ، قیافه هم که تکلیفش روشن شد !برخی تصمیم ها فقط شبیه تصمیم است ، اما اسمش اگر قیافه ام می گوید که من خیلی خوشحالم ، تا همین حد بگویم که دلم دارد می ترکد ، لابد قیافه ام خیلی مسخره است که اینطور به نظر می رسم ، خب چه می شود کرد ، بعضی ها این شکلی اند . خب همه که مثل تو قشنگ و ناز نیستند که منزوی برای چشمانش بسراید :
دو چشم داشت _ دو " سبزآبی " بلاتكلیف
كه بر دوراهی " دریا چمن " مردد بود

فکرت طرف غرور هم نرود ، که غرور کدام نداشته ام را داشته باشم ، ثروت فضایی خود ؟! ، یا سواد و موقعیت پدرم را ؟! ، قیافه هم که تکلیفش روشن شد !
برخی تصمیم ها فقط شبیه تصمیم است ، اما اسمش را می توان فرار گذاشت ، یا عجله برای سریع تر اتفاق افتادن چیزی که آن قدر به روی دادنش مطمئنی که نمی خواهی بمانی تا خودش در وقت معلومش واقع شود . همین قدر از دستت برمی آید که تلخی تحمیلش را با دهن کجی و انتحاری که بازنده ی اول و آخرش هم خودت هستی ، جواب دهی و نشان دهی اصلا هم غافل گیر نشدی و اصلا هم " درد نداشت ! "

عین خودکشی ! به نظرم خودکشی بیشتر از هر گناه دیگری باید حرص خدا را در بیاورد . این همه تشکیلات و پیامبر و نعمت و مصیبت و نقشه و ... که تو را امتحان کند و هرجور که دلش خواست بالا و پایینت کند ، و تو یکهو می زنی زیر همه چیز و بازی را خراب می کنی و تمام !
آخر دلم هم خنک نشده ، که بگویی دنبال خنک شدن دلم بودم . کافیست بشماری که بدون تو ، من چه چیزهایی از دست دادم ، و تو بعد از من !؟ ، پس ببین که بازنده ی این بازی منم . فقط وقتی نقشی در این بازی ندارم ، خب کلا بگذار بازی هم نخورم . بازی خوردن دردش بیشتر از حذف برای همیشه است .

بحث بخشیدن و نبخشیدن و کینه شتری نیست ، بعضی کارها نباید انجام شود ، و بعضی حرف ها نباید گفته شود ، تو آن میوه ی ممنوعه را خوردی ، اما جای نگرانی نیست که این من بودم که هبوط کردم و بزرگترین کاش من برای همیشه این شد ، کاش نخورده بودی ! این حرف ها و کارها ، جایش خوب نمی شود و هربار که یادت آمد ، باید بنشینی و زخمش را تمیز کنی و دوباره ببندی و دوباره و دوباره ، و یا خودت چیزی ازت باقی نمی ماند از این بغض و نفرت و خود خوری ها ، و یا طرف مقابل آنقدر خسته می شود که فقط می خواهد ، دیگر گم شوی از زندگیش و اینگونه بود که من گم شدم .

برای من که حتی اسمت را نمی دانم و تنها داشته ام از تو چند نشان است که درستی هیچکدام مشخص نیست ، دنیا چه جای وحشتناکی می شود ، وقتی امید پیدا کردنت روز به روز کمتر و کمتر می شود . یکی از شاعران ترک زبان تعبیر زیبایی برای این مورد دارد با این مضمون که ، روز به روز بر جمعیت دنیا افزوده می شود و پیدا کردن تو مشکل تر !

عازیزم ، زانی که دِلِد ناو ای دنیا فقط ارای یکی تنگ بود ، یانی چَه ؟
]]>
خدای یک نفره 2015-12-02T09:49:39+01:00 2015-12-02T09:49:39+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/278 ستاره بود نکند کم پرستیدمت که رفتی ، نکند در قصد قربتم الی تو چیزی دیدی !؟ببین خدایان دیگر را ، عهد شکستن های صدباره را هم تاب می آورند و باز ، باز آمدن های بنده اش را چون گروه کر زمزمه می کنند ، خب معبودا این بار بیا و توبه ام بپذیر که این تواب بودن رسم خدایان است .نه که فکر کنی سر عقل آمده ام ، فقط انگار وقت رفتن نفرینم کرده ای ، هرچیز و هرکس تو را به یادم می آورد ، من از نفرین خدایان ترسیده ام ، برای برداشتنش اگر چاره ای جز بندگی نیست بیا تا به بزرگیت شهادت دهم و دوباره ایمان بیاورم . بلای خدایا
نکند کم پرستیدمت که رفتی ، نکند در قصد قربتم الی تو چیزی دیدی !؟

ببین خدایان دیگر را ، عهد شکستن های صدباره را هم تاب می آورند و باز ، باز آمدن های بنده اش را چون گروه کر زمزمه می کنند ، خب معبودا این بار بیا و توبه ام بپذیر که این تواب بودن رسم خدایان است .

نه که فکر کنی سر عقل آمده ام ، فقط انگار وقت رفتن نفرینم کرده ای ، هرچیز و هرکس تو را به یادم می آورد ، من از نفرین خدایان ترسیده ام ، برای برداشتنش اگر چاره ای جز بندگی نیست بیا تا به بزرگیت شهادت دهم و دوباره ایمان بیاورم .

 
بلای خدایان که فقط فرو بردن در زمین و زلزله و طوفان و باران های سیل آسا که نیست ، خدای من ، همه را با تو متر می کنم ، او شبیه خدا می خندد ، او هم نام خدای من است ، آن یکی از دیار خدایم آمده ، نفرین مدرنت را از من بردار .


بعد از تو ، تن و روحم از من فرمان نمی برند که همه ساز تو را می زنند ، چشمانم برای خودش عزادار توست ، خیالم در شهر سردت دنبال تو می گردد و روزی هزار بار به در خانه ات می آید و لحظه دیدارت را طرح می ریزد ، سکوت که می شود تا بیایم به خود آیم در خاطراتت گم شده ام و بدون تو با تو خاطره می سازم و می شود بلای جانم .

 
فقط بیا ، به تو سوگند دایم الوضو می مانم برایت ، با وردی و ذکری در گوش چپ و راستم یک جور حالیم کن که  به من می اندیشی بعد ببین به اذن تو زنده می شوم تا این معجزه ی منسوخ با تو احیا شود .
فقط پنهانی بیا و پنهانی دعوتم کن ، مبادا کس دیگر هم به تو ایمان بیاورد ، زبانم لال ، که تو خدای منی ، خدای یک نفره .

]]>
آقای روانشناس 2015-09-28T11:52:48+01:00 2015-09-28T11:52:48+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/277 ستاره بود آقای روانشناس چه غلطی می کنی ؟! ، روان ما به باد رفت و توی لعنتی مشغول ضبط  چندمین هزار از برنامه های  زنده و مرده ات هستی ، لعنت به زنده و مرده ات ، تا کی نقش شومن را در همایش هرزه های از شوهر و بچه گریزان ، بازی خواهی کرد و میزان در آمد حقیر و کثیفت با حماقت و تمایلشان به خیانت ، نسبت برابر خواهد داشت ؟!کمی به من برس که دلم را هرزه ای با خود برد ، آیا می دانی چطور باید هرزه ای را از یاد برد ؟! ، دختری از نقطه ای مرزی که پیش از او شهر و فرهنگ و زبانش برایم حقیر و پست بود ، اما حالا آقای روانشناس چه غلطی می کنی ؟! ، روان ما به باد رفت و توی لعنتی مشغول ضبط  چندمین هزار از برنامه های  زنده و مرده ات هستی ، لعنت به زنده و مرده ات ، تا کی نقش شومن را در همایش هرزه های از شوهر و بچه گریزان ، بازی خواهی کرد و میزان در آمد حقیر و کثیفت با حماقت و تمایلشان به خیانت ، نسبت برابر خواهد داشت ؟!

کمی به من برس که دلم را هرزه ای با خود برد ، آیا می دانی چطور باید هرزه ای را از یاد برد ؟! ، دختری از نقطه ای مرزی که پیش از او شهر و فرهنگ و زبانش برایم حقیر و پست بود ، اما حالا فقط دیدن تابلوی شهرش غدد اشکی را تحریک می کند و پنج دقیقه ناخواسته صورتم را تر می کند ، اما حالا جارچی شکم گنده ی بد ترکیب شهرش در ترمینال مرا به هیجان می آورد ، و اما حالا موسیقی محلی آن ها هنر تازه کشف شده ی این روزهای سامعه ی من است .

دستم به دامنت آقای روانشناس ، دیگر طاقت این همه حقارت را ندارم ، حقارت دوست داشتن کسی که نفر دهمش هم نباشی ، کسی که لیاقت دانستن اسمش را هم نصیبم نکرد ، کسی که مرا به چشم حریف تمرینی و مجازی ، برای روابط واقعی می دید ، چرا هرزه ای فقط با صدایش اینگونه باید در من نفوذ کند ؟!

آقای رواشناس آیا امیدی هست ؟! ...

]]>
امیر من ، آقای من 2015-02-27T04:23:55+01:00 2015-02-27T04:23:55+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/276 ستاره بود سلام آقای زیبا ، آنقدر زیبا که شاید اگر اتاق داشتم و حسودی نمی کردم ، عکس چشمانتان را قاب می کردم ، تا همیشه جلو چشمانم باشد ، تا یادم نرود که آقایم شمایی ، که یادم نرود چقدر تفاوت است در خلقتمان ، ببخش آقا که در حد شما نیستم ، که اگر به گوشتان برسد که این رعیت حقیر و زشت ، شما را رقیب خود می داند ، جسارت تلقی کرده و خلقتان مکدر می شود ...آقا جان قشنگم ، آتش می گیرم برای این جنگ نابرابر که شما زیبایی ، که شما  آنقدر نزدیک اویی که لمسش کرده اید ، او را در خانه تان آره ، هرچند خودش گفت نه ، سلام آقای زیبا ، آنقدر زیبا که شاید اگر اتاق داشتم و حسودی نمی کردم ، عکس چشمانتان را قاب می کردم ، تا همیشه جلو چشمانم باشد ، تا یادم نرود که آقایم شمایی ، که یادم نرود چقدر تفاوت است در خلقتمان ، ببخش آقا که در حد شما نیستم ، که اگر به گوشتان برسد که این رعیت حقیر و زشت ، شما را رقیب خود می داند ، جسارت تلقی کرده و خلقتان مکدر می شود ...



آقا جان قشنگم ، آتش می گیرم برای این جنگ نابرابر که شما زیبایی ، که شما  آنقدر نزدیک اویی که لمسش کرده اید ، او را در خانه تان آره ، هرچند خودش گفت نه ، اما مگر می شود به شما نه گفت !؟ ، آنوقت من در ۴٠٣ کیلومتر دورتر ، حالت های دو نفره تان را تصور کنم و میزان لذتی را محاسبه کنم ، که وقت برف بازی از هم برده اید . البته شما هوادار زیاد دارید که او و کشفش ، برایتان خیلی تازگی ندارد ، و هیچ عضوی از اندام زیبایتان را مشغول خود نمی کند ، اما برای من بیچاره ، صدای خنده هاش فراموشم نمی شود و حتی از شما گفتن هاش خاطره است و با هر بهانه ی بی ربط و با ربطی ، دلتنگش می شوم ...


چقدر بد است آقای کسی اینقدر از خودش سر باشد ، که به او حق می دهم انتخابش بین من و شما ، قطعا من نباشم . و وقتی آقا را کامل دیدی ، هرچه بین تو و او بوده را دروغ می بینی ، که تا وقتی آقا هست ، تو در بهترین حالتش ، یک سنبل خانی برای حیات خلوت . اما وقتی آقات را حقیر دیدی ، از همان ثانیه که فهمیدی او با آقا تشریف دارد ، هم خودش و هم آقا ، عین چی از چشمت می افتند و این بزرگترین موهبت است ، که حسرتی نمی ماند ، خشم و نفرتی نیست و همه چیز همان جا پایان می یابد ، که فقط یک خاک بر سر به خودت بگویی کافی است ...


امیر من ، آقای من ، تو چقدر زیبایی ...


]]>
جناب سروان 2014-12-08T07:59:29+01:00 2014-12-08T07:59:29+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/274 ستاره بود نه جناب سروان،دلم اصلا برای تو تنگ نیست،اینکه نفس تنگی می گیرم و گاهی انگار قلبم را فشار می دهند،ربطی به نبودت ندارد،لابد برای چند نخ سیگاری است که گاهی می کشم و آسمی  که در ارثمان هست....تا وقتی دلیل علمی و منطقی برای توجیه حال و روزم و احساسم به تو وجود دارد،چه لزومی دارد که باور کنم دوستت دارم و هرگز کسی برایم تو نمی شود!؟،نه جانم،فقط از زور تنهایی است،خودت که می دانی عادت مردم ماست که در گذشته و خاطرات زندگی کنند...آن شب هم که در مسیر از شهر تو گذشتم و زل زده بودم به چراغ های شهری که نه جناب سروان،دلم اصلا برای تو تنگ نیست،اینکه نفس تنگی می گیرم و گاهی انگار قلبم را فشار می دهند،ربطی به نبودت ندارد،لابد برای چند نخ سیگاری است که گاهی می کشم و آسمی  که در ارثمان هست....


تا وقتی دلیل علمی و منطقی برای توجیه حال و روزم و احساسم به تو وجود دارد،چه لزومی دارد که باور کنم دوستت دارم و هرگز کسی برایم تو نمی شود!؟،نه جانم،فقط از زور تنهایی است،خودت که می دانی عادت مردم ماست که در گذشته و خاطرات زندگی کنند...


آن شب هم که در مسیر از شهر تو گذشتم و زل زده بودم به چراغ های شهری که می دانستم،تو دیگر در آن نیستی،هوایت و آرزوی داشتنت چشمانم را پر کرده بود،کاملا عادی و طبیعی بود، که شب بود و اتوبوس و جاده و شادمهر که ترکیب این ها خود به خود بغض آور است،ربطی به تو و آن شهر نداشت...
]]>
دادن در تو 2014-10-26T06:01:38+01:00 2014-10-26T06:01:38+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/273 ستاره بود فعل دادن را صرف می کردی و در من جا نیفتاد،صرف این فعل از تو یک اتفاق نبود،که هربار از شنیدن و دیدنش بغض خفه ام کند،از بی قراری و تشویش چگونه دادنت، زخم معده بگیرم و شخصیتم بر پایه ی دادن های تو شکل بگیرد...سرشت تو دادن بود و هست،آدم عاقل از آتش به خاطر سوزاندن کینه و نفرت ندارد،آب و نور و خاک که باشد گیاه چاره ای جز رویش نمی بیند،مثل تو که هرجا توجه بود،چه سری چه دمی عجب پایی،و هرجا فرصت عرضه بود و تقاضایی،دادن در تو می جوشید...خیلی بی انصاف باید بود،که تو را برای سرشتت و این بودنت تنبیه کرد،ب فعل دادن را صرف می کردی و در من جا نیفتاد،صرف این فعل از تو یک اتفاق نبود،که هربار از شنیدن و دیدنش بغض خفه ام کند،از بی قراری و تشویش چگونه دادنت، زخم معده بگیرم و شخصیتم بر پایه ی دادن های تو شکل بگیرد...


سرشت تو دادن بود و هست،آدم عاقل از آتش به خاطر سوزاندن کینه و نفرت ندارد،آب و نور و خاک که باشد گیاه چاره ای جز رویش نمی بیند،مثل تو که هرجا توجه بود،چه سری چه دمی عجب پایی،و هرجا فرصت عرضه بود و تقاضایی،دادن در تو می جوشید...


خیلی بی انصاف باید بود،که تو را برای سرشتت و این بودنت تنبیه کرد،ببخش مرا که گاهی عصبی می شوم،الفاظ زننده ای را به تو نسبت می دهم،ببخش که هنوز به طور کامل با این طبیعت در تو کنار نیامده ام…


باید تورا همینگونه که هستی دوست داشت،باید این باور در من نهادینه شود که دادن هویت توست،یک اتفاق معنوی و تصمیمی عقلانی و غیرقابل پیش بینی نیست،که اسم خیانت بر آن بار کرد و تو را رنجاند،باید تو را ناز کرد و بوسید و کرد...


هیچ قبل و بعدی دادن های تو ندارد که با ژست های سنتی یا مدرن بررسی شود،و خیلی ظالمانه است که تورا از تنها راه تعامل با هستی و جهان پیرامون محروم کرد.
]]>
مرگ قلبی! 2014-09-03T00:22:48+01:00 2014-09-03T00:22:48+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/272 ستاره بود وارد قلبشان می شوی،به خود می بالی،اجرای یک فرمول حتمی و فتح تک تکشان،مسرور از این فتوحات،ترمیم بخشی از اعتماد به نفس از دست رفته،تخلیه احساسات و عقده گشایی با هرکدام،اتمام هریک در مدتی کوتاه و پایان اکتشاف،تحمل رابطه و نوسان ها و بالاخره کندن آخرین،عذاب وجدان های مبتذل،دلتنگی های پراکنده و مبهم،در جستجوی آدم بعدی با تجارب گه بار،و ادامه این چرخه ی حقیرانه...دوستشان داری،یکی را خیلی بیشتر از بقیه،متنفری از همه شان،از یکی بیشتر،هرکدام تکه ای از تو را با خود می برد،بسته به بهایی که خودت به آنها داد وارد قلبشان می شوی،به خود می بالی،اجرای یک فرمول حتمی و فتح تک تکشان،مسرور از این فتوحات،ترمیم بخشی از اعتماد به نفس از دست رفته،تخلیه احساسات و عقده گشایی با هرکدام،اتمام هریک در مدتی کوتاه و پایان اکتشاف،تحمل رابطه و نوسان ها و بالاخره کندن آخرین،عذاب وجدان های مبتذل،دلتنگی های پراکنده و مبهم،در جستجوی آدم بعدی با تجارب گه بار،و ادامه این چرخه ی حقیرانه...

دوستشان داری،یکی را خیلی بیشتر از بقیه،متنفری از همه شان،از یکی بیشتر،هرکدام تکه ای از تو را با خود می برد،بسته به بهایی که خودت به آنها دادی،حضور هیچ یک،خلا دیگری را پر نمی کند،نباید مرورشان کنی که دلتنگشان می شوی،دلتنگ همان تکرارهایی که خودت هم نمی دانی کجایش خاص است و ارزش یادآوری و بغض دارد؟!،چندش از شروعی دوباره،آرزوی رسیدن پیامی از هرکدام...

قلبت چندپاره می شود،تکه ای در چشمان یکیشان جا ماند،تکه ای در مظلومیت اویی که واقعا دوستت داشت،تکه درشتی با خنده های ریز او رفت،که شادترین روزهایت با ناز بودن هاش رقم خورد،تکه ای در طعم لب هایی که تجربه اولت شد،و تکه هایی که بر باد رفت در شرم،اعتماد،کودکی،زن بودن،وفا،اشک،دلتنگی و انتظارهاشان...

و این جایش را حساب نکرده بودی که متقابلا،آن ها هم وارد قلبت شده اند و هرکدام با خود تکه ای را برده اند ،که خالی خالی های قلبت پر نمی شود،که باید به گور ببری شنیدن دوباره ی خندیدنش را،دردول های صادقانه و دوستت دارم هایش را،تماشای چشم معصوم خیره اش،که دیگر کسی نیست که باور کند و خیس شود،با ابراز احساساتی که خودت هم هرگز نفهمیدی،راست و دروغش را...


و تو می مانی با این همه جاهای خالی،و تو می مانی سرشار از بی اعتمادی،و تو می مانی در حسرت باوری که برایش بجنگی،که دیگر کسی نیست که باورش داشته باشی و اینگونه تنها می شوی...
]]>
ازت ممنونم... 2014-07-11T09:55:04+01:00 2014-07-11T09:55:04+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/271 ستاره بود چشمانم باز مانده بود به تو،بعد رفتنت،چه خوب که برگشتی،این بار خودت را کشتی و رفتی؛شده بودم مثل آن ها که چشم انتظار عزیز مفقود الاثرشان هستند و برای تسکین دلشان جنازه ی او هم کافیست....اگر برنگشته بودی،همیشه شرمسار دلم باقی می ماندم؛که آآآی یکی بود که با همه فرق داشت،وااای دیگر کسی مثل او پیدا نمی شود،آری کسی مثل تو پیدا نشد،اما این بار که آمدی،چه ناامیدانه مثل همه بودی و من فقط برای فهمش ،فرصت می خواستم...ازت ممنونم که اینقدر شبیه همه بودی،گوشه قلبم خالی شد از حضور کسی که محاسباتم را به هم بری چشمانم باز مانده بود به تو،بعد رفتنت،چه خوب که برگشتی،این بار خودت را کشتی و رفتی؛شده بودم مثل آن ها که چشم انتظار عزیز مفقود الاثرشان هستند و برای تسکین دلشان جنازه ی او هم کافیست....



اگر برنگشته بودی،همیشه شرمسار دلم باقی می ماندم؛که آآآی یکی بود که با همه فرق داشت،وااای دیگر کسی مثل او پیدا نمی شود،آری کسی مثل تو پیدا نشد،اما این بار که آمدی،چه ناامیدانه مثل همه بودی و من فقط برای فهمش ،فرصت می خواستم...



ازت ممنونم که اینقدر شبیه همه بودی،گوشه قلبم خالی شد از حضور کسی که محاسباتم را به هم بریزد،که خیالش،خیالاتی کند دنیای تخیلی را؛تبریک به خودم برای مرگت در من...

]]>
نبخش عزیز دلشکسته 2014-06-30T03:36:37+01:00 2014-06-30T03:36:37+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/270 ستاره بود چه صادقانه دوستم داشتی،نبخش برای دوست داشتنت،نبخش که رستم نبودم و هفت خان فتحت را،مرد پیمودن،نبخش که سرخ شد چشمان سیاهت از من،که نیافتی در من آنچه می خواستی،نفهمیدم آنچه از تو می خواستم تمام داشته ات بود،نبخش آشفتگی روزهایت را با من،و نبخش که محترم نبود برایم،آنچه می بافتی…نبخشم که دلشکسته رفتی،فقط یک گور پدرش بگو و فراموش کن، که باز سفید سفید شود صفحه قلبت، که نمی ارزم به یادم باشی، چه به نفرت،چه به دوستی… چه صادقانه دوستم داشتی،نبخش برای دوست داشتنت،نبخش که رستم نبودم و هفت خان فتحت را،مرد پیمودن،نبخش که سرخ شد چشمان سیاهت از من،که نیافتی در من آنچه می خواستی،نفهمیدم آنچه از تو می خواستم تمام داشته ات بود،نبخش آشفتگی روزهایت را با من،و نبخش که محترم نبود برایم،آنچه می بافتی…



نبخشم که دلشکسته رفتی،فقط یک گور پدرش بگو و فراموش کن، که باز سفید سفید شود صفحه قلبت، که نمی ارزم به یادم باشی، چه به نفرت،چه به دوستی…
]]>
تنهای تنهایی 2014-05-12T03:14:12+01:00 2014-05-12T03:14:12+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/269 ستاره بود تنهایی یعنی آن قدر منتظر بمانی که فراموش کنی خانواده ای داری،که فراموش شوی از فرزندی و برادری،که روز مادر و پدر درک نکنی این همه برو بیا و کادو را که مجبور باشی اسگل و سنگدل بدانی خودت را که دیگران می شوند سرشار از احساس و دکتر...تنهایی یعنی آن قدر تشنه محبت کردن و دیدن باشی که برای تو فوران دادن احساس مادرانه ی هر دختری یک شب کافی باشد،که واقعا واقعا آن شب دوستت داشته باشد که واقعا واقعا دوستش داشته باشی،فقط با نوشتن درونت با گوشی اندروید که به درد بخورترین موجود هستی است با این شرایط تخمی تنهایی یعنی آن قدر منتظر بمانی که فراموش کنی خانواده ای داری،که فراموش شوی از فرزندی و برادری،که روز مادر و پدر درک نکنی این همه برو بیا و کادو را که مجبور باشی اسگل و سنگدل بدانی خودت را که دیگران می شوند سرشار از احساس و دکتر...

تنهایی یعنی آن قدر تشنه محبت کردن و دیدن باشی که برای تو فوران دادن احساس مادرانه ی هر دختری یک شب کافی باشد،که واقعا واقعا آن شب دوستت داشته باشد که واقعا واقعا دوستش داشته باشی،فقط با نوشتن درونت با گوشی اندروید که به درد بخورترین موجود هستی است با این شرایط تخمی ات...


تنها،احمق است که دلیل تنهاییش را مدام دوست دارد نشر دهد که حق داشته تنهایی را برگزیده که هر گوش مفتی گیرش افتاد می گوید و می گوید و می گوید و می بیند طرف به فلانش نیست و تمام جوارح و جوانحش آواز خفه شو سر داده،ولی اصرار دارد از الکی بودن روابط بگوید،از فریب آدم ها خودشان را....

تنها،نمی فهمد که ته ته اثبات حرفش تنهاهای بیشتر است،تنها عرضه ندارد که فراموش کند و زندگی عادی داشته باشد و خودش را در گوشی وسکس و بچه و کار و خرید و شمال و دروغ خفه کند که دیگر فکر نکند اصلا که چرا چشمش از بازیگران پورنو و دختر خاص خیابان و خواهر زن سیر نمی شود و هیچ وقت نفهمد که طبیعی ترین اتفاق ممکن این بود که زنش ۵ سال با پسری باشد که دخترت بابا صدایش می کرد...

تنها خیلی وقت است تصمیم گرفته راه و رسم ک.و.ن.د.ه بازی را پیشه کند،تنها هنوز عرضه دروغ گفتن به یک دختر را ندارد که به مرادش برسد،خود دختر علنا می گوید که کاش صادق نبودی ولی باز تنها تغییر تاتکتیک نمی دهد،و دختر گوشزد می کند که اصلا جنسش دوست دارد دروغ بشنود که بعدا جدایی از راه رسید وجدانش را آرام کند که من جنده نیستم و فقط با من بازی شده...
]]>
همجنس دوستت دارم 2014-04-09T03:26:39+01:00 2014-04-09T03:26:39+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/267 ستاره بود کاش می فهمیدی که چقدر برایم مهمی،کاش می دانستی که زندگی آینده ام با تو معنا می یابد،کاش از دستم بر می آمد که هرچه می خواهی خودم برایت آماده کنم و اجازه نمی دادم برای ساده ترین و ابتدایی ترین نیازت اینگونه خود را در خطر اندازی و هربار که قراری داری بر خود بلرزم که مبادا خبر بدی از تو به گوشم برسد،که نکند اینقدر ساده و مسخره از دستم بروی.همجنس،احساسم به تو فراتر از دوست داشتن است که من به تو نیاز دارم برای بودن،که بی تو زنده می مانم ولی چه زنده ماندنی که هزار بار مرگ پیشش شرف دارد...کاش فقط یک کاش می فهمیدی که چقدر برایم مهمی،کاش می دانستی که زندگی آینده ام با تو معنا می یابد،کاش از دستم بر می آمد که هرچه می خواهی خودم برایت آماده کنم و اجازه نمی دادم برای ساده ترین و ابتدایی ترین نیازت اینگونه خود را در خطر اندازی و هربار که قراری داری بر خود بلرزم که مبادا خبر بدی از تو به گوشم برسد،که نکند اینقدر ساده و مسخره از دستم بروی.همجنس،احساسم به تو فراتر از دوست داشتن است که من به تو نیاز دارم برای بودن،که بی تو زنده می مانم ولی چه زنده ماندنی که هزار بار مرگ پیشش شرف دارد...


کاش فقط یک دوست بودی که فقط کافی بود عادی باشم و روابط عمومی مبتذل را بالا ببرم و خیلی زود بعد رفتنت،جایگزین بیایم.نه تو فقط دوست نیستی که ما یکدیگر را خلق کردیم برای هم،برای ماندن در اینجا که هیچ چیزش جز خودمان،برای ما رنگ و بویی نداشت.با هم نفس کشیدیم،زمین خوردیم،بریدیم،ایستادیم،خوردیم و قی کردیم،فحش دادیم و باختیم،آنقدر تراش خوردیم به دست هم که ناممکن را ممکن کردیم،برای ادامه همراه ساختیم از هم،همراه جانم،خدای من،بنده ی من،کمی به فکر بنده ات باش،کمی به فکر خدایت باش...



مثل تو پیدا کردن سخت نیست که محال است،که خلق می باید کرد که دیگر خسته تر از آنم خالق باشم و بعد از این می خواهم فقط با تو باشم،با من باشی.نکند آن یک چیز که از دستمان بر نمی آید که برای هم بکنیم،مارا از هم جدا کند،نکند در راه آن جدا شویم و آسیب برسد به شکوه با هم بودنمان،که فقط پیش تو خودمم،که فقط آن حرف ها را به تو می گویم،که فقط تو می فهمی چه می گویم که حوصله ما را ندارد کسی که ما حوصله کسی جز خودمان را نداریم اصلا،که زود زود دلمان را می زند شیرین عسل ها...



جای خالی تو را نه هنر پر می کند و نه هیچ سفری به شمال و جنوب و نه هیچ زیباروی چندبار مصرفی،که خنده ام با تو واقعیست،که بی تو انتهای تمام قهقهه هایم گریه است و رنجی بی پایان که می دانم نبود توست علتش،تو که باشی چای خشک و خالی برایم حکم مرغوب ترین شراب های کافه های فرانسه را دارد،تو فقط باش،تو فقط مواظب خودت باش،فقط مواظب من باش...



دوست دارم وقتی پیشمی آنقدر برایت خوب باشم،آنقدر بخندانمت،که هوس شیرینی نکنی،عسل دلت نخواهت،حیف نمی توانم کامل عسل باشم،شیرین باشم.بالاتر از دوست داشتن نداریم،همجنس دوستت دارم.





بگوسرگرم چی بودی که اینقدر ساکت و سردی

خودت آرامشم بودی خودت دلواپسم کردی

ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه

چقدر باید بمونم تا یکی مثل تو پیداشه

تو روزوروزگارمن بی تو روزهای شادی نیست

تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست

سلام ای ناله بارون سلام ای چشم های گریون

سلام روزای تلخ من هنوزم دوستش دارم

سلام ای بغض تو سینه سلام ای آه آیینه

سلام شبهای دل کندن هنوزم دوستش دارم

نمیدونی تو این روزا چقدر حالم پریشونه

دلم با رفتنت تنگو دلم با بودنت خونه

خرابه حال من بی تو نمیتونم که بهتر شم

تو دستای تو گل کردم بزار با گریه پرپر شم

یه بی نشونم تواین خزون یه بی قرارم یه نیمه جون

من و از خودت بدون من و از خودت بدون






پ.ن=تشکر از آبجی شیوا و دختر انتظار(خاله جان) که منو به نوشتن تشویق کردن،و باز شرمنده که شاد نشد این مطلب!
]]>
درد مشترک لای پا 2014-03-13T07:24:28+01:00 2014-03-13T07:24:28+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/266 ستاره بود حتما می خواهی بگویی من مسئول احساسات جریحه دار شده ی تو هم هستم!؟،بی خیال،جان همان شوهر جانت که می خواهی تمامت را دست نخورده تقدیم او کنی،یکی هم نیست جوری در گوشت فریاد بزند که این یکی پرده ات جر بخورد که هااای پس الان اینجا با من چه می کنی مریم مقدس!؟چقدر تکراری شده حرف هایت،آخر این همه شباهت چندش آور به هم از کجایتان می آید!؟،آمل همین را گفتی و ماندی با من،کرمانشاه و قزوین که تا اسم گذاری روی فرزند مجازیمان هم پیش رفت،وقتی کاشانی بودی پر آب میشدی از من و باز شوهر شوهر ورد ز حتما می خواهی بگویی من مسئول احساسات جریحه دار شده ی تو هم هستم!؟،بی خیال،جان همان شوهر جانت که می خواهی تمامت را دست نخورده تقدیم او کنی،یکی هم نیست جوری در گوشت فریاد بزند که این یکی پرده ات جر بخورد که هااای پس الان اینجا با من چه می کنی مریم مقدس!؟چقدر تکراری شده حرف هایت،آخر این همه شباهت چندش آور به هم از کجایتان می آید!؟،آمل همین را گفتی و ماندی با من،کرمانشاه و قزوین که تا اسم گذاری روی فرزند مجازیمان هم پیش رفت،وقتی کاشانی بودی پر آب میشدی از من و باز شوهر شوهر ورد زبانت بود،زاده اراک که شدی معلم اخلاق هم بودی و مشاور خانواده،پز جواب ردهای مفت خرانه ات را می دادی و چون من با همه فرق داشتم جوابم را می دادی!!،در لرزش منارجنبان که طهارت و پاکیت بیلاخی بود بر شبنم صبحگاهی و تمام دوستان و آشنایان و دانشگاه هواخواهت بودند و تو تندیس سگ محلی و گوش هایم دراز که از برای فروق عالیه ای که با آن جنابان دارا می باشم به من اکی دادی و وقت گرانبهایت را  تلف بی سروپایی چون من،و در جلد بچه قم که رفتی،کلا صفت روانی و وعقده ای برای یک مینت بود،اولش که برای خودت عشقی داشتی و بودن با غیر او حرام،بعدش لب بر لبم گذاشتی و کاشف که دروغ بود،بعد عذاب وجدان و خواستگار تخیلی،باز خواستنم و کلاس گذاشتن من،بعد تله های دخترانه ات برای به دام انداختنم از باز شدن بند سوتینت گرفته تا درد کمر و سینه ات،بعدش هم یکهو گناه شد با هم بودنمان و البته اگر شرط خریدن شارژ را به عهده می گرفتم همه چی حل بود....




جالبش اینجاست که هرکدامتان دیگری را  دارای کرم دخترانه  و محتوی نقشه ای کثیف زنانه می دانید برای فریب دادنم و با برملا کردن این راز سر به مهر،بازار مکاره ی جنستان را رو می کنید،البته توی فعلی حسابت با بقیه فرق دارد و هرچند مسلط به تمام فنون شرقی و غربی زنانگی هستی،اما نیازی به بهره جستن از آن ها نداری که واقعا دوستم داری و همین نیروی عشقت برای من بس،من هم که خراب عشق!!




تمام روابط جنسی و نقدی پسران این دیار با محصولات وارداتی از کشور دوست و همسایه چین به وقوع پیوسته و به صورت رندوم روی هرکدامتان هم دست بگذاریم تا به حال هیچ رابطه ای نداشته اید و تمام ارضا شدن های نرهای مجرد جامعه با سینه و غیره از اندام  مواد و ماده های بیگانه صورت گرفته،شما با خیالی آسوده آغوشتان را باز نگاه دارید برای شوهر جان جانتان،ای سیب گلاب های سرزمینم...



به من چه که فردا که پرپر می زنی تحت حجم شوهر جانت یاد من باشی یا نباشی،چرا تو همیشه خودت را قربانی میدانی و من را جلاد،ثابت کن که با احساسی و احساس دان من پر است از خاک اره،تو فقط آدمی که داری از وجودت خرج می کنی و برای مرد آینده ات کم می شوی و من گوسفندی که از وجود تو بر دمبه اش افزوده می شود و قیمتش بالا می رود،به من چه محیطی که در آن نفس می کشیم ارزش هایش اینگونه است و به من چه نوبت ازواج که می شود همه دنبال مریم مقدس می گردند؟!،خیالت راحت که برای من هیچ چیز بدتر از همین حس گناه و ترس و عذاب وجدانت نیست در بودنهایت،مطمئن باش توی منطقی که از  راه منطقی نیازش را رفع می کرده را بر توی عقده ای با حس گناه،حتی اگر ته خلافت ور رفتن با خودت در شبی برفی زیر لحاف گرمت بوده،ترجیح می دهم،حتی برای ازدواج....



استدلالت توی حلقم که گفتی ما دخترها وقتی رابطه های قبلمان را پنهان می کنیم نه برای فریب دادن که برای این است که دوست نداریم که قضاوت شویم و چون بالقوه تمام پسران می توانند همان مرد سوار بر اسب رویاهامان باشند پس در جمع به نفر خاصی بیش از حد توجه نمی کنیم تا همه استند بای بمانند و ذخیره ی انبار شوهران بالقوه مان پر باشد که اگر این نشد نفر بعدی،عزیزم مزخرف مزخرف است چه زیبا بیانش کنی و چه کریه،اصلا چیز فوق العاده ای را ذکر نکردی و از اصول تجارت همین است که فرصت ها را مغتنم شمریم،فقط استدلال مرا هم گوش کن که اگر من همزمان با چند نفرم و تو را فریب داده ام که فقط با تو هستم،نه که بخواهم دروغ بگویم،فقط نمی خواهم فکر بد در موردم کنی،واگرنه من همه ی شما را دوست دارم اندازه ی هم،و مطمئن باش کم نمی گذارم برای هیچ یک از شما،اصلا ببین تا حالا متوجه نشدین،پس نگران نباش(نکنه فکر کرده بودی من واسه این پنهان می کنم که از عوامل جاسوسی از نیروگاه های هسته ای نطنزم و قصدم از نزدیکی به تو فروش اطلاعات به موساده!!؟)....استدلالم در حلقت!؟




یعنی روزی می رسد که بی دغدغه کنار هم باشیم و نیاز طبیعی و حیوانی و انسانی و غریزی و هرچه که اسمش را می گذارند را رفع کنیم!؟،بدون استرس هایی که انزال  زود رس را سبب می شود،بدون نگرانی پرده و پزشک قانونی و مویرگ های پاره شده و بیبی چک و گشت و آبروی دست ساز،بی مکانی،سرپایی،وابسته شدن های غیر منطقی،ترس از پدر،چشم های فضول و بیکار...عمرا تا وقتی که در ذهن فاحشه و هرزه ایم و در ظاهر ادای تنگ ها را در میاوریم و  من یوسف و  تو مریمی...

]]>
شما سنسور من سیب زمینی 2014-02-08T03:20:22+01:00 2014-02-08T03:20:22+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/265 ستاره بود کدامش عاقلانه است؟!،اینکه پا روی تمام استدلال های این چند سال بگذارم که پا به پای من جان گرفتند و پیش چشمانم استخوان ترکاندند،یا اینکه گور بابای احساسی کنم که گهگاه با دیدن صحنه ای در من می شورد و از شوق آغوشت اشک را در چشمانم منفجر می کند و بی آنکه بخواهم از گوشه چشمم به بیرون می پاشد.وقتی هانیه را در دهلیز می بینم و لذت دوست داشتن زنی چون او،بغض آلود می کندم در پیش چشم پرده ی رویا،سینما.حسرت بوییدن کری مولیگانِ ناز در قالب سیسی و دیزی،که می ارزد تمام اعتقاد و منطق را برای چشم معصومش به لجن ک کدامش عاقلانه است؟!،اینکه پا روی تمام استدلال های این چند سال بگذارم که پا به پای من جان گرفتند و پیش چشمانم استخوان ترکاندند،یا اینکه گور بابای احساسی کنم که گهگاه با دیدن صحنه ای در من می شورد و از شوق آغوشت اشک را در چشمانم منفجر می کند و بی آنکه بخواهم از گوشه چشمم به بیرون می پاشد.وقتی هانیه را در دهلیز می بینم و لذت دوست داشتن زنی چون او،بغض آلود می کندم در پیش چشم پرده ی رویا،سینما.حسرت بوییدن کری مولیگانِ ناز در قالب سیسی و دیزی،که می ارزد تمام اعتقاد و منطق را برای چشم معصومش به لجن کشید و پیش همه محکوم شد به سست عنصری و بی عزتی؛آی آی که چه معنا دارد عزت؟!،وقتی فقط یک بار پشت خط سیسی باشد که از ته دل به تو می گوید:آی لا یو،آی لاو یو...




اصلا تو هانیه برای من،یا بالاتر،کری مولیگان؛بر فرض نا ممکن و محال عقلی،خیال کن من هم مایکل فاسبندر یا دیکاپریو!،اما چطور می شود این اوهام را جدی گرفت و عشق راباور کرد وقتی واقعیت اطراف،مثل چیز خر در آنجایت فرو رفته و از معده ات سر بر آورده؟!،وقتی پیش از آنکه و بیش از آنکه تصور کنی،از هم خسته شده اند و حتی اگر باهم مانده اند هم نه از روی تحمل که مثل روز و شب شده اند با هم که چنان برنامه ریخته اند که اصلا با هم تقابل نداشته باشند،نبینند همدیگر را و نهایتش با برداشت آزاد فانتزی از هم و چند نوستالژی و خاطره ی خوش،پیش می روند...






به قول عسل:"جون مادرت نخواااه"از من که باور کنم ما بقیه فرق داریم و همه چیز به خود آدم بستگی دارد،که با تجربه ثابت شده که همه این کاره اند مگر خلافش ثابت شود،و تنها مشکل نبود مکان است!!،که خیلی راحت شده مخ زدن،یا بهتر بگویم که خسته شده اند از وفای بیهوده و بی پایه،که خودشان می خواهند مخشان زده شود.چه تضمینی داری برای من که همیشه اینگونه دوستت داشته باشم!؟،وقتی نخواستمت دیگر،نخواستیم دیگر که حداقل من مرد غرامتش نیستم...




هلو می گفت تمام ابراز علاقه هایت به من از روی کرم دخترانه بوده و این سلاح شماست،خودت گفتی اعتماد نکنم به جنست،ریحانه و لیوزا هم می خندیدند وقتی از تو و حرف هایت می گفتم برایشان و آن چنان مطمئن بودند که خیال می کردم وسط یک بازی بزرگ،یک مهره ی بی ارزشم،بیا خیال کنیم همه ی این ها توهم است و تو مرا دوست داری از لایه ی دهم قلبت،و دوستت دارم به اندازه ی همان شب ها که از دوریت پای چت از تو می گفتم برای لیوزا و هلو و حقیرانه اشک می ریختم؛اما دوامش را آیا تو می خواهی امضا کنی!؟ می توانی دلم را قرص کنی که روزی فرا نمی رسد که داغ تنفر و خستگی از تو را با فرار از خانه و بازگشت به حال و هوای تجرد خنک کنم!؟،از اینگونه زندگی ها و آدم ها،بی سواد و با سواد،روشن فکر و سنتی و کوردل،مذهبی و ملحد،مدرن و کلاسیک،قدیمی و جدید،باهوش و احمق،عقلایی و عاشقانه،اینقدر مثال دارم که توضیح بیشتر،حماقت است...






روزی که زیستن در تک تک لایه های قلبت را تجربه کردم،روزی که بر جغرافیای تنت،ناشناخته ای نمانده که کشف کنم،روزی که مختصات تمام خال های بدنت را می توانی از من بپرسی در کورترین نقطه ی دشت ها و قله های سرزمین اندامت،روزی که پوزیشنی نمانده برای اجرا،روزی که دیگر بکارتی در وجودت نیست برای کاویدن،روزی که اینور ابرها که باشی هم دل من تورو نمی خواد،روزی که تحمل لوس بازی ها و حرف های بی سروتهت می شود بلیط ورود به تخت دو نفره،روزی که از برای حفظ زندگیت!حامله می شوی که پایه های گه زندگی را مستحکم کنی،به توصیه ی مادرت تا کندن و حذفت برایم سخت تر شود،روزی که فرزند که گلی بود از گل های بهشت،حیوان خانگیست عملا برای اینکه هدفی مشترک هم این وسط داشته باشیم که سرمان گرم باشد و فحش یادش بدهیم و بخندیم،بگذاریمش مهد یا قرص خواب بخورانیمش تا گاهی به خودمان برسیم و شرش را کم کنیم،روزی که هیچ اتفاقی برایمان جدید نیست،روزی که تنوع دلمان می خواهد و پاسوز قراردادمان هستیم و زیرآبی و اشتیاقش به جانمان می افتد،که هرکس باهوش تر و بااستعدادتر،کام رواتر که این بهترین شکلش است،واگرنه مثل سگ باید مدام پاسبان هم باشیم،به هر نر و ماده ای حسادت کنیم و هر کنش و واکنشی شکی را مشتعل می کند که عمر را می سوزاند...






منتظر باش تا سیراب شوم از همان موردی که می دانی،اصلا شاید تمام این احساسات از عقده و عطش آن سرچشمه می گیرد،اگر بعد از آن هم خواستمت،به سوی تو به طرف کوی تو سپیده دم آیم،واگرنه فکر نمی کنم چیزی داشته باشی برای من که محسن،حسین و کاظم نداشته باشند،جز خلا همان مورد که با هرکسی می تواند پر شود،پس نیازی به ازدواج یا تعهد به یک نفر با این همه دردسر و مسئولیت محدودیت و تشویش ندارم،فقط کاش می شد یک بار دوماه اول ازواج را تجربه کنم،که انگار شیرین باید باشد!!





من زخمهای بی نظیری به تن دارم اما
تو مهربان ترینشان بودی
عمیق ترینشان
عزیزترین شان
بعد از تو آدم ها
تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم
که هیچ کدامشان
به پای تو نرسیدند
به قلبم نرسیدند
بعد از تو آدم ها
تنها خراش های کوچکی بودند
که تو را از یادم ببرند، اما نبردند
تو بعد از هر زخم تازه ای دوباره باز می گردی
و هر بار
عزیزتر از پیش
هر بار عمیق تر .

 "رویا شاه حسین زاده"



من:کاظم یه صحنه ی عاشقانه توصیف کن،نهایت صحنه ای که می تونی تصور کنی که رمانتیک باشه.


کاظم:یه کلبه باشه که پشتش جنگل و جلوش دریا،من و عشقم کنار دریا بغل هم آتیش درست کردیم و حرف می زنیم.


کاظم:تو چی؟


من:الان اون زنگ بزنه به موبایلم!



پ.ن:کلیت این مطلب مخاطب خاص ندارد،صرفا بیان عقیده ای بود با برخی مصادیق واقعی.

]]>
... 2014-02-03T06:48:46+01:00 2014-02-03T06:48:46+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/264 ستاره بود حال مطلب نوشتن هم ندارم،کپی پیست می کنم بدون هیچ اضافه ای...صحبت از عاشق بودن نیستمی رومبغض خواهی‌ کرد اشک‌ها خواهی‌ ریخت غصه‌ها خواهی‌ خورد نفرینم خواهی‌ کرد دوست‌ترم خواهی‌ داشت یک شب فراموشم می کنی‌ فردایش به یادت خواهم آمد عاشق‌تر خواهی‌ شد امید خواهی‌ داشت چشم به راه خواهی‌ بود و یک روز یک روز خیلی‌ بد رفتنم را، برای همیشه، باور خواهی‌ کرد ناامید خواهی شد و من برایت چیزی خواهم شد مثل یک خاطر ه ی دور تلخ و شیرین ولی‌ دور ... خیلی‌ دور و من در تمام این مدت غص
حال مطلب نوشتن هم ندارم،کپی پیست می کنم بدون هیچ اضافه ای...



صحبت از عاشق بودن نیست


می روم

بغض خواهیکرد
اشکها خواهیریخت
غصهها خواهیخورد
نفرینم خواهیکرد
دوستترم خواهیداشت
یک شب فراموشم می
کنی
فردایش به یادت خواهم آمد
عاشقتر خواهیشد
امید خواهیداشت
چشم به راه خواهیبود
و یک روز
یک روز خیلیبد
رفتنم را، برای همیشه، باور خواهیکرد
ناامید خواهی شد
و من برایت چیزی خواهم شد
مثل یک خاطر ه ی دور
تلخ و شیرین ولیدور ... خیلیدور
و من در تمام این مدت
غصهها خواهم خورد
اشکها خواهم ریخت
خودم را نفرین خواهم کرد
تمام لحظهها به یادت خواهم بود
و امید خواهم داشت به پایداری عشق
و رفتن را چیزی جز عاشق ماندن نخواهم دانست
نخواهی فهمید 
درکم نخواهی کرد
صحبت از عاشق بودن نیست... صحبت از عاشق ماندن است.


(گاهی برای اثبات عشق باید رفت ... خودم از رفته گانم ...)


"نیکی فیروز کوهی"
]]>
احساس خوب کمی خودکشی 2014-01-18T13:00:14+01:00 2014-01-18T13:00:14+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/261 ستاره بود دیگر نمی شود کاری کرد،وقتی خودت باورت شد بی همه چیزی،بعد آن از دست دوست و دشمن کاری ساخته نیست برای نجات توی بی همه چیز.جانوری سیری ناپذیر،که از درون تمامت را می بلعد و هر لحظه بیشتر احساس خالی بودن و هیچ بودن می کنی و در خود چیزی نمی یابی که دیگری دوستت بدارد و از این دوست داشته نشدن،آنقدر منفجر می شوی که دیگر جایی برای انفجار از تو باقی نماند.اما همچنان توقع دوست داشته شدن داری،اما راهی و دلیلی برای کسی که دوستت داشته باشد،عملا وجود ندارد و نتیجه این دور باطل می شود اینکه،همیشه خشمی دیگر نمی شود کاری کرد،وقتی خودت باورت شد بی همه چیزی،بعد آن از دست دوست و دشمن کاری ساخته نیست برای نجات توی بی همه چیز.جانوری سیری ناپذیر،که از درون تمامت را می بلعد و هر لحظه بیشتر احساس خالی بودن و هیچ بودن می کنی و در خود چیزی نمی یابی که دیگری دوستت بدارد و از این دوست داشته نشدن،آنقدر منفجر می شوی که دیگر جایی برای انفجار از تو باقی نماند.اما همچنان توقع دوست داشته شدن داری،اما راهی و دلیلی برای کسی که دوستت داشته باشد،عملا وجود ندارد و نتیجه این دور باطل می شود اینکه،همیشه خشمی نهفته داشته باشی از همه  که نمی گذارد در چهره بهترین دوستت و چشمانش نگاه کنی و بگویی دوستش داری،این دوست داشتن یک طرفه را حقارتی می بینی عجیب و حتی با بقیه که گفتگو می کنی نگاهشان نمی کنی...




تنفر داری از تصویر خودت در آینه که می خواهی خطاب به او فریاد بزنی:"که تو را چه به آراسته بودن!؟گمشو برو که حالم را به هم میزنی بی وجود"،بین صفر و صد روحیه ات فاصله چندانی نیست ،قهقهه که می زنی هم غمگینی،خودآگاهت که فراموش می کند این جانور را،حالت کمی خوب است و ناخودآگاهت که بو می برد از عرش به فرش می آیی و کوچکترین بهانه مثل بدقولی یک دوست چنان رو حیه ات را می کشد،که می شوی مثل یک فرزند مرده و حتی بدتر که او می تواند ناله کند و زار بزند،اما تو باید خونسرد جلوه کنی،چیزی برای کسی نداشتی که حالا نازت را بخرند،پس شخصیت داشته باشی باید...




آنقدر پیش خودت کوچک می شوی که همه را بزرگ می بینی و جدی،بی آن که جدی گرفته شوی،نمی دانی که این حالت ها به تربیت مزخرف خانواده بر می گردد یا جامعه یا چیز دیگر،نمی دانی که چرا هیچگاه اعتماد به نفس نداشته ای!؟،نمی دانی چرا ناخودآگاه کسی که سکوت می کند یا که ظاهر زیبایی دارد را فهمیده و بزرگ می بینی و در حضورش کم می شوی و شرمگین!؟،حتی وقتی صدبار ثابت شده که اشتباه می کنی و هیچ خبری نیست،بغضت می گیرد که این همه کرم در مغزت چگونه وارد شده!؟،هیچ کس نیست به داد یک بی همه چیز برسد و خودت نمی دانی که چگونه بی همه چیز نباشی دیگر.فقط مجبوری عادی جلوه کنی که این تنهایی به عمق خیلی بالا را با حضور سطحی چند نفری که اطرافت به هر دلیلی هستند،سر کنی...





دنبال ویترین می گردی که خودت را به خودت ثابت کنی و نشان دهی اگر موقعیت باشد می توانی.گاهی شل می گیری،خودت را مجبور به بی خیال شدن این جانور می کنی تا شروعی دوباره داشته باشی،اما جانوری که در خودت هست فرار از او محال،که هر شکست،بر دهشتناکی جانور و جان خواریش می افزاید و تلاش بعدی را به زمان نامعلوم موکول می کند و خالی خالی خالی می شوی از هر چیز...




خالی خالی شدی،کف گیر انگیزه ات برای ادامه به ته دیگ خورده،در این شرایط فقط دیگر نبودن و وجود نداشتن ارضایت می کند،چنان شهوتی از دیدن تیغ در دستت در حمام و تن لختت و رگ مچت در تو زبانه می کشد که چشمانت را خمار می کند و لبخندی از نهایت لذت بر لبت نقش می زند که تنها با تماشای  جاری سرخی خون روی سفیدی فرش حمام،فرو کش می کند و به انزال آخرین می رساندت....




حالا که نه می توانی عشق بورزی،نه تنها باشی،نه معشوق باشی،نه آرزو داشته باشی،وقتی خانوادت بود و نبودشان یکیست،وقتی معدود دوستانت را هم عملا از دست می دهی،وقتی تمام استعدادهایت در حد بالقوه خواهد ماند،وقتی هیچگاه نخواهی فهمید که اصلا استعدادی داشتی یا نه؟!،وقتی قرار بر این است که همیشه با این جانور هم بستر باشی و یک موجود عقده ای و خشمگین باشی و بی فایده،پر از استرس و تشویش و سرکوب خواسته ها،تحمیل ناخواسته ها،حال که هیچ چیز در دست تو نیست و همه چیز و همه کس در نوع زندگییت بیشتر از خودت تاثیر گذارند و آن ها برایت تصمیم می گیرند...پس لطفا نباش و کاری دست خودت بده و یک بلا بر سر خودت بیار،واگرنه به شدت دنبال انگیزه باش برای ماندن،که برای نماندن انگیزه فروان است و یا که از ترس با حقارت مثل سگ با هر جان کندنی است نفس بکش و همیشه زیر دست باش و بازیچه و هیچ و بی همه چیز...



مرداب

میون یه دشت لخت زیر خورشید كویر
        مونده یك مرداب پیر توی دست خاك اسیر
منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام
    داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام


من همونم كه یه روز می خواستم دریا بشم
می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم

آرزو داشتم برم تا به دریا برسم

شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم



اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر
 اما از بخت سیام راهم افتاد به كویر

چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام یه چاله كند



توی چاله افتادم خاك منو زندونی كرد
آسمونم نبارید اونم سرگرونی كرد

حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون
     یه طرف میرم تو خاك یه طرف به آسمون



خورشید از اون بالاها زمینم از این پایین
 هی بخارم می كنن زندگیم شده همین
با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم
سرنوشتم همینه من اسیر زمینم



هیچی باقی نیست ازم لحظه های آخره
خاك تشنه همینم داره همراش می بره

            خشك میشم تموم میشم فردا كه خورشید میاد
شن جامو پر می كنه كه میاره دست باد



لیمو جان این روزها به خصوص فردا بر تو مبارک
]]>
لیمیت لس 2014-01-18T12:25:24+01:00 2014-01-18T12:25:24+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/260 ستاره بود بعضی روزها، بی دلیل حالت خوب است.از صبح که بیدار می شوی،دوست داری فریاد بزنی و شاد باشی.جلوی آینه که می روی،خنده را که از چشمهایت می خواهد بیرون بزند می بینی،خودت را زیباتر از هر روز می یابی.مدل موهایت کاملا اتفاقی همان است که می خواهی و لباس که می پوشی،قشنگ بر تنت می نشیند و احساس می کنی که خیلی دوست داشتنی هستی و بدجور به خودت عشق می ورزی.کلی اعتماد به نفس ذخیره شده در وجودت کشف می کنی که دیروز از آن غافل بودی.در خیابان که راه می روی،شوق دویدن داری و صورت خندانت،انگار مورد بعضی روزها، بی دلیل حالت خوب است.از صبح که بیدار می شوی،دوست داری فریاد بزنی و شاد باشی.جلوی آینه که می روی،خنده را که از چشمهایت می خواهد بیرون بزند می بینی،خودت را زیباتر از هر روز می یابی.مدل موهایت کاملا اتفاقی همان است که می خواهی و لباس که می پوشی،قشنگ بر تنت می نشیند و احساس می کنی که خیلی دوست داشتنی هستی و بدجور به خودت عشق می ورزی.


کلی اعتماد به نفس ذخیره شده در وجودت کشف می کنی که دیروز از آن غافل بودی.در خیابان که راه می روی،شوق دویدن داری و صورت خندانت،انگار مورد توجه بقیه است و راضی از این جلب توجه،می خواهی به تک تک عابرین بگویی،دوستشان داری و زندگی چه زیباست.به دوستانت که می رسی،حرف ها و تعریف هایشان،مویدی می شود بر این احساسات قشنگ و بیش از پیش،بر خودت می بالی.



آن روز گل سر سبد جمع های دوستانه می شوی،بسته به هر موقعیت،کلی سوژه ی خنده دار می آفرینی.لطیفه هایی که به یاد می آوری برای بازگویی،بیشتر از همه خودت را غافلگیر می کند.همه از پیر و جوان،با حضورت سیراب می شوند.اگر اتفاقا آن روز باب آشنایی با فردی جدید باشد،ممکن نیست تو را فراموش کند و تبدیل می شوی به فردی خاص در ناخودآگاهش.


نیل به اهدافی که برای زندگی ترسیم کرده ای،آن چنان سهل می آید،که می مانی اول از کجا شروع کنی.حس خوب مشاوره دادن به دیگران،گریبانت را می گیرد و مسئولیتی که در این قبال حس می کنی،تو را وادار به صحبت هایی می کند،که در هیچ کتاب و فیلمی نظیرش را ندیدی،و تحیر و سراپا گوش بودن مراجعین،برایت امری عادی می شود.


آدم ها و مشکلاتی که روزهای دیگر،مکان مناسب تری،جز اعصاب شما،برای پیاده روی نمی یافتند،می شوند موضوع کار شما،و روی باز شما برای پذیرش و مذاکره جهت رفعشان،آن ها را وادار به تسلیم برابر شما می کند،و قهرمان بودن،کم ترین حسی است که سراغ شما در این مواقع می آید.و خلاصه آن روز هیچ کس و هیچ چیز-نه این که نخواهد-توانایی رنجاندن شما را ندارد.


ناگهان،چیزی را به یاد می آوری که قدرتش به طور باور نکردنی،بر این حس خوب،با این همه یال و کوپال،می چربد.این که چه بسیار روزهایی که با این ویژگی ها و حس ها آمد و رفت،تو همچنان از جایی که هستی اندک تکانی نخوردی و با این سرعت پیشرفت دنیا و اطرافیان،عقب گرد هم داشته ای.


بردلی کوپر را در فیلم لیمیت لس به یاد می آوری،که شاید با الگو قرار دادنش،این حس را تداوم بخشی،و بی حد و مرز شوی و در محدوه ی این حس گذرا اسیر نباشی.و هرچه بیشتر فکر می کنی،فکرت به جایی نمی رسد و یقین می کنی که این تخصص،در انحصار هالیوود است که چنین حماسه هایی بیافریند.و باید هم چنان در انتظار قورباغه ات باشی،که روزی قورتش دهی.


بعد از چند وقت که این روزهای بسیار شیرین،با این افکار،به تلخی گرایید،عاقلانه ترین راه را که قربانی کردن این افکار است،می یابی،برای غنیمت شمردن لحظه.پس به موقتی بودن و بی ثمر بودنش نمی اندیشی و تا هرجا که بلیط آن روز اعتبار دارد،نهایت لذت و استفاده را می بری.فردا روز دیگریست و زندگی واقعی شروع می شود و امروز مال من است و لذت گم شده ی دیگر روزها را باید در آن جستجو کنم.


خوش به حالت ادی مورا (بردلی کوپر)...

]]>
بانوی آپارتمان مرکزی 2013-12-05T05:30:20+01:00 2013-12-05T05:30:20+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/256 ستاره بود آهای بانوی آپارتمان مرکزی،قسم به آره گفتن های کوتاه و سریعت،قسم به شرمی که در آن بود،وقتی تمکین می کردی حرف های مثبت 18 مرا،که دوستت دارم اندازه ی تمام پیام هایی که در جهان فرستاده شده و اندازه ی هر نغمه ای که بویی از دوست داشتن داشته.سکوتم را بگذار به حساب حکمت و صلاحی که خوشبختی تو و گم شدن همیشگی من از زندگیت را دنبال دارد،نه اینکه بگویی آدم ها نبودن را بهتر بلدند،که قلبم دارد از شوق فقط یک بار دیگر شنیدنت،می ترکد،پیچیدن دوباره خنده ات در گوشم...ببخش تلخی شب آخر را که نشد حسادتم را مخف آهای بانوی آپارتمان مرکزی،قسم به آره گفتن های کوتاه و سریعت،قسم به شرمی که در آن بود،وقتی تمکین می کردی حرف های مثبت 18 مرا،که دوستت دارم اندازه ی تمام پیام هایی که در جهان فرستاده شده و اندازه ی هر نغمه ای که بویی از دوست داشتن داشته.سکوتم را بگذار به حساب حکمت و صلاحی که خوشبختی تو و گم شدن همیشگی من از زندگیت را دنبال دارد،نه اینکه بگویی آدم ها نبودن را بهتر بلدند،که قلبم دارد از شوق فقط یک بار دیگر شنیدنت،می ترکد،پیچیدن دوباره خنده ات در گوشم...



ببخش تلخی شب آخر را که نشد حسادتم را مخفی کنم و نشد بی تفاوت باشم که وقت خداحافظی شده و دیگر واقعا واقعا تو برایم ممنوعی،اما باور کن از ته دل خوشحال بودم که اوضاع بر وفق مرادت پیش رفته بود و تبریک هایم برای زن شدنت فقط کنایه نبود.طول کشید با واقعیت کنار بیایم،با اینکه خودت گفتی به جنس تو اعتماد نکنم،حالا هرچه یک دختر و زن می خواهد داری،تکیه گاه می خواستی که داری،محبت کم داشتی که کرد بهت،خانه که بهترینش را در بهترین نقطه شهر،گوشی برای شنیدن که حالا کنارت هست و یک موجود لازم الوجود که یک ده انگشتی نصیبت شد که ایده آل است.نیازی به ماندنم نبود و فقط قبل از حذف در این چرخه ی طبیعی،خودم پیش دستی کردم و گم شدم...




هیچ چیز پیدا نمی کنم که بگویم به این دلیل تو برایم با بقیه فرق داشتی،فقط می دانم داشتی.آن ها که حرف می زدند،گوشی را از گوشم دور می کردم که نشنوم و لحظه شماری می کردم که زودتر خفه شوند و اس که می دادم به جایی می رساندم که دیگر جوابی نخواهد و در به در دنبال بهانه که کلا کات کنم.تو که نبودی،تو که رفتی،در به در دنبالشان بودم که داغ نبودت را با حضور دست چندمشان تاب بیاورم و برایشان از تو می گفتم و اشک می ریختم،حسادتشان می شد به تو،و وای که چقدر دروغ گفتم که بمانند که نماندنت را نبینم...




با تو که حرف میزدم،با سوال هایم تو را به بیشتر گفتن تشویق می کردم و خوب بلد بودم،می خواستم بشنوم ناز صدایت را و خنده های ریز دیوانه کننده ی تو را،وقتی از تنبلی خودت می گفتی در رسیدن به اتوبوس محوطه ی بزرگ دانشگاه و پادردت،از دوست شر و شیطونی که چهره اش معصوم بود،درست بر عکس تو،قضیه ی دمپایی ابری و جیغ همکلاسی از تعجب و پرواز من روی ابرها بعد از شنیدنش،سوژه ی همیشگی و خواب رفتن های قبل از شب بخیر تو و راه کارهای بی نتیجه ی من که هیچوقت هم نشد درست کنمت،تکه کلام ها و عزیز گلمی که از من ورد زبانت شد،به رقصیدن سر صبحت با "ای جونم نفسم"و شریک کردن من در این جنون ادواری!،تشبیه من با کسی که در اتوبوس دیدی و ذوق کودکانه ات و زنگ زدن فوری و اطلاع رسانی و نفس نفس زدنت،دوری دو هفته ای از هم و زنگ زدن من و خیس عرق شدن از شوق و سرما خوردنت،اس دادن های نصفه شب و دم صبح تو از احساس ترس و احضار منِ خواب از فرسنگ ها دور،از عشق من به "محسسن،خیلی بدی" گفتن های تو و پشت بندش زنگ خنده هات،بعد از تحریک حسادتت با ابراز علاقه ی سوری من به دیگران و خلاصه اشتیاق من به شنیدن کوچکترین اتفاقات از لب های به قول خودت،پروتزی تو...








حسرت دیدن آن عکس ها که برایم گرفته بودی،به دلم ماند.کاش می شد آن ها را داشته باشم و نشانی باشد از سه ماهی که با تو گذشت،تا یادم نرود یک وقتی چقدر ساده حالم خوب بود با تو،اما خواستن آن ها از تو می تواند شروعی باشد بر این پایانی که خودش پایان دیگری می طلبد که تصورش هم قلبم را به درد می آورد و حالا که بیشترِ راه این تاب آوردن آخرین پایان را پیموده ام،تا ته مسیر می روم و به برگشت دوباره نمی اندیشم.مطمئنم که همین که صدایت را بشنوم هزار بهانه و توجیه می یابم برای ادامه و دوباره با تو بودن...




تبدیل شدی به خاطره ای شیرین برای تمام عمرم و کاش من هم برای تو اینگونه بوده باشم و هربار که یادم می کنی لبخندی از رضایت بر لبت نقش ببندد و برایت آرزو دارم که زندگی جدید حداقل 70%چیزی که آرزویش را داشتی باشد و به تعریفی که از خوشبختی داری برسی...




به قول باران،"ما به هم نمی رسیم،اما بهترین غریبه ات می مانم که تو را همیشه دوست خواهد داشت"...






اون که ترانه و ساز تو زنگ خنده هاش بود
یه دنیا از رمز و راز تو عمق اون نگاش بود
شوق بلند پرواز همیشه زیر پاش بود
به من بگو اونو ندیدی؟!





]]>
هر آن چیز که تو خواهی ام 2013-11-22T07:18:50+01:00 2013-11-22T07:18:50+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/255 ستاره بود آب که از سر گذشت،هیچ چیز دیگر مهم نیست،سیگار را گوشه ی لبت می گذاری و دود را تا اعماقت بی هیچ ترسی روانه می کنی،از این رخوت و سستی نهایت لذت را می بری؛به این فکر نمی کنی که نکند اسیرش شوی،دیگر نمی خواهی فکر کنی اصلا،که تا اینجای زندگی این همه به خوب و بد و زشت و زیبا فکر کردی،به کجا رسیدی؟!می خواهی تمام گذشته ی ننگینت از جریان زندگی و مغز معلولت پاک شود و جور دیگر ادامه دهی،و مهم نیست چه جور،فقط جور دیگر بودن کافیست....همان قدر که وجود جاذبه برای زمین طبیعی و عادی است،در ابتدای امر،دشواری و زجر آب که از سر گذشت،هیچ چیز دیگر مهم نیست،سیگار را گوشه ی لبت می گذاری و دود را تا اعماقت بی هیچ ترسی روانه می کنی،از این رخوت و سستی نهایت لذت را می بری؛به این فکر نمی کنی که نکند اسیرش شوی،دیگر نمی خواهی فکر کنی اصلا،که تا اینجای زندگی این همه به خوب و بد و زشت و زیبا فکر کردی،به کجا رسیدی؟!می خواهی تمام گذشته ی ننگینت از جریان زندگی و مغز معلولت پاک شود و جور دیگر ادامه دهی،و مهم نیست چه جور،فقط جور دیگر بودن کافیست....



همان قدر که وجود جاذبه برای زمین طبیعی و عادی است،در ابتدای امر،دشواری و زجر آور بودنِ بیرون زدن از ارزش های تلنبار شده در مغز و کسب تجربه های جدید و له کردن قوانین خود ساخته و مزخرف هم کاملا طبیعیست،و هرقدر این ارزش ها و محتویات چندش آور ذهنت نهادینه شده باشد،رنجش بیشتر.استقلال شخصیتی و انعطاف پذیر بودن و جرأت مزه کردن اتفاق های جدید هم در این امر مؤثر می باشد...



مدام می خواهی آدم تازه ای باشی،مدام می خواهی آدم های تازه ای باشی و به هر شکل،آن موجود چندش آور و سر به راهی که بودی نباشی.علایقت را تغییر می دهی و برای مثال غذاهایی که نمی خوردی را با ولع می خوری و ذائقه ات را عادت می دهی،از کسانی که دوستشان داشتی فاصله می گیری و با منفورهای ذهنی قبل می جوشی،با تحمل رنج،زباله از ماشین در خیابان می ریزی،آن قدر بی تفاوت جلوه می کنی که بی تفاوت شوی،در پیاده رو چشمانت را به سنگ فرش نمی دوزی و از زیبایی ها لذت می بری،حیا را در ماتحت همان هایی فرو می کنی که عامل این بی ثمریِ نسل چندش انگیزمان هستند...




حضور پیدا می کنی در فضاهایی که قبلا از تصور حضورش شرم می کردی و شرم را فرو می کنی در هر روزنه ای از آن ها که این شرمنده بودن مدام و کم بودن و جزو آدمیزاد نبودن را،فرو کردند در هر روزنه ی امیدی که در دل ما شاید که می خواست بتابد.در شروع راه تازه ات همزمان به 6 نفر در چت شماره می دهی،تقسیم می شوی به تعداد آن ها و هرکدام شخصیتی از تو در ذهن ساخته اند که با 5تای دیگر متفاوت است و تا جایی ادامه می دهی که سودش به ضررش بچربد و عذاب وجدان خیانت و رنج جدایی ها را به جان و دل می خری که ابعاد جدیدی در خود شکل دهی و همین می شود که در کمتر از یک هفته 7بار شکست عشقی می خوری و این حس مبتذل را در خودت می کشی...



دوست داری مدام خود را به نبرد با تابوهای خودت دعوت کنی و همه را بشکنی و آن قدر بشکنی،تا بی حد و مرز شوی،اما گاهی این احساس لعنتی سنگ راهت می شود و کم می آوری مثلا در ادامه دروغ به یکی از همان 6 نفر که بعد از دیدن عکسش،آن قدر سرد می شوی که بود و نبودش دیگر برایت فرقی نمی کند،چون کنترل و پیش برد رابطه کلا در دست توست،کاری می کنی که از تو متنفر شود و دمش را روی کولش بگذارد و برود و فکر کند که او تو را ترک کرد...



می خواهی تا حدی پیش بروی که به موجودی بدل شوی که ورودی و خروجی شارژرش با هر موجود و منبع انرژی جفت باشد و در هر شرایطی به بهره برداری از فضا و آدم ها بپردازی و رگ خواب هرکسی در دستت باشد و در لحظه عاشق شوی و فارغ،مظلوم باشی و ظالم،رئوف باشی و سنگدل،با فرهنگ باشی و بی فرهنگ،روشنفکر باشی و بی فکر،فمنیست شوی و مردسالار،عاشق دیزی باشی و غذای چینی که عسل درست می کند،محرم در به در دنبال نذری و مخ کردن مهری،جایی که قرار شد با عزت باشی،عزت الله انتظامی هم به گردت نرسد و جای دیگر آن چنان حقیر که هیچ جهان سومی به پایش نرسد...




ناامیدی و بدبختی را هم آنقدر به سخره می گیری و می کنی سوژه و آنقدر بهش می خندی و دیگران را می خندانی که هویتش را از دست بدهد و با کمال میل کنار می آیی با هرچیزی که هست و نیست و این تویی که فقط تغییر می کنی و چون تغییر هم در دست توست،جوری تغییر می کنی که شاد باشی و اصلا هم دلیلش اهمیت ندارد و همین شاد بودن و لذت اصالت دارد....



هیچ هدف مشخصی نیست که عمرت را برایش صرف کنی و لزومی برای ادامه هیچ تلاشی وجود ندارد و هرجا خسته شدی رهایش می کنی و گوشی موبایل را که برای زمان مشخصی تنظیم کردی که زنگ بخورد،عمدا خاموش می کنی و با رخوت و تنبلی کامل،می خوابی،نگرانی هم اصلا به خودت راه نمی  دهی و هیچ وابستگی خاص و عمیقی به کسی یا چیزی نداری و همیشه در جیبت کلی جایگزین برای هرکدامشان داری...




حرفی و عملی از تو سر نمی زند که مشکلی برایت درست کند و همانی هستی که مشکل سازان احتمالی می خواهند و جو گیر نمی شوی که مدام تز روشن فکری از خودت تراوش کنی و لازم نیست خودت را مدام توضیح دهی که از میانش چیزی بیرون بزند،می شوی مثل گندم زار که با نسیمی به رقص در می آید و می شوی آب که شکلی ندارد و به هر شکلی در می آید...



]]>
لیموی من نغمه 2013-10-16T10:49:55+01:00 2013-10-16T10:49:55+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/251 ستاره بود چیزت را به من نگو،چیزت را به من ندهبا پنجره  بخواب،ای سنگ جان منمن روی یاد تو که یله شده بر آسمان،خط می کشمبا من تراوش روزانه ای ست،که در نبود تو تکرار می شودتقصیر خواب نیست،تقدیر ما تصادفی ست،که به هیچ نمی ارزداصلا من بعد اصلا من بد نغمه جان شاملو را بی خیال،دستت را به من نده،اصلا هیچ چیزت را به من نده و چیزی از خودت به من نگو،به من اعتماد نکن،به این منِ بد...روی تخت دو نفره ات،تنها بخواب و مثل عادتی که نداری،به هیچ کس عادت نکن،آزاد آزاد باش و بر خود تکیه کن،نه بر پشت من که پر ا چیزت را به من نگو،چیزت را به من نده
با پنجره  بخواب،ای سنگ جان من
من روی یاد تو که یله شده بر آسمان،خط می کشم
با من تراوش روزانه ای ست،که در نبود تو تکرار می شود
تقصیر خواب نیست،تقدیر ما تصادفی ست،که به هیچ نمی ارزد
اصلا من بعد اصلا من بد


نغمه جان شاملو را بی خیال،دستت را به من نده،اصلا هیچ چیزت را به من نده و چیزی از خودت به من نگو،به من اعتماد نکن،به این منِ بد...

روی تخت دو نفره ات،تنها بخواب و مثل عادتی که نداری،به هیچ کس عادت نکن،آزاد آزاد باش و بر خود تکیه کن،نه بر پشت من که پر است از شهوتی که تو را مجالی برای تخلیه اش می بیند...نغمه سنگ شو،گل ماندن فایده ای ندارد و ببین که داری پژمرده می شوی و هیچ کس به فلانش نیست...

می خواهم زرنگ کنمت،همانگونه که خواستی،روی ماسه های ساحل دنبالت کنم و از گرگ بودنم کنار لاله گوشت بگویم و دعوتت کنم به گرگ بودن.با هر تماس لبهام روی گردنت،از راحت فراموش شدنت بگویم.با تو از تراوش هایی که با تو یا بی تو جاری می شود،حرف بزنم و بدانی هیچ خبری نیست و این تقدیر مزخرف بود که ما را در مسیر هم قرار داد.نغمه دردت را به من نگو و بفهم چقدر بد می توانم باشم،نهایتش مسکنی هستم برای دردهایت که وقتی نباشم،درد جدیدی می شوم،کنار بی کسی و درد جسم و روحت...




گوشت روی گاز،مشروب روی میز

ما چقدر غریبه شدیم که تو تحریک نمی شوی دیگر

سیگار می کشیو تنت،زیر زیرپوش سفید توریت شناور است

هیچ چیزت را به من نگو،هیچ چیزت را به من نده لطفا

بگذار گمان گندم نگاهت،در ذهن لهجه دار من،با شک به هستی عجین شود


نغمه دلت برایم تنگ نشود و به خاطر من اشک نریز،خیلی زود تمام می شویم برای هم...روزی که دیگر کمرت از یاد بوسه هایم روی پهلویت منفجر نمی شود و خیسِ خیس نمی شوی با خون و آب،از احساس دست هایم روی سینه و شکمت...روزی که سرشار نمی شوم از بوی لیمو با زمزمه ی اسمت،نفس نفس نمی زنم گوشی در دست،برای بغل کردنت با هر پیامی که از تو می رسد...


تصور دوباره ی تو با سیگار در دست،برای فراموش کردنم،با تاب زرد در اتاق تنهایی و بی رها،لذت موقت با تو بودن را تلخ می کند و بدنم از ترس می لرزد،که شوق بوسیدن و بوییدنت را خفه می کند و نمی گویم با تو که چقدر دوستت دارم لیموی من،قلبم دارد از جا در می آید برای عطر موهایت،برای بوسه روی شانه هایت...


با من دردودل نکن،که هرچه بیشتر می گویی،بیشتر خیالاتی می شوی که من با همه فرق دارم...کاش می شد فقط دوستم بداری،فقط دوستت بدارم و پشت گوشی با صدای خنده هایت زنده شوم و از آتش چشمانت بگویم و اینکه چقدر به خوب بودنت نمی آید.از نسبیت جهان و چیزهایی که نسبتا یاد گرفته ام،برایت بگویم.از اینکه هیچ چیز و هیچ کس باقی نمی ماند و به فکر خودت باش و "فایندینگ بروسلی کیلر" نباش و لذت ببر از بودنت،از زیبایی و طراوتی که داری،انقدر چیزهایی که داری را به رخ بکش،که نه من و نه هیچ کس دیگر به گردت نرسد و آخر سر هم مثل آب خوردن،رهایم کنی به حال خودم و مرا در کف خودت بگذاری...




اینجا که شعر هیچ غلطی نمی کند

من هم که مست،کدام شعور؟

ما همه چیز را در مبال خانه جا گذاشتیم


نغمه جان،فانتزی من،اینجا شعرو و حافظو طرحی نو در انداختن و شاملو و ایستاده مردن،خیلی وقت است که مبتذل شده،اینجا باید انزوا را یاد بگیری و بریدن از همه چیز و همه کس .اینجا باید خودت را بمکی تا زنده بمانی و برای خودت مادر باشی و پدر،شوهر باشی و زن،دوست باشی و دشمن،غمخوار خودت باشی و مونس برای خود...هیچ تز و فکری برای اصلاح این وضع تحریکت نکند که امیدی نیست،که خیلی وقت است که همه چیز امتحان شده و هر طرحی قبلا در این مستراح ریده شده...




اطرافمان مشتی خزنده که راه به راه

پوست می اندازند و حقارتشان را

با تصور تخریب ما زنده می کنند

اینجا کسی نمانده که حتی شکایتی کند


خیلی ها دیگر فهمیده اند که هیچ خبری نیست و از هیچ روزنه ای برای بیشتر کندن و بردن و بیشتر لذت بردن،نمی گذرند...فقط گروهی هستند که هویتشان را در حذف و تخریب همه ی هستی به غیر از خودشان می دانند،وقتی راهی برای نجات از این مستراح هستی به مغز چلاقشان نمی رسد،حذف تدریجی همه ی نوع بشر آرزویشان می شود و اسمش را می گذارند نجات هستی از یوغ ظلم!...نغمه حتی شکایت کردن هم خنده دار شده و قدیمی و ابلهانه،نغمه حاضرم دست بعضی ها را ببوسم که فقط حرف نزنند و هرچه گفتند،بگویم حق با شماست!...



هیچ کس بزرگ نیست
هیچ چیز عمیق نیست
هیچ کدام مهم نیستیم دیگر
تنها سکوت سطحی خاک گرفته ی
حجم این کتابهاست که زنده است
زمان دروغ می گوید
تاریخ زنده نیست
مکان توهمیست،که ما در آن س ک س می کنیم


گوشت را خوب باز کن و هر چه زباله داری در ذهنت،برای بیشتر نفس کشیدن از هستی و کم نیاوردن نفس،بیرون بریز،نغمه هیچ کس را در ذهنت بزرگ نبین و او را جایگزین،شعور و احساس خودت نکن و خودت تصمیم بگیر و تجربه کن و سود و ضررت را بسنج،برای گل روی هیچ کس از خودت نگذر و برای خودت زندگی کن و از شر هر چه نمی خواهی خودت را آزاد کن،هیچ چیز آنقدر عمیق نیست که زندگی را تلخ کند و باید زود رد شد و فقط اگر بهانه ای بود برای سود بیشتر،می شود نگاهش کرد و کمی جدی بررسی کرد...


فانتزی من،فکرت را قاضی کن و سراغ کتاب برو از هر نوعش بخوان و ببین که چقدر حصار به دور فکرت آگاهانه و ناخودآگاه کشیده اند که اوایل با خواندن هرکدام،می خواهی جهان و فکرت را با آن بسازی و پیش ببری،و خیال می کنی قبل از آن کتاب هیچ نمی دانستی و حالا همه چیز را می دانی و دیگر فریب نمی خوری،و کتاب بعدی و همین روال...و بالاخره با کنار گذاشتن تمام این ها به یک نتیجه می رسی که فقط خودت هستی و این تویی که معنای هرچیزی و آگاهانه یا ناخودگاه چگونه جهان را ببینی و قضاوت کنی...



تاریخ و زمان و مکان خارج از ذهن تو معنا ندارند،آنقدر ذهنت را انعطاف پذیر کن که در هر مکان و زمان و تاریخی،این تو باشی که برنده ای و زندگی را می مکی...






چیزت را به من نگو
چیزت را به من نگو
چیزت را به من نده
چیزت را به من نده
آرام گریه کن
آرام نعره بزن



باز هم می گویم،وقتی درد داشتی پشتت به خودت گرم باشد و بدان دردودل کردن هیچ فایده ای ندارد و بستگی های تو را به دیگران و حضور مبتذلشان بیشتر می کند و باز هم تو تنهایی و با جسارت و بی واهمه تنهایی را تاب بیاور که شکوهش را استشمام کنی و تا زمانش فرا رسد هم،مثل همیشه آرام روی تختت گریه کن و فریاد هم خواستی،صورتت را روی بالشت بگذار و خیلی آرام نعره بزن و مبادا کسی بشنود و متاسفانه کاری از دست هیچ کس برنمی آید،جز خودت که باید خودکفا شوی...




سوتین سیاه تو سبز می شود،ریشه می دهد
من هم یواشکی در خواب تو راه می روم
انگار نه انگار که نیستیم دیگر



بعد از آن می بینی که حتی برای ارضاء هم به هیچ کس نیاز نداری و با یاد خودت سینه ات سفت می شود و ریشه می دهد و ریشه اش،تو را به نهایت می رساند و من می شوم خاطره ای دور که حتی در خوابت هم مرا راه نمی دهی و این پایان هر قصه ای است،و انگار نه انگار که محسنی بود که وجودش نغمه را آرام می کرد و بلد بود خنده را به لبهای نغمه بیاورد و نغمه خیلی زود دوستش داشت،محسنی که با صدای نغمه شب ها به خواب می رفت و دیدن هر پیامی روی گوشی به شوق اینکه نغمه باشد،ضربان قلبش را بالا می برد و نغمه ای که روحیه بود،اعتماد به نفس بود حضورش،برای محسن و نغمه ای که محسن حسادتش را دوست داشت و حتی همین دوست داشتن ممنوعشان را دوست داشتند،حتی اگر زیر بار ترس بود...




بخند   بپاش   بِشاش   بَشاش





نغمه،فانتزی،لیمو،اوراقی،دست دوم،زن،ممنوع،چشم آتشی،دوستت دارم،به اندازه ی دل دردهای زنانه و انسانی همیشگی که می کشی...نغمه زیر بار نگاهت بودن چه لذتی دارد که لحظه شماری می کنم برایش...
]]>
خود زنی 2013-09-28T14:42:34+01:00 2013-09-28T14:42:34+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/250 ستاره بود نگو که انتظار داری به پایت بیفتم که مرا ببخشی!؟...نه آشغال جان.آن دوره ی حماقتم بود که سراغم آمدی،از عشق پاک گفتی و من ابله گونه باور کردم که صداقت ارزش است،که ملاک صفای دل است.دلم از این می سوزد که حتی دست هم بهت نزدم.خوب نقش تنگ را بازی کردی و حالا می بینم که عجب پتیاره ای بودی؛من هلویی چون تو را،به لبخند رضایت تو فروختم.مثل سگ پشیمانم که تو را تجربه ی اول خود نکردم.راست گفت که منگولم،که نمودند و خوردند و بردند، منِ دکتر پر از حس گناه بودم،از اینکه شب ها،با یاد چشمانت خوابم می برد!...جر خورد نگو که انتظار داری به پایت بیفتم که مرا ببخشی!؟...نه آشغال جان.آن دوره ی حماقتم بود که سراغم آمدی،از عشق پاک گفتی و من ابله گونه باور کردم که صداقت ارزش است،که ملاک صفای دل است.دلم از این می سوزد که حتی دست هم بهت نزدم.خوب نقش تنگ را بازی کردی و حالا می بینم که عجب پتیاره ای بودی؛من هلویی چون تو را،به لبخند رضایت تو فروختم.مثل سگ پشیمانم که تو را تجربه ی اول خود نکردم.راست گفت که منگولم،که نمودند و خوردند و بردند، منِ دکتر پر از حس گناه بودم،از اینکه شب ها،با یاد چشمانت خوابم می برد!...



جر خورد خاطره،از بس روز و شب به یادت بودم و به فکر تو...منی که عشق اولم تو بودی و زیباییِ منحصر به فرد تو در ذهنم نقش بسته،چطور می توانم به کمتر از تو قانع شوم!؟،تو با داشته هایت توقع مرا بالا بردی و حالا حریف این توقع راست کرده نمی شوم.اصلا در کتم فرو نمی رود،که کسی که قدش 170 و اندام باربی و چشمش آبی و زبانش فول،10 سال گیتار می زند،4 سال بسکتبال و 2 سال ژیمناستیک و 12 سال شنا در رزومه دارد و خلاصه فول آپشن است،با من چه کار دارد!؟...تازه با اعتماد به نفس کاذب و ژستی مسخره،از فانتزی هایم برایش بگویم که کاش،چشم و ابرو و موهایت مشکی بود!



 ناامید که می شوم،هرچه فحش بلدم نثارت می کنم.دو نفر که کنار هم راه می روند،یادی از پدر و مادرت می کنم و کسی که تو را در دامنم گذاشت.شوخی که نیست،من تمام حسابی که می کردم روی تو بود،وقتی تو را داشتم،چه نیازی بود که خودم را برای زندگی واقعی آماده کنم!؟...و تو یکباره پشتم را خالی کردی،و رفتنت برای منی که آپشنی جز تو نداشت،یعنی خلاء،یعنی هیچ هیچ هیچ...



همه چیز را برای خودم از دست رفته می بینم،در اوج جوانی احساس پیری دارم.با هرکس که کمی جدی صحبت می کنم،از این غم عمیق،وحشت می کند و باورش نمی شود که این منم،همانی که وقتی پای چرت گویی و فکاهی و طنز باشد،کسی به گردش نمی رسد.می خواهم بدانی،اگر حسش باشد،دل خیلی ها را با همین بی آپشنی می برم و برده ام.چنان بعد رفتنت،تنها شدم که حسش نیست،به چند نفر از دوستان قانعم و آن ها هم هیچ وقت نیستند،یعنی وقتی تو می خواهی نباشند،یعنی هرگز نیستند...



اگر بدانی چند روز پیش تنهایی را با چه کسی پر کردم،حالت تهوع می گیری و حقارتم را به خنده می نشینی!...افتادم به خودزنی،هرجا که میرسم،از احساس ضعف هایم می گویم،از خودم گرفته تا خود تو که روزی جدی ترین موضوع زندگی بودی،تبدیل می شود،به بهانه ای برای خندیدن و خنداندن،خنده به چیزهایی که در تنهایی،چشمانت را داغ می کند و آماده ی اشک ریزی...دیگر چیزی اصالت ندارد و چیز جدی وجود ندارد و هرچه هست مبتذل است و تو هر موضوعی،با هر میزان جدیت که فکر می کنی بگو،تا برایت آنچنان فک بزنم که پس از آن،مثل لطیفه از آن موضوع استفاده کنی...



آدم ها دیگر فرق چندانی برایم ندارند،می توانم اسم هایشان را در ذهنم عوض کنم و با تغییر اسم ها،حسی که به آن ها داشته ام هم،در لحظه عوض شود.بطری را بچرخانم و طرف هرکس افتاد دوستش داشته باشم و با دیگری با تنفر تا کنم.در 5 دقیقه عاشق دختری شوم که با اسمِ "دانشگاه شمال" در روم وارد می شود.ناز دختری چشم مشکی را بکشم،که خودم هم فراموش کنم که فقط دو روز با او چت کردم.وقتی ادای تنگ ها را درآورد،اسمش را تنگ بگذارم و واقعا فکر کنم که دوستش دارم...


مدام منتظر عجیب ترین اتفاقات باشم که شاید این رخوت از بین رود،که وقتی افتاد،دریغ از ذره ای ایجاد تحرک.انتظار مرگ افراد مشهور،رقم خوردن نتایج باور نکردنی در فوتبال،زلزله ی بالای 10 ریشتری که دو سوم جمعیت جهان را ببلعد،به نتیجه نرسیدن مذاکرات سوریه و رو شدن دست اسد،علاقه به هم ریختن تمام نظم ها و نابودی هر مناسبت و رابطه و تعهد و ...

]]>
حسین جان 2013-09-12T05:22:11+01:00 2013-09-12T05:22:11+01:00 tag:http://zalzalin67.mihanblog.com/post/246 ستاره بود حسین جان،همخوابگیِ خوب،سرمایه است.اما تو را به همان چیزها که دیگر نمی پرستی قسم،مواظب باش،در گیر بزن در روها و استرس های دیوانه کننده ی جاده های خلوت نشوی.بد دردیست که با هزار التماس و خواهش،پایین که کشیدی،با یک خط روبرو شوی و ذهنیتی که داشتی به هم بریزد.پس از آن برای رفع کوتی،و هدر نرفتن زحمت و هزینه ای که در طول سه ماه کشیدی و کردی،بخش کوچکی از خواسته هایت را اجرا کنی و مدام سر بلند کنی و مواظب اطراف باشی و آرتروز گردن بگیری...فعلا عسلین و ماهکت را بی خیال شو.دنبال آرامش و مسکنی با
حسین جان،همخوابگیِ خوب،سرمایه است.اما تو را به همان چیزها که دیگر نمی پرستی قسم،مواظب باش،در گیر بزن در روها و استرس های دیوانه کننده ی جاده های خلوت نشوی.بد دردیست که با هزار التماس و خواهش،پایین که کشیدی،با یک خط روبرو شوی و ذهنیتی که داشتی به هم بریزد.پس از آن برای رفع کوتی،و هدر نرفتن زحمت و هزینه ای که در طول سه ماه کشیدی و کردی،بخش کوچکی از خواسته هایت را اجرا کنی و مدام سر بلند کنی و مواظب اطراف باشی و آرتروز گردن بگیری...


فعلا عسلین و ماهکت را بی خیال شو.دنبال آرامش و مسکنی باش،که بستری باشد برای ورود سرمایه ی باب میلت،همانی که در ذهن ساختی.هیچ عذاب وجدانی نداشته باش،و ابایی نداشته باش،از تلاشی که برای این هدف داری،که خیلی شریف تر از هر هدفیست.ببین چه قدرتی داشته اند!،مارا از بزرگترین لذتمان و خواسته مان،جدا کرده اند.آن هم به شکلی  که افتخار کنیم به باکره بودن،و این حماقت را ارزش بدانیم و جشن بگیریم.همه دنبال استوانه و هلو هستند، و چه بلایی که بر سر خودشان در خلوت نمی آورند.هم زمان،پلمپی و صفر کیلومتری حضرتشان را ارج می نهند.


پدرم و پدرش و پدرت را ببین!،زنشان هیچ فرقی با هویج،برای آن ها ندارد و تبدیل شده به ماشین جوجه کشی،که کاربری دیگری ندارد.اما از آن طرف،تا دم مرگ عقده ای دارند به وسعت بیداری های شبانه و کنترل ماهواره و شبکه های رمز گذاری شده.هرگز به این فکر نکردند،که خودشان می توانستند،جای قهرمان آن فیلم ها باشند و زن خودشان،نقش مقابلشان را به نحو احسن،بازی کند.هرگز کسی نبود که ترجمان عقده های نهفته و لال،نسل در نسل ما شود.خلاصه ی تمام آموخته های ما این بود؛"اگر جوری شود که لذت ببرید،حرام است".


حسین جان،کاش بودی و می دیدی،که آن شب بر من چه گذشت.ما اسیر بازی ناعادلانه ای هستیم.خیلی هنر می خواهد پیروزی در آن.جنگی که هیچ قاعده ای ندارد،و تو از گوشت و استخوانت باید خرج کنی برای رسیدن،او از پول های پدرش.هرچیزی خوبش برای اوست،و تو اگر می خواهی،باید بروی زیر سایه ی او،که هر چقدر خواست،در راه خدا به تو بدهد،و حس خوب کمک به دیگران را با زنش به اشتراک بگذارد.و بعد راضی از یکدیگر،همخوابگی شب پیش رو را،انتظار کشند.و این چنین،هم دیگر را به اوج می رسانند.



آن ها که "بی پولی" را می بینند،طنز و خنده ی مورد نیازی که پزشک برایشان تجویز کرده،طلب می کنند.ولی تمام فیلم برای من یا حسرت است،یا خاطره ای تلخ،که وا می دارد که به جای خنده،به موقعیت های طنز فیلم،با رادان و حاتمی بغض کنم و اشک بریزم.تو وقتی انریکو را در موزیک ویدیو می بینی،به جای هیجانی شدن،گریه کنی.




آن ها برای با هم خوابیدن،آموزش می بینند،و تور ایران گردی راه می اندازند،برای پیاده کردنِ،انواع مدل هایی که فراگرفته اند.ما همچنان دنبال قاتل بروسلی هستیم و نگران از مورد پسند نبودن،برای دختر احمقی که در چت آشنا شدیم.استرس از اینکه مادر افزایش آمد و شد پیامک ها را،پای ارتباطی نامشروع نگذارد،که حوصله ی سروکله زدن،با او هیچ وقت نیست.




حسین جان،نمونه اش علی،خوشگل و خوش تیپ و خوش هیکل.اعتماد به نفسِ یک شماره دادن ناقابل را ندارد،علی که در خیابان با نگاه قورتش می دهند.همه اش مربوط به همین جنگ نابرابر است،جنگی که علی را وادار می کند،در آلماتور بندی کار کند،شور و هیجانش را در بالای داربست های داغ و زیر خورشید سوزان،ذوب کند.



حسین جان،برایت آرزو دارم به تمام خواسته هایت برسی،به قول خودت ترتیب همه را بدهی و خرسند از این پیروزی،این بازی ناعادلانه را به نفع خودت به پایان برسانی.فقط عجله کن که خیلی وقت از دست دادی و بسیار مشتاقم،له له آن ها که هیچ وقت به ناجوامردانه بودن،داشته هاشان،اندیشه نکردند،را در مقابلت،به نظاره بنشینم.



فقط نگو،که همخوابگی به سبک ماشینی،واقعا واقعا واقعا،به خودارضایی همراه آرامش،و بدون استرس در حمام و مکان می ارزد،که باورم نمی شود،و یکی از نه باباهای معروفت را تحویلت می دهم که از خنده روده بر شوی!...


آن شب لعنتی کجا بودی؟!....


از کسانی که از دیدن این مطلب رنجیده خاطر میشن،معذرت می خوام!!...
]]>