تبلیغات
لیموسن - مطالب ستاره بود
لیموسن
بپوش پنجره را ای برهنه ! می ترسم که چشم شور ستاره ترا نظر بزند حسین منزوی
 
یکشنبه 4 آبان 1393 :: نویسنده : ستاره بود
فعل دادن را صرف می کردی و در من جا نیفتاد،صرف این فعل از تو یک اتفاق نبود،که هربار از شنیدن و دیدنش بغض خفه ام کند،از بی قراری و تشویش چگونه دادنت، زخم معده بگیرم و شخصیتم بر پایه ی دادن های تو شکل بگیرد...


سرشت تو دادن بود و هست،آدم عاقل از آتش به خاطر سوزاندن کینه و نفرت ندارد،آب و نور و خاک که باشد گیاه چاره ای جز رویش نمی بیند،مثل تو که هرجا توجه بود،چه سری چه دمی عجب پایی،و هرجا فرصت عرضه بود و تقاضایی،دادن در تو می جوشید...


خیلی بی انصاف باید بود،که تو را برای سرشتت و این بودنت تنبیه کرد،ببخش مرا که گاهی عصبی می شوم،الفاظ زننده ای را به تو نسبت می دهم،ببخش که هنوز به طور کامل با این طبیعت در تو کنار نیامده ام…


باید تورا همینگونه که هستی دوست داشت،باید این باور در من نهادینه شود که دادن هویت توست،یک اتفاق معنوی و تصمیمی عقلانی و غیرقابل پیش بینی نیست،که اسم خیانت بر آن بار کرد و تو را رنجاند،باید تو را ناز کرد و بوسید و کرد...


هیچ قبل و بعدی دادن های تو ندارد که با ژست های سنتی یا مدرن بررسی شود،و خیلی ظالمانه است که تورا از تنها راه تعامل با هستی و جهان پیرامون محروم کرد.




نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 12 شهریور 1393 :: نویسنده : ستاره بود
وارد قلبشان می شوی،به خود می بالی،اجرای یک فرمول حتمی و فتح تک تکشان،مسرور از این فتوحات،ترمیم بخشی از اعتماد به نفس از دست رفته،تخلیه احساسات و عقده گشایی با هرکدام،اتمام هریک در مدتی کوتاه و پایان اکتشاف،تحمل رابطه و نوسان ها و بالاخره کندن آخرین،عذاب وجدان های مبتذل،دلتنگی های پراکنده و مبهم،در جستجوی آدم بعدی با تجارب گه بار،و ادامه این چرخه ی حقیرانه...

دوستشان داری،یکی را خیلی بیشتر از بقیه،متنفری از همه شان،از یکی بیشتر،هرکدام تکه ای از تو را با خود می برد،بسته به بهایی که خودت به آنها دادی،حضور هیچ یک،خلا دیگری را پر نمی کند،نباید مرورشان کنی که دلتنگشان می شوی،دلتنگ همان تکرارهایی که خودت هم نمی دانی کجایش خاص است و ارزش یادآوری و بغض دارد؟!،چندش از شروعی دوباره،آرزوی رسیدن پیامی از هرکدام...

قلبت چندپاره می شود،تکه ای در چشمان یکیشان جا ماند،تکه ای در مظلومیت اویی که واقعا دوستت داشت،تکه درشتی با خنده های ریز او رفت،که شادترین روزهایت با ناز بودن هاش رقم خورد،تکه ای در طعم لب هایی که تجربه اولت شد،و تکه هایی که بر باد رفت در شرم،اعتماد،کودکی،زن بودن،وفا،اشک،دلتنگی و انتظارهاشان...

و این جایش را حساب نکرده بودی که متقابلا،آن ها هم وارد قلبت شده اند و هرکدام با خود تکه ای را برده اند ،که خالی خالی های قلبت پر نمی شود،که باید به گور ببری شنیدن دوباره ی خندیدنش را،دردول های صادقانه و دوستت دارم هایش را،تماشای چشم معصوم خیره اش،که دیگر کسی نیست که باور کند و خیس شود،با ابراز احساساتی که خودت هم هرگز نفهمیدی،راست و دروغش را...


و تو می مانی با این همه جاهای خالی،و تو می مانی سرشار از بی اعتمادی،و تو می مانی در حسرت باوری که برایش بجنگی،که دیگر کسی نیست که باورش داشته باشی و اینگونه تنها می شوی...




نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 20 تیر 1393 :: نویسنده : ستاره بود
چشمانم باز مانده بود به تو،بعد رفتنت،چه خوب که برگشتی،این بار خودت را کشتی و رفتی؛شده بودم مثل آن ها که چشم انتظار عزیز مفقود الاثرشان هستند و برای تسکین دلشان جنازه ی او هم کافیست....



اگر برنگشته بودی،همیشه شرمسار دلم باقی می ماندم؛که آآآی یکی بود که با همه فرق داشت،وااای دیگر کسی مثل او پیدا نمی شود،آری کسی مثل تو پیدا نشد،اما این بار که آمدی،چه ناامیدانه مثل همه بودی و من فقط برای فهمش ،فرصت می خواستم...



ازت ممنونم که اینقدر شبیه همه بودی،گوشه قلبم خالی شد از حضور کسی که محاسباتم را به هم بریزد،که خیالش،خیالاتی کند دنیای تخیلی را؛تبریک به خودم برای مرگت در من...





نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 9 تیر 1393 :: نویسنده : ستاره بود
چه صادقانه دوستم داشتی،نبخش برای دوست داشتنت،نبخش که رستم نبودم و هفت خان فتحت را،مرد پیمودن،نبخش که سرخ شد چشمان سیاهت از من،که نیافتی در من آنچه می خواستی،نفهمیدم آنچه از تو می خواستم تمام داشته ات بود،نبخش آشفتگی روزهایت را با من،و نبخش که محترم نبود برایم،آنچه می بافتی…



نبخشم که دلشکسته رفتی،فقط یک گور پدرش بگو و فراموش کن، که باز سفید سفید شود صفحه قلبت، که نمی ارزم به یادم باشی، چه به نفرت،چه به دوستی…




نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : ستاره بود
تنهایی یعنی آن قدر منتظر بمانی که فراموش کنی خانواده ای داری،که فراموش شوی از فرزندی و برادری،که روز مادر و پدر درک نکنی این همه برو بیا و کادو را که مجبور باشی اسگل و سنگدل بدانی خودت را که دیگران می شوند سرشار از احساس و دکتر...

تنهایی یعنی آن قدر تشنه محبت کردن و دیدن باشی که برای تو فوران دادن احساس مادرانه ی هر دختری یک شب کافی باشد،که واقعا واقعا آن شب دوستت داشته باشد که واقعا واقعا دوستش داشته باشی،فقط با نوشتن درونت با گوشی اندروید که به درد بخورترین موجود هستی است با این شرایط تخمی ات...


تنها،احمق است که دلیل تنهاییش را مدام دوست دارد نشر دهد که حق داشته تنهایی را برگزیده که هر گوش مفتی گیرش افتاد می گوید و می گوید و می گوید و می بیند طرف به فلانش نیست و تمام جوارح و جوانحش آواز خفه شو سر داده،ولی اصرار دارد از الکی بودن روابط بگوید،از فریب آدم ها خودشان را....

تنها،نمی فهمد که ته ته اثبات حرفش تنهاهای بیشتر است،تنها عرضه ندارد که فراموش کند و زندگی عادی داشته باشد و خودش را در گوشی وسکس و بچه و کار و خرید و شمال و دروغ خفه کند که دیگر فکر نکند اصلا که چرا چشمش از بازیگران پورنو و دختر خاص خیابان و خواهر زن سیر نمی شود و هیچ وقت نفهمد که طبیعی ترین اتفاق ممکن این بود که زنش ۵ سال با پسری باشد که دخترت بابا صدایش می کرد...

تنها خیلی وقت است تصمیم گرفته راه و رسم ک.و.ن.د.ه بازی را پیشه کند،تنها هنوز عرضه دروغ گفتن به یک دختر را ندارد که به مرادش برسد،خود دختر علنا می گوید که کاش صادق نبودی ولی باز تنها تغییر تاتکتیک نمی دهد،و دختر گوشزد می کند که اصلا جنسش دوست دارد دروغ بشنود که بعدا جدایی از راه رسید وجدانش را آرام کند که من جنده نیستم و فقط با من بازی شده...




نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 36 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
درباره وبلاگ

ای کاش وقتی که دنیات تاریکه،چشمم چراغت شه
ای کاش خاری که کردی توی چشمم تزیین باغت شه
انصافه حالا که یادم نمی افتی،یاد تو باشم من
اما مگه میشه یادت نباشم من،از هم نپاشم من
" داود جمالی "

میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :