تبلیغات
لیموسن - مطالب ستاره بود
لیموسن
بپوش پنجره را ای برهنه ! می ترسم که چشم شور ستاره ترا نظر بزند حسین منزوی
 
پنجشنبه 10 دی 1394 :: نویسنده : ستاره بود
اگر قیافه ام می گوید که من خیلی خوشحالم ، تا همین حد بگویم که دلم دارد می ترکد ، لابد قیافه ام خیلی مسخره است که اینطور به نظر می رسم ، خب چه می شود کرد ، بعضی ها این شکلی اند . خب همه که مثل تو قشنگ و ناز نیستند که منزوی برای چشمانش بسراید :
دو چشم داشت _ دو " سبزآبی " بلاتكلیف
كه بر دوراهی " دریا چمن " مردد بود

فکرت طرف غرور هم نرود ، که غرور کدام نداشته ام را داشته باشم ، ثروت فضایی خود ؟! ، یا سواد و موقعیت پدرم را ؟! ، قیافه هم که تکلیفش روشن شد !
برخی تصمیم ها فقط شبیه تصمیم است ، اما اسمش را می توان فرار گذاشت ، یا عجله برای سریع تر اتفاق افتادن چیزی که آن قدر به روی دادنش مطمئنی که نمی خواهی بمانی تا خودش در وقت معلومش واقع شود . همین قدر از دستت برمی آید که تلخی تحمیلش را با دهن کجی و انتحاری که بازنده ی اول و آخرش هم خودت هستی ، جواب دهی و نشان دهی اصلا هم غافل گیر نشدی و اصلا هم " درد نداشت ! "

عین خودکشی ! به نظرم خودکشی بیشتر از هر گناه دیگری باید حرص خدا را در بیاورد . این همه تشکیلات و پیامبر و نعمت و مصیبت و نقشه و ... که تو را امتحان کند و هرجور که دلش خواست بالا و پایینت کند ، و تو یکهو می زنی زیر همه چیز و بازی را خراب می کنی و تمام !
آخر دلم هم خنک نشده ، که بگویی دنبال خنک شدن دلم بودم . کافیست بشماری که بدون تو ، من چه چیزهایی از دست دادم ، و تو بعد از من !؟ ، پس ببین که بازنده ی این بازی منم . فقط وقتی نقشی در این بازی ندارم ، خب کلا بگذار بازی هم نخورم . بازی خوردن دردش بیشتر از حذف برای همیشه است .

بحث بخشیدن و نبخشیدن و کینه شتری نیست ، بعضی کارها نباید انجام شود ، و بعضی حرف ها نباید گفته شود ، تو آن میوه ی ممنوعه را خوردی ، اما جای نگرانی نیست که این من بودم که هبوط کردم و بزرگترین کاش من برای همیشه این شد ، کاش نخورده بودی ! این حرف ها و کارها ، جایش خوب نمی شود و هربار که یادت آمد ، باید بنشینی و زخمش را تمیز کنی و دوباره ببندی و دوباره و دوباره ، و یا خودت چیزی ازت باقی نمی ماند از این بغض و نفرت و خود خوری ها ، و یا طرف مقابل آنقدر خسته می شود که فقط می خواهد ، دیگر گم شوی از زندگیش و اینگونه بود که من گم شدم .

برای من که حتی اسمت را نمی دانم و تنها داشته ام از تو چند نشان است که درستی هیچکدام مشخص نیست ، دنیا چه جای وحشتناکی می شود ، وقتی امید پیدا کردنت روز به روز کمتر و کمتر می شود . یکی از شاعران ترک زبان تعبیر زیبایی برای این مورد دارد با این مضمون که ، روز به روز بر جمعیت دنیا افزوده می شود و پیدا کردن تو مشکل تر !

عازیزم ، زانی که دِلِد ناو ای دنیا فقط ارای یکی تنگ بود ، یانی چَه ؟




نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 11 آذر 1394 :: نویسنده : ستاره بود

نکند کم پرستیدمت که رفتی ، نکند در قصد قربتم الی تو چیزی دیدی !؟

ببین خدایان دیگر را ، عهد شکستن های صدباره را هم تاب می آورند و باز ، باز آمدن های بنده اش را چون گروه کر زمزمه می کنند ، خب معبودا این بار بیا و توبه ام بپذیر که این تواب بودن رسم خدایان است .

نه که فکر کنی سر عقل آمده ام ، فقط انگار وقت رفتن نفرینم کرده ای ، هرچیز و هرکس تو را به یادم می آورد ، من از نفرین خدایان ترسیده ام ، برای برداشتنش اگر چاره ای جز بندگی نیست بیا تا به بزرگیت شهادت دهم و دوباره ایمان بیاورم .

 
بلای خدایان که فقط فرو بردن در زمین و زلزله و طوفان و باران های سیل آسا که نیست ، خدای من ، همه را با تو متر می کنم ، او شبیه خدا می خندد ، او هم نام خدای من است ، آن یکی از دیار خدایم آمده ، نفرین مدرنت را از من بردار .


بعد از تو ، تن و روحم از من فرمان نمی برند که همه ساز تو را می زنند ، چشمانم برای خودش عزادار توست ، خیالم در شهر سردت دنبال تو می گردد و روزی هزار بار به در خانه ات می آید و لحظه دیدارت را طرح می ریزد ، سکوت که می شود تا بیایم به خود آیم در خاطراتت گم شده ام و بدون تو با تو خاطره می سازم و می شود بلای جانم .

 
فقط بیا ، به تو سوگند دایم الوضو می مانم برایت ، با وردی و ذکری در گوش چپ و راستم یک جور حالیم کن که  به من می اندیشی بعد ببین به اذن تو زنده می شوم تا این معجزه ی منسوخ با تو احیا شود .
فقط پنهانی بیا و پنهانی دعوتم کن ، مبادا کس دیگر هم به تو ایمان بیاورد ، زبانم لال ، که تو خدای منی ، خدای یک نفره .





نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 6 مهر 1394 :: نویسنده : ستاره بود
آقای روانشناس چه غلطی می کنی ؟! ، روان ما به باد رفت و توی لعنتی مشغول ضبط  چندمین هزار از برنامه های  زنده و مرده ات هستی ، لعنت به زنده و مرده ات ، تا کی نقش شومن را در همایش هرزه های از شوهر و بچه گریزان ، بازی خواهی کرد و میزان در آمد حقیر و کثیفت با حماقت و تمایلشان به خیانت ، نسبت برابر خواهد داشت ؟!

کمی به من برس که دلم را هرزه ای با خود برد ، آیا می دانی چطور باید هرزه ای را از یاد برد ؟! ، دختری از نقطه ای مرزی که پیش از او شهر و فرهنگ و زبانش برایم حقیر و پست بود ، اما حالا فقط دیدن تابلوی شهرش غدد اشکی را تحریک می کند و پنج دقیقه ناخواسته صورتم را تر می کند ، اما حالا جارچی شکم گنده ی بد ترکیب شهرش در ترمینال مرا به هیجان می آورد ، و اما حالا موسیقی محلی آن ها هنر تازه کشف شده ی این روزهای سامعه ی من است .

دستم به دامنت آقای روانشناس ، دیگر طاقت این همه حقارت را ندارم ، حقارت دوست داشتن کسی که نفر دهمش هم نباشی ، کسی که لیاقت دانستن اسمش را هم نصیبم نکرد ، کسی که مرا به چشم حریف تمرینی و مجازی ، برای روابط واقعی می دید ، چرا هرزه ای فقط با صدایش اینگونه باید در من نفوذ کند ؟!

آقای رواشناس آیا امیدی هست ؟! ...





نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : ستاره بود
سلام آقای زیبا ، آنقدر زیبا که شاید اگر اتاق داشتم و حسودی نمی کردم ، عکس چشمانتان را قاب می کردم ، تا همیشه جلو چشمانم باشد ، تا یادم نرود که آقایم شمایی ، که یادم نرود چقدر تفاوت است در خلقتمان ، ببخش آقا که در حد شما نیستم ، که اگر به گوشتان برسد که این رعیت حقیر و زشت ، شما را رقیب خود می داند ، جسارت تلقی کرده و خلقتان مکدر می شود ...



آقا جان قشنگم ، آتش می گیرم برای این جنگ نابرابر که شما زیبایی ، که شما  آنقدر نزدیک اویی که لمسش کرده اید ، او را در خانه تان آره ، هرچند خودش گفت نه ، اما مگر می شود به شما نه گفت !؟ ، آنوقت من در ۴٠٣ کیلومتر دورتر ، حالت های دو نفره تان را تصور کنم و میزان لذتی را محاسبه کنم ، که وقت برف بازی از هم برده اید . البته شما هوادار زیاد دارید که او و کشفش ، برایتان خیلی تازگی ندارد ، و هیچ عضوی از اندام زیبایتان را مشغول خود نمی کند ، اما برای من بیچاره ، صدای خنده هاش فراموشم نمی شود و حتی از شما گفتن هاش خاطره است و با هر بهانه ی بی ربط و با ربطی ، دلتنگش می شوم ...


چقدر بد است آقای کسی اینقدر از خودش سر باشد ، که به او حق می دهم انتخابش بین من و شما ، قطعا من نباشم . و وقتی آقا را کامل دیدی ، هرچه بین تو و او بوده را دروغ می بینی ، که تا وقتی آقا هست ، تو در بهترین حالتش ، یک سنبل خانی برای حیات خلوت . اما وقتی آقات را حقیر دیدی ، از همان ثانیه که فهمیدی او با آقا تشریف دارد ، هم خودش و هم آقا ، عین چی از چشمت می افتند و این بزرگترین موهبت است ، که حسرتی نمی ماند ، خشم و نفرتی نیست و همه چیز همان جا پایان می یابد ، که فقط یک خاک بر سر به خودت بگویی کافی است ...


امیر من ، آقای من ، تو چقدر زیبایی ...






نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 17 آذر 1393 :: نویسنده : ستاره بود
نه جناب سروان،دلم اصلا برای تو تنگ نیست،اینکه نفس تنگی می گیرم و گاهی انگار قلبم را فشار می دهند،ربطی به نبودت ندارد،لابد برای چند نخ سیگاری است که گاهی می کشم و آسمی  که در ارثمان هست....


تا وقتی دلیل علمی و منطقی برای توجیه حال و روزم و احساسم به تو وجود دارد،چه لزومی دارد که باور کنم دوستت دارم و هرگز کسی برایم تو نمی شود!؟،نه جانم،فقط از زور تنهایی است،خودت که می دانی عادت مردم ماست که در گذشته و خاطرات زندگی کنند...


آن شب هم که در مسیر از شهر تو گذشتم و زل زده بودم به چراغ های شهری که می دانستم،تو دیگر در آن نیستی،هوایت و آرزوی داشتنت چشمانم را پر کرده بود،کاملا عادی و طبیعی بود، که شب بود و اتوبوس و جاده و شادمهر که ترکیب این ها خود به خود بغض آور است،ربطی به تو و آن شهر نداشت...




نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 36 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
درباره وبلاگ

ای کاش وقتی که دنیات تاریکه،چشمم چراغت شه
ای کاش خاری که کردی توی چشمم تزیین باغت شه
انصافه حالا که یادم نمی افتی،یاد تو باشم من
اما مگه میشه یادت نباشم من،از هم نپاشم من
" داود جمالی "

میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :