تبلیغات
لیموسن - مطالب ستاره بود
لیموسن
بپوش پنجره را ای برهنه ! می ترسم که چشم شور ستاره ترا نظر بزند حسین منزوی
 
چهارشنبه 20 فروردین 1393 :: نویسنده : ستاره بود
کاش می فهمیدی که چقدر برایم مهمی،کاش می دانستی که زندگی آینده ام با تو معنا می یابد،کاش از دستم بر می آمد که هرچه می خواهی خودم برایت آماده کنم و اجازه نمی دادم برای ساده ترین و ابتدایی ترین نیازت اینگونه خود را در خطر اندازی و هربار که قراری داری بر خود بلرزم که مبادا خبر بدی از تو به گوشم برسد،که نکند اینقدر ساده و مسخره از دستم بروی.همجنس،احساسم به تو فراتر از دوست داشتن است که من به تو نیاز دارم برای بودن،که بی تو زنده می مانم ولی چه زنده ماندنی که هزار بار مرگ پیشش شرف دارد...


کاش فقط یک دوست بودی که فقط کافی بود عادی باشم و روابط عمومی مبتذل را بالا ببرم و خیلی زود بعد رفتنت،جایگزین بیایم.نه تو فقط دوست نیستی که ما یکدیگر را خلق کردیم برای هم،برای ماندن در اینجا که هیچ چیزش جز خودمان،برای ما رنگ و بویی نداشت.با هم نفس کشیدیم،زمین خوردیم،بریدیم،ایستادیم،خوردیم و قی کردیم،فحش دادیم و باختیم،آنقدر تراش خوردیم به دست هم که ناممکن را ممکن کردیم،برای ادامه همراه ساختیم از هم،همراه جانم،خدای من،بنده ی من،کمی به فکر بنده ات باش،کمی به فکر خدایت باش...



مثل تو پیدا کردن سخت نیست که محال است،که خلق می باید کرد که دیگر خسته تر از آنم خالق باشم و بعد از این می خواهم فقط با تو باشم،با من باشی.نکند آن یک چیز که از دستمان بر نمی آید که برای هم بکنیم،مارا از هم جدا کند،نکند در راه آن جدا شویم و آسیب برسد به شکوه با هم بودنمان،که فقط پیش تو خودمم،که فقط آن حرف ها را به تو می گویم،که فقط تو می فهمی چه می گویم که حوصله ما را ندارد کسی که ما حوصله کسی جز خودمان را نداریم اصلا،که زود زود دلمان را می زند شیرین عسل ها...



جای خالی تو را نه هنر پر می کند و نه هیچ سفری به شمال و جنوب و نه هیچ زیباروی چندبار مصرفی،که خنده ام با تو واقعیست،که بی تو انتهای تمام قهقهه هایم گریه است و رنجی بی پایان که می دانم نبود توست علتش،تو که باشی چای خشک و خالی برایم حکم مرغوب ترین شراب های کافه های فرانسه را دارد،تو فقط باش،تو فقط مواظب خودت باش،فقط مواظب من باش...



دوست دارم وقتی پیشمی آنقدر برایت خوب باشم،آنقدر بخندانمت،که هوس شیرینی نکنی،عسل دلت نخواهت،حیف نمی توانم کامل عسل باشم،شیرین باشم.بالاتر از دوست داشتن نداریم،همجنس دوستت دارم.





بگوسرگرم چی بودی که اینقدر ساکت و سردی

خودت آرامشم بودی خودت دلواپسم کردی

ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه

چقدر باید بمونم تا یکی مثل تو پیداشه

تو روزوروزگارمن بی تو روزهای شادی نیست

تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست

سلام ای ناله بارون سلام ای چشم های گریون

سلام روزای تلخ من هنوزم دوستش دارم

سلام ای بغض تو سینه سلام ای آه آیینه

سلام شبهای دل کندن هنوزم دوستش دارم

نمیدونی تو این روزا چقدر حالم پریشونه

دلم با رفتنت تنگو دلم با بودنت خونه

خرابه حال من بی تو نمیتونم که بهتر شم

تو دستای تو گل کردم بزار با گریه پرپر شم

یه بی نشونم تواین خزون یه بی قرارم یه نیمه جون

من و از خودت بدون من و از خودت بدون






پ.ن=تشکر از آبجی شیوا و دختر انتظار(خاله جان) که منو به نوشتن تشویق کردن،و باز شرمنده که شاد نشد این مطلب!




نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 22 اسفند 1392 :: نویسنده : ستاره بود
حتما می خواهی بگویی من مسئول احساسات جریحه دار شده ی تو هم هستم!؟،بی خیال،جان همان شوهر جانت که می خواهی تمامت را دست نخورده تقدیم او کنی،یکی هم نیست جوری در گوشت فریاد بزند که این یکی پرده ات جر بخورد که هااای پس الان اینجا با من چه می کنی مریم مقدس!؟چقدر تکراری شده حرف هایت،آخر این همه شباهت چندش آور به هم از کجایتان می آید!؟،آمل همین را گفتی و ماندی با من،کرمانشاه و قزوین که تا اسم گذاری روی فرزند مجازیمان هم پیش رفت،وقتی کاشانی بودی پر آب میشدی از من و باز شوهر شوهر ورد زبانت بود،زاده اراک که شدی معلم اخلاق هم بودی و مشاور خانواده،پز جواب ردهای مفت خرانه ات را می دادی و چون من با همه فرق داشتم جوابم را می دادی!!،در لرزش منارجنبان که طهارت و پاکیت بیلاخی بود بر شبنم صبحگاهی و تمام دوستان و آشنایان و دانشگاه هواخواهت بودند و تو تندیس سگ محلی و گوش هایم دراز که از برای فروق عالیه ای که با آن جنابان دارا می باشم به من اکی دادی و وقت گرانبهایت را  تلف بی سروپایی چون من،و در جلد بچه قم که رفتی،کلا صفت روانی و وعقده ای برای یک مینت بود،اولش که برای خودت عشقی داشتی و بودن با غیر او حرام،بعدش لب بر لبم گذاشتی و کاشف که دروغ بود،بعد عذاب وجدان و خواستگار تخیلی،باز خواستنم و کلاس گذاشتن من،بعد تله های دخترانه ات برای به دام انداختنم از باز شدن بند سوتینت گرفته تا درد کمر و سینه ات،بعدش هم یکهو گناه شد با هم بودنمان و البته اگر شرط خریدن شارژ را به عهده می گرفتم همه چی حل بود....




جالبش اینجاست که هرکدامتان دیگری را  دارای کرم دخترانه  و محتوی نقشه ای کثیف زنانه می دانید برای فریب دادنم و با برملا کردن این راز سر به مهر،بازار مکاره ی جنستان را رو می کنید،البته توی فعلی حسابت با بقیه فرق دارد و هرچند مسلط به تمام فنون شرقی و غربی زنانگی هستی،اما نیازی به بهره جستن از آن ها نداری که واقعا دوستم داری و همین نیروی عشقت برای من بس،من هم که خراب عشق!!




تمام روابط جنسی و نقدی پسران این دیار با محصولات وارداتی از کشور دوست و همسایه چین به وقوع پیوسته و به صورت رندوم روی هرکدامتان هم دست بگذاریم تا به حال هیچ رابطه ای نداشته اید و تمام ارضا شدن های نرهای مجرد جامعه با سینه و غیره از اندام  مواد و ماده های بیگانه صورت گرفته،شما با خیالی آسوده آغوشتان را باز نگاه دارید برای شوهر جان جانتان،ای سیب گلاب های سرزمینم...



به من چه که فردا که پرپر می زنی تحت حجم شوهر جانت یاد من باشی یا نباشی،چرا تو همیشه خودت را قربانی میدانی و من را جلاد،ثابت کن که با احساسی و احساس دان من پر است از خاک اره،تو فقط آدمی که داری از وجودت خرج می کنی و برای مرد آینده ات کم می شوی و من گوسفندی که از وجود تو بر دمبه اش افزوده می شود و قیمتش بالا می رود،به من چه محیطی که در آن نفس می کشیم ارزش هایش اینگونه است و به من چه نوبت ازواج که می شود همه دنبال مریم مقدس می گردند؟!،خیالت راحت که برای من هیچ چیز بدتر از همین حس گناه و ترس و عذاب وجدانت نیست در بودنهایت،مطمئن باش توی منطقی که از  راه منطقی نیازش را رفع می کرده را بر توی عقده ای با حس گناه،حتی اگر ته خلافت ور رفتن با خودت در شبی برفی زیر لحاف گرمت بوده،ترجیح می دهم،حتی برای ازدواج....



استدلالت توی حلقم که گفتی ما دخترها وقتی رابطه های قبلمان را پنهان می کنیم نه برای فریب دادن که برای این است که دوست نداریم که قضاوت شویم و چون بالقوه تمام پسران می توانند همان مرد سوار بر اسب رویاهامان باشند پس در جمع به نفر خاصی بیش از حد توجه نمی کنیم تا همه استند بای بمانند و ذخیره ی انبار شوهران بالقوه مان پر باشد که اگر این نشد نفر بعدی،عزیزم مزخرف مزخرف است چه زیبا بیانش کنی و چه کریه،اصلا چیز فوق العاده ای را ذکر نکردی و از اصول تجارت همین است که فرصت ها را مغتنم شمریم،فقط استدلال مرا هم گوش کن که اگر من همزمان با چند نفرم و تو را فریب داده ام که فقط با تو هستم،نه که بخواهم دروغ بگویم،فقط نمی خواهم فکر بد در موردم کنی،واگرنه من همه ی شما را دوست دارم اندازه ی هم،و مطمئن باش کم نمی گذارم برای هیچ یک از شما،اصلا ببین تا حالا متوجه نشدین،پس نگران نباش(نکنه فکر کرده بودی من واسه این پنهان می کنم که از عوامل جاسوسی از نیروگاه های هسته ای نطنزم و قصدم از نزدیکی به تو فروش اطلاعات به موساده!!؟)....استدلالم در حلقت!؟




یعنی روزی می رسد که بی دغدغه کنار هم باشیم و نیاز طبیعی و حیوانی و انسانی و غریزی و هرچه که اسمش را می گذارند را رفع کنیم!؟،بدون استرس هایی که انزال  زود رس را سبب می شود،بدون نگرانی پرده و پزشک قانونی و مویرگ های پاره شده و بیبی چک و گشت و آبروی دست ساز،بی مکانی،سرپایی،وابسته شدن های غیر منطقی،ترس از پدر،چشم های فضول و بیکار...عمرا تا وقتی که در ذهن فاحشه و هرزه ایم و در ظاهر ادای تنگ ها را در میاوریم و  من یوسف و  تو مریمی...





نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 19 بهمن 1392 :: نویسنده : ستاره بود
کدامش عاقلانه است؟!،اینکه پا روی تمام استدلال های این چند سال بگذارم که پا به پای من جان گرفتند و پیش چشمانم استخوان ترکاندند،یا اینکه گور بابای احساسی کنم که گهگاه با دیدن صحنه ای در من می شورد و از شوق آغوشت اشک را در چشمانم منفجر می کند و بی آنکه بخواهم از گوشه چشمم به بیرون می پاشد.وقتی هانیه را در دهلیز می بینم و لذت دوست داشتن زنی چون او،بغض آلود می کندم در پیش چشم پرده ی رویا،سینما.حسرت بوییدن کری مولیگانِ ناز در قالب سیسی و دیزی،که می ارزد تمام اعتقاد و منطق را برای چشم معصومش به لجن کشید و پیش همه محکوم شد به سست عنصری و بی عزتی؛آی آی که چه معنا دارد عزت؟!،وقتی فقط یک بار پشت خط سیسی باشد که از ته دل به تو می گوید:آی لا یو،آی لاو یو...




اصلا تو هانیه برای من،یا بالاتر،کری مولیگان؛بر فرض نا ممکن و محال عقلی،خیال کن من هم مایکل فاسبندر یا دیکاپریو!،اما چطور می شود این اوهام را جدی گرفت و عشق راباور کرد وقتی واقعیت اطراف،مثل چیز خر در آنجایت فرو رفته و از معده ات سر بر آورده؟!،وقتی پیش از آنکه و بیش از آنکه تصور کنی،از هم خسته شده اند و حتی اگر باهم مانده اند هم نه از روی تحمل که مثل روز و شب شده اند با هم که چنان برنامه ریخته اند که اصلا با هم تقابل نداشته باشند،نبینند همدیگر را و نهایتش با برداشت آزاد فانتزی از هم و چند نوستالژی و خاطره ی خوش،پیش می روند...






به قول عسل:"جون مادرت نخواااه"از من که باور کنم ما بقیه فرق داریم و همه چیز به خود آدم بستگی دارد،که با تجربه ثابت شده که همه این کاره اند مگر خلافش ثابت شود،و تنها مشکل نبود مکان است!!،که خیلی راحت شده مخ زدن،یا بهتر بگویم که خسته شده اند از وفای بیهوده و بی پایه،که خودشان می خواهند مخشان زده شود.چه تضمینی داری برای من که همیشه اینگونه دوستت داشته باشم!؟،وقتی نخواستمت دیگر،نخواستیم دیگر که حداقل من مرد غرامتش نیستم...




هلو می گفت تمام ابراز علاقه هایت به من از روی کرم دخترانه بوده و این سلاح شماست،خودت گفتی اعتماد نکنم به جنست،ریحانه و لیوزا هم می خندیدند وقتی از تو و حرف هایت می گفتم برایشان و آن چنان مطمئن بودند که خیال می کردم وسط یک بازی بزرگ،یک مهره ی بی ارزشم،بیا خیال کنیم همه ی این ها توهم است و تو مرا دوست داری از لایه ی دهم قلبت،و دوستت دارم به اندازه ی همان شب ها که از دوریت پای چت از تو می گفتم برای لیوزا و هلو و حقیرانه اشک می ریختم؛اما دوامش را آیا تو می خواهی امضا کنی!؟ می توانی دلم را قرص کنی که روزی فرا نمی رسد که داغ تنفر و خستگی از تو را با فرار از خانه و بازگشت به حال و هوای تجرد خنک کنم!؟،از اینگونه زندگی ها و آدم ها،بی سواد و با سواد،روشن فکر و سنتی و کوردل،مذهبی و ملحد،مدرن و کلاسیک،قدیمی و جدید،باهوش و احمق،عقلایی و عاشقانه،اینقدر مثال دارم که توضیح بیشتر،حماقت است...






روزی که زیستن در تک تک لایه های قلبت را تجربه کردم،روزی که بر جغرافیای تنت،ناشناخته ای نمانده که کشف کنم،روزی که مختصات تمام خال های بدنت را می توانی از من بپرسی در کورترین نقطه ی دشت ها و قله های سرزمین اندامت،روزی که پوزیشنی نمانده برای اجرا،روزی که دیگر بکارتی در وجودت نیست برای کاویدن،روزی که اینور ابرها که باشی هم دل من تورو نمی خواد،روزی که تحمل لوس بازی ها و حرف های بی سروتهت می شود بلیط ورود به تخت دو نفره،روزی که از برای حفظ زندگیت!حامله می شوی که پایه های گه زندگی را مستحکم کنی،به توصیه ی مادرت تا کندن و حذفت برایم سخت تر شود،روزی که فرزند که گلی بود از گل های بهشت،حیوان خانگیست عملا برای اینکه هدفی مشترک هم این وسط داشته باشیم که سرمان گرم باشد و فحش یادش بدهیم و بخندیم،بگذاریمش مهد یا قرص خواب بخورانیمش تا گاهی به خودمان برسیم و شرش را کم کنیم،روزی که هیچ اتفاقی برایمان جدید نیست،روزی که تنوع دلمان می خواهد و پاسوز قراردادمان هستیم و زیرآبی و اشتیاقش به جانمان می افتد،که هرکس باهوش تر و بااستعدادتر،کام رواتر که این بهترین شکلش است،واگرنه مثل سگ باید مدام پاسبان هم باشیم،به هر نر و ماده ای حسادت کنیم و هر کنش و واکنشی شکی را مشتعل می کند که عمر را می سوزاند...






منتظر باش تا سیراب شوم از همان موردی که می دانی،اصلا شاید تمام این احساسات از عقده و عطش آن سرچشمه می گیرد،اگر بعد از آن هم خواستمت،به سوی تو به طرف کوی تو سپیده دم آیم،واگرنه فکر نمی کنم چیزی داشته باشی برای من که محسن،حسین و کاظم نداشته باشند،جز خلا همان مورد که با هرکسی می تواند پر شود،پس نیازی به ازدواج یا تعهد به یک نفر با این همه دردسر و مسئولیت محدودیت و تشویش ندارم،فقط کاش می شد یک بار دوماه اول ازواج را تجربه کنم،که انگار شیرین باید باشد!!





من زخمهای بی نظیری به تن دارم اما
تو مهربان ترینشان بودی
عمیق ترینشان
عزیزترین شان
بعد از تو آدم ها
تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم
که هیچ کدامشان
به پای تو نرسیدند
به قلبم نرسیدند
بعد از تو آدم ها
تنها خراش های کوچکی بودند
که تو را از یادم ببرند، اما نبردند
تو بعد از هر زخم تازه ای دوباره باز می گردی
و هر بار
عزیزتر از پیش
هر بار عمیق تر .

 "رویا شاه حسین زاده"



من:کاظم یه صحنه ی عاشقانه توصیف کن،نهایت صحنه ای که می تونی تصور کنی که رمانتیک باشه.


کاظم:یه کلبه باشه که پشتش جنگل و جلوش دریا،من و عشقم کنار دریا بغل هم آتیش درست کردیم و حرف می زنیم.


کاظم:تو چی؟


من:الان اون زنگ بزنه به موبایلم!



پ.ن:کلیت این مطلب مخاطب خاص ندارد،صرفا بیان عقیده ای بود با برخی مصادیق واقعی.





نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 14 بهمن 1392 :: نویسنده : ستاره بود
حال مطلب نوشتن هم ندارم،کپی پیست می کنم بدون هیچ اضافه ای...



صحبت از عاشق بودن نیست


می روم

بغض خواهیکرد
اشکها خواهیریخت
غصهها خواهیخورد
نفرینم خواهیکرد
دوستترم خواهیداشت
یک شب فراموشم می
کنی
فردایش به یادت خواهم آمد
عاشقتر خواهیشد
امید خواهیداشت
چشم به راه خواهیبود
و یک روز
یک روز خیلیبد
رفتنم را، برای همیشه، باور خواهیکرد
ناامید خواهی شد
و من برایت چیزی خواهم شد
مثل یک خاطر ه ی دور
تلخ و شیرین ولیدور ... خیلیدور
و من در تمام این مدت
غصهها خواهم خورد
اشکها خواهم ریخت
خودم را نفرین خواهم کرد
تمام لحظهها به یادت خواهم بود
و امید خواهم داشت به پایداری عشق
و رفتن را چیزی جز عاشق ماندن نخواهم دانست
نخواهی فهمید 
درکم نخواهی کرد
صحبت از عاشق بودن نیست... صحبت از عاشق ماندن است.


(گاهی برای اثبات عشق باید رفت ... خودم از رفته گانم ...)


"نیکی فیروز کوهی"




نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 28 دی 1392 :: نویسنده : ستاره بود
دیگر نمی شود کاری کرد،وقتی خودت باورت شد بی همه چیزی،بعد آن از دست دوست و دشمن کاری ساخته نیست برای نجات توی بی همه چیز.جانوری سیری ناپذیر،که از درون تمامت را می بلعد و هر لحظه بیشتر احساس خالی بودن و هیچ بودن می کنی و در خود چیزی نمی یابی که دیگری دوستت بدارد و از این دوست داشته نشدن،آنقدر منفجر می شوی که دیگر جایی برای انفجار از تو باقی نماند.اما همچنان توقع دوست داشته شدن داری،اما راهی و دلیلی برای کسی که دوستت داشته باشد،عملا وجود ندارد و نتیجه این دور باطل می شود اینکه،همیشه خشمی نهفته داشته باشی از همه  که نمی گذارد در چهره بهترین دوستت و چشمانش نگاه کنی و بگویی دوستش داری،این دوست داشتن یک طرفه را حقارتی می بینی عجیب و حتی با بقیه که گفتگو می کنی نگاهشان نمی کنی...




تنفر داری از تصویر خودت در آینه که می خواهی خطاب به او فریاد بزنی:"که تو را چه به آراسته بودن!؟گمشو برو که حالم را به هم میزنی بی وجود"،بین صفر و صد روحیه ات فاصله چندانی نیست ،قهقهه که می زنی هم غمگینی،خودآگاهت که فراموش می کند این جانور را،حالت کمی خوب است و ناخودآگاهت که بو می برد از عرش به فرش می آیی و کوچکترین بهانه مثل بدقولی یک دوست چنان رو حیه ات را می کشد،که می شوی مثل یک فرزند مرده و حتی بدتر که او می تواند ناله کند و زار بزند،اما تو باید خونسرد جلوه کنی،چیزی برای کسی نداشتی که حالا نازت را بخرند،پس شخصیت داشته باشی باید...




آنقدر پیش خودت کوچک می شوی که همه را بزرگ می بینی و جدی،بی آن که جدی گرفته شوی،نمی دانی که این حالت ها به تربیت مزخرف خانواده بر می گردد یا جامعه یا چیز دیگر،نمی دانی که چرا هیچگاه اعتماد به نفس نداشته ای!؟،نمی دانی چرا ناخودآگاه کسی که سکوت می کند یا که ظاهر زیبایی دارد را فهمیده و بزرگ می بینی و در حضورش کم می شوی و شرمگین!؟،حتی وقتی صدبار ثابت شده که اشتباه می کنی و هیچ خبری نیست،بغضت می گیرد که این همه کرم در مغزت چگونه وارد شده!؟،هیچ کس نیست به داد یک بی همه چیز برسد و خودت نمی دانی که چگونه بی همه چیز نباشی دیگر.فقط مجبوری عادی جلوه کنی که این تنهایی به عمق خیلی بالا را با حضور سطحی چند نفری که اطرافت به هر دلیلی هستند،سر کنی...





دنبال ویترین می گردی که خودت را به خودت ثابت کنی و نشان دهی اگر موقعیت باشد می توانی.گاهی شل می گیری،خودت را مجبور به بی خیال شدن این جانور می کنی تا شروعی دوباره داشته باشی،اما جانوری که در خودت هست فرار از او محال،که هر شکست،بر دهشتناکی جانور و جان خواریش می افزاید و تلاش بعدی را به زمان نامعلوم موکول می کند و خالی خالی خالی می شوی از هر چیز...




خالی خالی شدی،کف گیر انگیزه ات برای ادامه به ته دیگ خورده،در این شرایط فقط دیگر نبودن و وجود نداشتن ارضایت می کند،چنان شهوتی از دیدن تیغ در دستت در حمام و تن لختت و رگ مچت در تو زبانه می کشد که چشمانت را خمار می کند و لبخندی از نهایت لذت بر لبت نقش می زند که تنها با تماشای  جاری سرخی خون روی سفیدی فرش حمام،فرو کش می کند و به انزال آخرین می رساندت....




حالا که نه می توانی عشق بورزی،نه تنها باشی،نه معشوق باشی،نه آرزو داشته باشی،وقتی خانوادت بود و نبودشان یکیست،وقتی معدود دوستانت را هم عملا از دست می دهی،وقتی تمام استعدادهایت در حد بالقوه خواهد ماند،وقتی هیچگاه نخواهی فهمید که اصلا استعدادی داشتی یا نه؟!،وقتی قرار بر این است که همیشه با این جانور هم بستر باشی و یک موجود عقده ای و خشمگین باشی و بی فایده،پر از استرس و تشویش و سرکوب خواسته ها،تحمیل ناخواسته ها،حال که هیچ چیز در دست تو نیست و همه چیز و همه کس در نوع زندگییت بیشتر از خودت تاثیر گذارند و آن ها برایت تصمیم می گیرند...پس لطفا نباش و کاری دست خودت بده و یک بلا بر سر خودت بیار،واگرنه به شدت دنبال انگیزه باش برای ماندن،که برای نماندن انگیزه فروان است و یا که از ترس با حقارت مثل سگ با هر جان کندنی است نفس بکش و همیشه زیر دست باش و بازیچه و هیچ و بی همه چیز...



مرداب

میون یه دشت لخت زیر خورشید كویر
        مونده یك مرداب پیر توی دست خاك اسیر
منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام
    داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام


من همونم كه یه روز می خواستم دریا بشم
می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم

آرزو داشتم برم تا به دریا برسم

شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم



اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر
 اما از بخت سیام راهم افتاد به كویر

چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام یه چاله كند



توی چاله افتادم خاك منو زندونی كرد
آسمونم نبارید اونم سرگرونی كرد

حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون
     یه طرف میرم تو خاك یه طرف به آسمون



خورشید از اون بالاها زمینم از این پایین
 هی بخارم می كنن زندگیم شده همین
با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم
سرنوشتم همینه من اسیر زمینم



هیچی باقی نیست ازم لحظه های آخره
خاك تشنه همینم داره همراش می بره

            خشك میشم تموم میشم فردا كه خورشید میاد
شن جامو پر می كنه كه میاره دست باد



لیمو جان این روزها به خصوص فردا بر تو مبارک




نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 36 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
درباره وبلاگ

ای کاش وقتی که دنیات تاریکه،چشمم چراغت شه
ای کاش خاری که کردی توی چشمم تزیین باغت شه
انصافه حالا که یادم نمی افتی،یاد تو باشم من
اما مگه میشه یادت نباشم من،از هم نپاشم من
" داود جمالی "

میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :