تبلیغات
لیموسن - مطالب ستاره بود
لیموسن
 
شنبه 28 دی 1392 :: نویسنده : ستاره بود
دیگر نمی شود کاری کرد،وقتی خودت باورت شد بی همه چیزی،بعد آن از دست دوست و دشمن کاری ساخته نیست برای نجات توی بی همه چیز.جانوری سیری ناپذیر،که از درون تمامت را می بلعد و هر لحظه بیشتر احساس خالی بودن و هیچ بودن می کنی و در خود چیزی نمی یابی که دیگری دوستت بدارد و از این دوست داشته نشدن،آنقدر منفجر می شوی که دیگر جایی برای انفجار از تو باقی نماند.اما همچنان توقع دوست داشته شدن داری،اما راهی و دلیلی برای کسی که دوستت داشته باشد،عملا وجود ندارد و نتیجه این دور باطل می شود اینکه،همیشه خشمی نهفته داشته باشی از همه  که نمی گذارد در چهره بهترین دوستت و چشمانش نگاه کنی و بگویی دوستش داری،این دوست داشتن یک طرفه را حقارتی می بینی عجیب و حتی با بقیه که گفتگو می کنی نگاهشان نمی کنی...




تنفر داری از تصویر خودت در آینه که می خواهی خطاب به او فریاد بزنی:"که تو را چه به آراسته بودن!؟گمشو برو که حالم را به هم میزنی بی وجود"،بین صفر و صد روحیه ات فاصله چندانی نیست ،قهقهه که می زنی هم غمگینی،خودآگاهت که فراموش می کند این جانور را،حالت کمی خوب است و ناخودآگاهت که بو می برد از عرش به فرش می آیی و کوچکترین بهانه مثل بدقولی یک دوست چنان رو حیه ات را می کشد،که می شوی مثل یک فرزند مرده و حتی بدتر که او می تواند ناله کند و زار بزند،اما تو باید خونسرد جلوه کنی،چیزی برای کسی نداشتی که حالا نازت را بخرند،پس شخصیت داشته باشی باید...




آنقدر پیش خودت کوچک می شوی که همه را بزرگ می بینی و جدی،بی آن که جدی گرفته شوی،نمی دانی که این حالت ها به تربیت مزخرف خانواده بر می گردد یا جامعه یا چیز دیگر،نمی دانی که چرا هیچگاه اعتماد به نفس نداشته ای!؟،نمی دانی چرا ناخودآگاه کسی که سکوت می کند یا که ظاهر زیبایی دارد را فهمیده و بزرگ می بینی و در حضورش کم می شوی و شرمگین!؟،حتی وقتی صدبار ثابت شده که اشتباه می کنی و هیچ خبری نیست،بغضت می گیرد که این همه کرم در مغزت چگونه وارد شده!؟،هیچ کس نیست به داد یک بی همه چیز برسد و خودت نمی دانی که چگونه بی همه چیز نباشی دیگر.فقط مجبوری عادی جلوه کنی که این تنهایی به عمق خیلی بالا را با حضور سطحی چند نفری که اطرافت به هر دلیلی هستند،سر کنی...





دنبال ویترین می گردی که خودت را به خودت ثابت کنی و نشان دهی اگر موقعیت باشد می توانی.گاهی شل می گیری،خودت را مجبور به بی خیال شدن این جانور می کنی تا شروعی دوباره داشته باشی،اما جانوری که در خودت هست فرار از او محال،که هر شکست،بر دهشتناکی جانور و جان خواریش می افزاید و تلاش بعدی را به زمان نامعلوم موکول می کند و خالی خالی خالی می شوی از هر چیز...




خالی خالی شدی،کف گیر انگیزه ات برای ادامه به ته دیگ خورده،در این شرایط فقط دیگر نبودن و وجود نداشتن ارضایت می کند،چنان شهوتی از دیدن تیغ در دستت در حمام و تن لختت و رگ مچت در تو زبانه می کشد که چشمانت را خمار می کند و لبخندی از نهایت لذت بر لبت نقش می زند که تنها با تماشای  جاری سرخی خون روی سفیدی فرش حمام،فرو کش می کند و به انزال آخرین می رساندت....




حالا که نه می توانی عشق بورزی،نه تنها باشی،نه معشوق باشی،نه آرزو داشته باشی،وقتی خانوادت بود و نبودشان یکیست،وقتی معدود دوستانت را هم عملا از دست می دهی،وقتی تمام استعدادهایت در حد بالقوه خواهد ماند،وقتی هیچگاه نخواهی فهمید که اصلا استعدادی داشتی یا نه؟!،وقتی قرار بر این است که همیشه با این جانور هم بستر باشی و یک موجود عقده ای و خشمگین باشی و بی فایده،پر از استرس و تشویش و سرکوب خواسته ها،تحمیل ناخواسته ها،حال که هیچ چیز در دست تو نیست و همه چیز و همه کس در نوع زندگییت بیشتر از خودت تاثیر گذارند و آن ها برایت تصمیم می گیرند...پس لطفا نباش و کاری دست خودت بده و یک بلا بر سر خودت بیار،واگرنه به شدت دنبال انگیزه باش برای ماندن،که برای نماندن انگیزه فروان است و یا که از ترس با حقارت مثل سگ با هر جان کندنی است نفس بکش و همیشه زیر دست باش و بازیچه و هیچ و بی همه چیز...



مرداب

میون یه دشت لخت زیر خورشید كویر
        مونده یك مرداب پیر توی دست خاك اسیر
منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام
    داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام


من همونم كه یه روز می خواستم دریا بشم
می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم

آرزو داشتم برم تا به دریا برسم

شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم



اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر
 اما از بخت سیام راهم افتاد به كویر

چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام یه چاله كند



توی چاله افتادم خاك منو زندونی كرد
آسمونم نبارید اونم سرگرونی كرد

حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون
     یه طرف میرم تو خاك یه طرف به آسمون



خورشید از اون بالاها زمینم از این پایین
 هی بخارم می كنن زندگیم شده همین
با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم
سرنوشتم همینه من اسیر زمینم



هیچی باقی نیست ازم لحظه های آخره
خاك تشنه همینم داره همراش می بره

            خشك میشم تموم میشم فردا كه خورشید میاد
شن جامو پر می كنه كه میاره دست باد



لیمو جان این روزها به خصوص فردا بر تو مبارک




نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 28 دی 1392 :: نویسنده : ستاره بود

بعضی روزها، بی دلیل حالت خوب است.از صبح که بیدار می شوی،دوست داری فریاد بزنی و شاد باشی.جلوی آینه که می روی،خنده را که از چشمهایت می خواهد بیرون بزند می بینی،خودت را زیباتر از هر روز می یابی.مدل موهایت کاملا اتفاقی همان است که می خواهی و لباس که می پوشی،قشنگ بر تنت می نشیند و احساس می کنی که خیلی دوست داشتنی هستی و بدجور به خودت عشق می ورزی.


کلی اعتماد به نفس ذخیره شده در وجودت کشف می کنی که دیروز از آن غافل بودی.در خیابان که راه می روی،شوق دویدن داری و صورت خندانت،انگار مورد توجه بقیه است و راضی از این جلب توجه،می خواهی به تک تک عابرین بگویی،دوستشان داری و زندگی چه زیباست.به دوستانت که می رسی،حرف ها و تعریف هایشان،مویدی می شود بر این احساسات قشنگ و بیش از پیش،بر خودت می بالی.



آن روز گل سر سبد جمع های دوستانه می شوی،بسته به هر موقعیت،کلی سوژه ی خنده دار می آفرینی.لطیفه هایی که به یاد می آوری برای بازگویی،بیشتر از همه خودت را غافلگیر می کند.همه از پیر و جوان،با حضورت سیراب می شوند.اگر اتفاقا آن روز باب آشنایی با فردی جدید باشد،ممکن نیست تو را فراموش کند و تبدیل می شوی به فردی خاص در ناخودآگاهش.


نیل به اهدافی که برای زندگی ترسیم کرده ای،آن چنان سهل می آید،که می مانی اول از کجا شروع کنی.حس خوب مشاوره دادن به دیگران،گریبانت را می گیرد و مسئولیتی که در این قبال حس می کنی،تو را وادار به صحبت هایی می کند،که در هیچ کتاب و فیلمی نظیرش را ندیدی،و تحیر و سراپا گوش بودن مراجعین،برایت امری عادی می شود.


آدم ها و مشکلاتی که روزهای دیگر،مکان مناسب تری،جز اعصاب شما،برای پیاده روی نمی یافتند،می شوند موضوع کار شما،و روی باز شما برای پذیرش و مذاکره جهت رفعشان،آن ها را وادار به تسلیم برابر شما می کند،و قهرمان بودن،کم ترین حسی است که سراغ شما در این مواقع می آید.و خلاصه آن روز هیچ کس و هیچ چیز-نه این که نخواهد-توانایی رنجاندن شما را ندارد.


ناگهان،چیزی را به یاد می آوری که قدرتش به طور باور نکردنی،بر این حس خوب،با این همه یال و کوپال،می چربد.این که چه بسیار روزهایی که با این ویژگی ها و حس ها آمد و رفت،تو همچنان از جایی که هستی اندک تکانی نخوردی و با این سرعت پیشرفت دنیا و اطرافیان،عقب گرد هم داشته ای.


بردلی کوپر را در فیلم لیمیت لس به یاد می آوری،که شاید با الگو قرار دادنش،این حس را تداوم بخشی،و بی حد و مرز شوی و در محدوه ی این حس گذرا اسیر نباشی.و هرچه بیشتر فکر می کنی،فکرت به جایی نمی رسد و یقین می کنی که این تخصص،در انحصار هالیوود است که چنین حماسه هایی بیافریند.و باید هم چنان در انتظار قورباغه ات باشی،که روزی قورتش دهی.


بعد از چند وقت که این روزهای بسیار شیرین،با این افکار،به تلخی گرایید،عاقلانه ترین راه را که قربانی کردن این افکار است،می یابی،برای غنیمت شمردن لحظه.پس به موقتی بودن و بی ثمر بودنش نمی اندیشی و تا هرجا که بلیط آن روز اعتبار دارد،نهایت لذت و استفاده را می بری.فردا روز دیگریست و زندگی واقعی شروع می شود و امروز مال من است و لذت گم شده ی دیگر روزها را باید در آن جستجو کنم.


خوش به حالت ادی مورا (بردلی کوپر)...





نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 14 آذر 1392 :: نویسنده : ستاره بود
آهای بانوی آپارتمان مرکزی،قسم به آره گفتن های کوتاه و سریعت،قسم به شرمی که در آن بود،وقتی تمکین می کردی حرف های مثبت 18 مرا،که دوستت دارم اندازه ی تمام پیام هایی که در جهان فرستاده شده و اندازه ی هر نغمه ای که بویی از دوست داشتن داشته.سکوتم را بگذار به حساب حکمت و صلاحی که خوشبختی تو و گم شدن همیشگی من از زندگیت را دنبال دارد،نه اینکه بگویی آدم ها نبودن را بهتر بلدند،که قلبم دارد از شوق فقط یک بار دیگر شنیدنت،می ترکد،پیچیدن دوباره خنده ات در گوشم...



ببخش تلخی شب آخر را که نشد حسادتم را مخفی کنم و نشد بی تفاوت باشم که وقت خداحافظی شده و دیگر واقعا واقعا تو برایم ممنوعی،اما باور کن از ته دل خوشحال بودم که اوضاع بر وفق مرادت پیش رفته بود و تبریک هایم برای زن شدنت فقط کنایه نبود.طول کشید با واقعیت کنار بیایم،با اینکه خودت گفتی به جنس تو اعتماد نکنم،حالا هرچه یک دختر و زن می خواهد داری،تکیه گاه می خواستی که داری،محبت کم داشتی که کرد بهت،خانه که بهترینش را در بهترین نقطه شهر،گوشی برای شنیدن که حالا کنارت هست و یک موجود لازم الوجود که یک ده انگشتی نصیبت شد که ایده آل است.نیازی به ماندنم نبود و فقط قبل از حذف در این چرخه ی طبیعی،خودم پیش دستی کردم و گم شدم...




هیچ چیز پیدا نمی کنم که بگویم به این دلیل تو برایم با بقیه فرق داشتی،فقط می دانم داشتی.آن ها که حرف می زدند،گوشی را از گوشم دور می کردم که نشنوم و لحظه شماری می کردم که زودتر خفه شوند و اس که می دادم به جایی می رساندم که دیگر جوابی نخواهد و در به در دنبال بهانه که کلا کات کنم.تو که نبودی،تو که رفتی،در به در دنبالشان بودم که داغ نبودت را با حضور دست چندمشان تاب بیاورم و برایشان از تو می گفتم و اشک می ریختم،حسادتشان می شد به تو،و وای که چقدر دروغ گفتم که بمانند که نماندنت را نبینم...




با تو که حرف میزدم،با سوال هایم تو را به بیشتر گفتن تشویق می کردم و خوب بلد بودم،می خواستم بشنوم ناز صدایت را و خنده های ریز دیوانه کننده ی تو را،وقتی از تنبلی خودت می گفتی در رسیدن به اتوبوس محوطه ی بزرگ دانشگاه و پادردت،از دوست شر و شیطونی که چهره اش معصوم بود،درست بر عکس تو،قضیه ی دمپایی ابری و جیغ همکلاسی از تعجب و پرواز من روی ابرها بعد از شنیدنش،سوژه ی همیشگی و خواب رفتن های قبل از شب بخیر تو و راه کارهای بی نتیجه ی من که هیچوقت هم نشد درست کنمت،تکه کلام ها و عزیز گلمی که از من ورد زبانت شد،به رقصیدن سر صبحت با "ای جونم نفسم"و شریک کردن من در این جنون ادواری!،تشبیه من با کسی که در اتوبوس دیدی و ذوق کودکانه ات و زنگ زدن فوری و اطلاع رسانی و نفس نفس زدنت،دوری دو هفته ای از هم و زنگ زدن من و خیس عرق شدن از شوق و سرما خوردنت،اس دادن های نصفه شب و دم صبح تو از احساس ترس و احضار منِ خواب از فرسنگ ها دور،از عشق من به "محسسن،خیلی بدی" گفتن های تو و پشت بندش زنگ خنده هات،بعد از تحریک حسادتت با ابراز علاقه ی سوری من به دیگران و خلاصه اشتیاق من به شنیدن کوچکترین اتفاقات از لب های به قول خودت،پروتزی تو...








حسرت دیدن آن عکس ها که برایم گرفته بودی،به دلم ماند.کاش می شد آن ها را داشته باشم و نشانی باشد از سه ماهی که با تو گذشت،تا یادم نرود یک وقتی چقدر ساده حالم خوب بود با تو،اما خواستن آن ها از تو می تواند شروعی باشد بر این پایانی که خودش پایان دیگری می طلبد که تصورش هم قلبم را به درد می آورد و حالا که بیشترِ راه این تاب آوردن آخرین پایان را پیموده ام،تا ته مسیر می روم و به برگشت دوباره نمی اندیشم.مطمئنم که همین که صدایت را بشنوم هزار بهانه و توجیه می یابم برای ادامه و دوباره با تو بودن...




تبدیل شدی به خاطره ای شیرین برای تمام عمرم و کاش من هم برای تو اینگونه بوده باشم و هربار که یادم می کنی لبخندی از رضایت بر لبت نقش ببندد و برایت آرزو دارم که زندگی جدید حداقل 70%چیزی که آرزویش را داشتی باشد و به تعریفی که از خوشبختی داری برسی...




به قول باران،"ما به هم نمی رسیم،اما بهترین غریبه ات می مانم که تو را همیشه دوست خواهد داشت"...






اون که ترانه و ساز تو زنگ خنده هاش بود
یه دنیا از رمز و راز تو عمق اون نگاش بود
شوق بلند پرواز همیشه زیر پاش بود
به من بگو اونو ندیدی؟!









نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 1 آذر 1392 :: نویسنده : ستاره بود
آب که از سر گذشت،هیچ چیز دیگر مهم نیست،سیگار را گوشه ی لبت می گذاری و دود را تا اعماقت بی هیچ ترسی روانه می کنی،از این رخوت و سستی نهایت لذت را می بری؛به این فکر نمی کنی که نکند اسیرش شوی،دیگر نمی خواهی فکر کنی اصلا،که تا اینجای زندگی این همه به خوب و بد و زشت و زیبا فکر کردی،به کجا رسیدی؟!می خواهی تمام گذشته ی ننگینت از جریان زندگی و مغز معلولت پاک شود و جور دیگر ادامه دهی،و مهم نیست چه جور،فقط جور دیگر بودن کافیست....



همان قدر که وجود جاذبه برای زمین طبیعی و عادی است،در ابتدای امر،دشواری و زجر آور بودنِ بیرون زدن از ارزش های تلنبار شده در مغز و کسب تجربه های جدید و له کردن قوانین خود ساخته و مزخرف هم کاملا طبیعیست،و هرقدر این ارزش ها و محتویات چندش آور ذهنت نهادینه شده باشد،رنجش بیشتر.استقلال شخصیتی و انعطاف پذیر بودن و جرأت مزه کردن اتفاق های جدید هم در این امر مؤثر می باشد...



مدام می خواهی آدم تازه ای باشی،مدام می خواهی آدم های تازه ای باشی و به هر شکل،آن موجود چندش آور و سر به راهی که بودی نباشی.علایقت را تغییر می دهی و برای مثال غذاهایی که نمی خوردی را با ولع می خوری و ذائقه ات را عادت می دهی،از کسانی که دوستشان داشتی فاصله می گیری و با منفورهای ذهنی قبل می جوشی،با تحمل رنج،زباله از ماشین در خیابان می ریزی،آن قدر بی تفاوت جلوه می کنی که بی تفاوت شوی،در پیاده رو چشمانت را به سنگ فرش نمی دوزی و از زیبایی ها لذت می بری،حیا را در ماتحت همان هایی فرو می کنی که عامل این بی ثمریِ نسل چندش انگیزمان هستند...




حضور پیدا می کنی در فضاهایی که قبلا از تصور حضورش شرم می کردی و شرم را فرو می کنی در هر روزنه ای از آن ها که این شرمنده بودن مدام و کم بودن و جزو آدمیزاد نبودن را،فرو کردند در هر روزنه ی امیدی که در دل ما شاید که می خواست بتابد.در شروع راه تازه ات همزمان به 6 نفر در چت شماره می دهی،تقسیم می شوی به تعداد آن ها و هرکدام شخصیتی از تو در ذهن ساخته اند که با 5تای دیگر متفاوت است و تا جایی ادامه می دهی که سودش به ضررش بچربد و عذاب وجدان خیانت و رنج جدایی ها را به جان و دل می خری که ابعاد جدیدی در خود شکل دهی و همین می شود که در کمتر از یک هفته 7بار شکست عشقی می خوری و این حس مبتذل را در خودت می کشی...



دوست داری مدام خود را به نبرد با تابوهای خودت دعوت کنی و همه را بشکنی و آن قدر بشکنی،تا بی حد و مرز شوی،اما گاهی این احساس لعنتی سنگ راهت می شود و کم می آوری مثلا در ادامه دروغ به یکی از همان 6 نفر که بعد از دیدن عکسش،آن قدر سرد می شوی که بود و نبودش دیگر برایت فرقی نمی کند،چون کنترل و پیش برد رابطه کلا در دست توست،کاری می کنی که از تو متنفر شود و دمش را روی کولش بگذارد و برود و فکر کند که او تو را ترک کرد...



می خواهی تا حدی پیش بروی که به موجودی بدل شوی که ورودی و خروجی شارژرش با هر موجود و منبع انرژی جفت باشد و در هر شرایطی به بهره برداری از فضا و آدم ها بپردازی و رگ خواب هرکسی در دستت باشد و در لحظه عاشق شوی و فارغ،مظلوم باشی و ظالم،رئوف باشی و سنگدل،با فرهنگ باشی و بی فرهنگ،روشنفکر باشی و بی فکر،فمنیست شوی و مردسالار،عاشق دیزی باشی و غذای چینی که عسل درست می کند،محرم در به در دنبال نذری و مخ کردن مهری،جایی که قرار شد با عزت باشی،عزت الله انتظامی هم به گردت نرسد و جای دیگر آن چنان حقیر که هیچ جهان سومی به پایش نرسد...




ناامیدی و بدبختی را هم آنقدر به سخره می گیری و می کنی سوژه و آنقدر بهش می خندی و دیگران را می خندانی که هویتش را از دست بدهد و با کمال میل کنار می آیی با هرچیزی که هست و نیست و این تویی که فقط تغییر می کنی و چون تغییر هم در دست توست،جوری تغییر می کنی که شاد باشی و اصلا هم دلیلش اهمیت ندارد و همین شاد بودن و لذت اصالت دارد....



هیچ هدف مشخصی نیست که عمرت را برایش صرف کنی و لزومی برای ادامه هیچ تلاشی وجود ندارد و هرجا خسته شدی رهایش می کنی و گوشی موبایل را که برای زمان مشخصی تنظیم کردی که زنگ بخورد،عمدا خاموش می کنی و با رخوت و تنبلی کامل،می خوابی،نگرانی هم اصلا به خودت راه نمی  دهی و هیچ وابستگی خاص و عمیقی به کسی یا چیزی نداری و همیشه در جیبت کلی جایگزین برای هرکدامشان داری...




حرفی و عملی از تو سر نمی زند که مشکلی برایت درست کند و همانی هستی که مشکل سازان احتمالی می خواهند و جو گیر نمی شوی که مدام تز روشن فکری از خودت تراوش کنی و لازم نیست خودت را مدام توضیح دهی که از میانش چیزی بیرون بزند،می شوی مثل گندم زار که با نسیمی به رقص در می آید و می شوی آب که شکلی ندارد و به هر شکلی در می آید...







نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 24 مهر 1392 :: نویسنده : ستاره بود

چیزت را به من نگو،چیزت را به من نده
با پنجره  بخواب،ای سنگ جان من
من روی یاد تو که یله شده بر آسمان،خط می کشم
با من تراوش روزانه ای ست،که در نبود تو تکرار می شود
تقصیر خواب نیست،تقدیر ما تصادفی ست،که به هیچ نمی ارزد
اصلا من بعد اصلا من بد


نغمه جان شاملو را بی خیال،دستت را به من نده،اصلا هیچ چیزت را به من نده و چیزی از خودت به من نگو،به من اعتماد نکن،به این منِ بد...

روی تخت دو نفره ات،تنها بخواب و مثل عادتی که نداری،به هیچ کس عادت نکن،آزاد آزاد باش و بر خود تکیه کن،نه بر پشت من که پر است از شهوتی که تو را مجالی برای تخلیه اش می بیند...نغمه سنگ شو،گل ماندن فایده ای ندارد و ببین که داری پژمرده می شوی و هیچ کس به فلانش نیست...

می خواهم زرنگ کنمت،همانگونه که خواستی،روی ماسه های ساحل دنبالت کنم و از گرگ بودنم کنار لاله گوشت بگویم و دعوتت کنم به گرگ بودن.با هر تماس لبهام روی گردنت،از راحت فراموش شدنت بگویم.با تو از تراوش هایی که با تو یا بی تو جاری می شود،حرف بزنم و بدانی هیچ خبری نیست و این تقدیر مزخرف بود که ما را در مسیر هم قرار داد.نغمه دردت را به من نگو و بفهم چقدر بد می توانم باشم،نهایتش مسکنی هستم برای دردهایت که وقتی نباشم،درد جدیدی می شوم،کنار بی کسی و درد جسم و روحت...




گوشت روی گاز،مشروب روی میز

ما چقدر غریبه شدیم که تو تحریک نمی شوی دیگر

سیگار می کشیو تنت،زیر زیرپوش سفید توریت شناور است

هیچ چیزت را به من نگو،هیچ چیزت را به من نده لطفا

بگذار گمان گندم نگاهت،در ذهن لهجه دار من،با شک به هستی عجین شود


نغمه دلت برایم تنگ نشود و به خاطر من اشک نریز،خیلی زود تمام می شویم برای هم...روزی که دیگر کمرت از یاد بوسه هایم روی پهلویت منفجر نمی شود و خیسِ خیس نمی شوی با خون و آب،از احساس دست هایم روی سینه و شکمت...روزی که سرشار نمی شوم از بوی لیمو با زمزمه ی اسمت،نفس نفس نمی زنم گوشی در دست،برای بغل کردنت با هر پیامی که از تو می رسد...


تصور دوباره ی تو با سیگار در دست،برای فراموش کردنم،با تاب زرد در اتاق تنهایی و بی رها،لذت موقت با تو بودن را تلخ می کند و بدنم از ترس می لرزد،که شوق بوسیدن و بوییدنت را خفه می کند و نمی گویم با تو که چقدر دوستت دارم لیموی من،قلبم دارد از جا در می آید برای عطر موهایت،برای بوسه روی شانه هایت...


با من دردودل نکن،که هرچه بیشتر می گویی،بیشتر خیالاتی می شوی که من با همه فرق دارم...کاش می شد فقط دوستم بداری،فقط دوستت بدارم و پشت گوشی با صدای خنده هایت زنده شوم و از آتش چشمانت بگویم و اینکه چقدر به خوب بودنت نمی آید.از نسبیت جهان و چیزهایی که نسبتا یاد گرفته ام،برایت بگویم.از اینکه هیچ چیز و هیچ کس باقی نمی ماند و به فکر خودت باش و "فایندینگ بروسلی کیلر" نباش و لذت ببر از بودنت،از زیبایی و طراوتی که داری،انقدر چیزهایی که داری را به رخ بکش،که نه من و نه هیچ کس دیگر به گردت نرسد و آخر سر هم مثل آب خوردن،رهایم کنی به حال خودم و مرا در کف خودت بگذاری...




اینجا که شعر هیچ غلطی نمی کند

من هم که مست،کدام شعور؟

ما همه چیز را در مبال خانه جا گذاشتیم


نغمه جان،فانتزی من،اینجا شعرو و حافظو طرحی نو در انداختن و شاملو و ایستاده مردن،خیلی وقت است که مبتذل شده،اینجا باید انزوا را یاد بگیری و بریدن از همه چیز و همه کس .اینجا باید خودت را بمکی تا زنده بمانی و برای خودت مادر باشی و پدر،شوهر باشی و زن،دوست باشی و دشمن،غمخوار خودت باشی و مونس برای خود...هیچ تز و فکری برای اصلاح این وضع تحریکت نکند که امیدی نیست،که خیلی وقت است که همه چیز امتحان شده و هر طرحی قبلا در این مستراح ریده شده...




اطرافمان مشتی خزنده که راه به راه

پوست می اندازند و حقارتشان را

با تصور تخریب ما زنده می کنند

اینجا کسی نمانده که حتی شکایتی کند


خیلی ها دیگر فهمیده اند که هیچ خبری نیست و از هیچ روزنه ای برای بیشتر کندن و بردن و بیشتر لذت بردن،نمی گذرند...فقط گروهی هستند که هویتشان را در حذف و تخریب همه ی هستی به غیر از خودشان می دانند،وقتی راهی برای نجات از این مستراح هستی به مغز چلاقشان نمی رسد،حذف تدریجی همه ی نوع بشر آرزویشان می شود و اسمش را می گذارند نجات هستی از یوغ ظلم!...نغمه حتی شکایت کردن هم خنده دار شده و قدیمی و ابلهانه،نغمه حاضرم دست بعضی ها را ببوسم که فقط حرف نزنند و هرچه گفتند،بگویم حق با شماست!...



هیچ کس بزرگ نیست
هیچ چیز عمیق نیست
هیچ کدام مهم نیستیم دیگر
تنها سکوت سطحی خاک گرفته ی
حجم این کتابهاست که زنده است
زمان دروغ می گوید
تاریخ زنده نیست
مکان توهمیست،که ما در آن س ک س می کنیم


گوشت را خوب باز کن و هر چه زباله داری در ذهنت،برای بیشتر نفس کشیدن از هستی و کم نیاوردن نفس،بیرون بریز،نغمه هیچ کس را در ذهنت بزرگ نبین و او را جایگزین،شعور و احساس خودت نکن و خودت تصمیم بگیر و تجربه کن و سود و ضررت را بسنج،برای گل روی هیچ کس از خودت نگذر و برای خودت زندگی کن و از شر هر چه نمی خواهی خودت را آزاد کن،هیچ چیز آنقدر عمیق نیست که زندگی را تلخ کند و باید زود رد شد و فقط اگر بهانه ای بود برای سود بیشتر،می شود نگاهش کرد و کمی جدی بررسی کرد...


فانتزی من،فکرت را قاضی کن و سراغ کتاب برو از هر نوعش بخوان و ببین که چقدر حصار به دور فکرت آگاهانه و ناخودآگاه کشیده اند که اوایل با خواندن هرکدام،می خواهی جهان و فکرت را با آن بسازی و پیش ببری،و خیال می کنی قبل از آن کتاب هیچ نمی دانستی و حالا همه چیز را می دانی و دیگر فریب نمی خوری،و کتاب بعدی و همین روال...و بالاخره با کنار گذاشتن تمام این ها به یک نتیجه می رسی که فقط خودت هستی و این تویی که معنای هرچیزی و آگاهانه یا ناخودگاه چگونه جهان را ببینی و قضاوت کنی...



تاریخ و زمان و مکان خارج از ذهن تو معنا ندارند،آنقدر ذهنت را انعطاف پذیر کن که در هر مکان و زمان و تاریخی،این تو باشی که برنده ای و زندگی را می مکی...






چیزت را به من نگو
چیزت را به من نگو
چیزت را به من نده
چیزت را به من نده
آرام گریه کن
آرام نعره بزن



باز هم می گویم،وقتی درد داشتی پشتت به خودت گرم باشد و بدان دردودل کردن هیچ فایده ای ندارد و بستگی های تو را به دیگران و حضور مبتذلشان بیشتر می کند و باز هم تو تنهایی و با جسارت و بی واهمه تنهایی را تاب بیاور که شکوهش را استشمام کنی و تا زمانش فرا رسد هم،مثل همیشه آرام روی تختت گریه کن و فریاد هم خواستی،صورتت را روی بالشت بگذار و خیلی آرام نعره بزن و مبادا کسی بشنود و متاسفانه کاری از دست هیچ کس برنمی آید،جز خودت که باید خودکفا شوی...




سوتین سیاه تو سبز می شود،ریشه می دهد
من هم یواشکی در خواب تو راه می روم
انگار نه انگار که نیستیم دیگر



بعد از آن می بینی که حتی برای ارضاء هم به هیچ کس نیاز نداری و با یاد خودت سینه ات سفت می شود و ریشه می دهد و ریشه اش،تو را به نهایت می رساند و من می شوم خاطره ای دور که حتی در خوابت هم مرا راه نمی دهی و این پایان هر قصه ای است،و انگار نه انگار که محسنی بود که وجودش نغمه را آرام می کرد و بلد بود خنده را به لبهای نغمه بیاورد و نغمه خیلی زود دوستش داشت،محسنی که با صدای نغمه شب ها به خواب می رفت و دیدن هر پیامی روی گوشی به شوق اینکه نغمه باشد،ضربان قلبش را بالا می برد و نغمه ای که روحیه بود،اعتماد به نفس بود حضورش،برای محسن و نغمه ای که محسن حسادتش را دوست داشت و حتی همین دوست داشتن ممنوعشان را دوست داشتند،حتی اگر زیر بار ترس بود...




بخند   بپاش   بِشاش   بَشاش





نغمه،فانتزی،لیمو،اوراقی،دست دوم،زن،ممنوع،چشم آتشی،دوستت دارم،به اندازه ی دل دردهای زنانه و انسانی همیشگی که می کشی...نغمه زیر بار نگاهت بودن چه لذتی دارد که لحظه شماری می کنم برایش...




نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 36 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...   
 
درباره وبلاگ


میزبان : ستاره بود

نگارنده
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :